۱۷ دسامبر ۲۰۱۱

بدون عنوان

چند رو پیش پسرک احتیاج به کاج داشت. میوه درخت کاج. بهم تلفن کرد که براش توی راه پیدا کنم و ببرم که فرداش باید با خودش دو تا کاج میبرد مدرسه. مجبور شدم از خیابون ملاصدرا بیام به سمت میدون ونک و چون باید پیاده میامدم که اگر هرجا کاجی دیدم بردارم برای همین خیلی خوب به اطرافم نگاه میکردم. شاید بعد از مدتها این اولین بار بود که به جای فکر کردن به بوق ماشین ها و دود موجود در هوا و گشت ارشاد و ... داشتم به پیدا کردن کاج فکر میکردم. به اطرافم خوب نگاه می کردم و به تک تک خونه ها و درختها خیره میشدم. پیاده روی من طولانی شد. تا پارک جنگلی طالقانی ( در بزرگراه حقانی) طول کشید. از یه طرف خیلی حال خوبی داشتم. از طرف دیگه حیفم اومد که چرا اون سالهای کودکی ما انقدر کاج و انواع دیگه درخت توی کوچه وخیابون بود و الان به جای همش اتوبان است! موزیک توی گوشم بود. توی اون بزرگراه هم که هیچ آدم عاقلی راه نمیره در نتیجه من برای خودم راه میرفتم و به آسمون و درخت ها نگاه می کردم و آواز میخوندم. یه ظهر متفاوت. دلم میخواد گاهی از این خل بازیها در بیارم. چرا که نه؟ چرا همش باید توی یه چهارچوب کاری انجام بدم که همه و خودم زیادی احساس رضایت داشته باشیم؟ میشه گاهی دوید. گاهی بلند آواز خوند. گاهی چرخی زد و مسیری رو عوض کرد و مثلا به جای رفتن به جایی که حوصله اش رو نداری بری راهتو کج کنی و بری کنار دریا. میشه همه این کارها رو کرد. دارم یواش یواش یاد میگیرم زندگی به شیوه خط کشی شده خیلی هم اسمش زندگی نیست.
دلم میخواد امسال توی باغچه کوچولوی خونه من گل بکارم. شاید این کار رو کردم با اجازه مدیر محترم ساختمان. 
دلم میخواد زندگی کم کم با من کنار بیاد منم با اون.

۳۰ سپتامبر ۲۰۱۱

بدون عنوان

گاهی پیش میاد که ناشکری کنم. داشته هام را فراموش میکنم و میرم سر نداشته ها و هی به در و دیوار و زمین و زمان بد و بیراه میگم. اما شش ماهی میشه که فقط لحظه هایی کوتاه امیدی و نوری توی چشمای خودم دیدم. حس می کنم دارم ذره ذره تموم میشم. حس می کنم دارم دست و پا میزنم برای رسیدن به ساحلی که خیلی خیلی خیلی دور از دسترس است. کمک میخوام. اما صدام هم به کسی نمیرسه. خسته ام. شاید فقط دو سه روز باید بی خیال باشم . شاید نیاز باشه که مغزم خالی بشه از همه بدیهایی که به چشم دیدم. نمیدونم. فقط میدونم که نوشته های من همه تلخند و نا امید. برای همین کم میام. دلم میخواد صبح بیدار بشم و ببینم آفتاب داره میزنه به پنجره و میگه امروز یه روز تازه است

۱ سپتامبر ۲۰۱۱

دنیای تلخ

یک سال است که خودم را درگیر درس و مشق کرده ام. یک سال است که برای فراموش کردن چند چیز به هر بهانه ای دست می آویزم تا به همه آن چیزها که آزارم میدهد فکر نکنم. یک سال است که برای فراموش کردن کسی که زنده است و حضورش جز مزاحمت بهره ای ندارد و کسی که زنده نیست و یادش هر لحظه با من است و جامعه مریضی که هر لحظه مریض تر میشود و درس میخوانم و ساعتهای زیادی کار می کنم و خودم را گول میزنم که همه چیز درست میشود. اما دیگر به این نتیجه رسیده ام که برای زندگی کردن دارد دیر میشود. فکر می کنم باید راهی را که خیلی ها رفتند بروم و ببینم که زندگی در جایی جز کشور ما معنایش چیست؟ تجربه ترسناک تنهایی که در غربت داشتم می ارزد به دیدن این همه بی عدالتی و نرسیدن به آرزوها و دم نزدن ها و خاموش ماندن ها و ترسیدن ها...
روزهای بدی است. هوایی نیست. نفسی تازه نمی شود. قلبی از خوشحالی و عشق نمی تپد. انگار دنیا ایستاده تا آخرین مسافرانش را هم پیاده کند. مقصدی نیست. نوری نیست. امیدی هم. کاش دنیا این چیزی نبود که این روزها تجربه اش میکنیم.

۶ ژوئیهٔ ۲۰۱۱

حق

انقدر درگیر درس و مشق بودم که نمی تونستم یه ثانیه بیام اینجا. وقتی باید یه فیلتر شکن راه بندازم بعد تازه دست به دعا بشم که قطع نشه بعد هزار بار هنگ کنم و غیره ترجیح میدم همه چیز رو فراموش کنم. امروز داشتم بنزین می زدم به ماشین. حس کردم خوب این بهترین کاره. برای این دوستان که میخوان ما آدم بودن خودمون هم یادمون بره بهترین کار همینه که بنده از بس سنگ جلوی پام هست هیچ کاری نکنم. اما امروز تصمیم گرفتم مثل همه این مدت که خودم را به سختی بالا کشیدم بازهم تلاش کنم. بدوم تا ته دشت ... بروم تا سر کوه...
باید جنگید. با همه موانع. باور دارم که خسته میشم. اما می جنگم. به خاطر خودم و پسرم با همه چیز می جنگم. من هم حق زندگی دارم...

۲۲ مهٔ ۲۰۱۱

زمان

روزهایی که به سرعت برق و باد می گذرند باعث این می شوند که من از همه چیز بترسم. از نرسیدن به کارها. نخواندن درسها. انجام ندادن آنچه که در برنامه دارم. اما با خودم که فکر میکنم می بینم که بیشتر از هرچیزی دلم برای زندگی کردن تنگ شده. آنطور که باید زندگی کرد. می ترسم زمان همچنان بگذرد و من به زندگی کردن نرسم.

۲ مهٔ ۲۰۱۱

بازگشت

مدتهای مدیدی است که چیزی ننوشته ام. راستش زندگی در حال فشرده شدن است. از صبح تا شب یا سر کلاس درس هستم یا کار می کنم. یا به پسرکم رسیدگی می کنم . امروز کلاس زبان و فردا کلاس موسیقی و پس فردا کاری برای مدرسه اش. شب ها وقتی چند ساعتی باهم هستیم دلم نمی اید پشت این کامپیوتر وقت با او بودن را هدر دهم. راستش هیچ بهانه ای برای سر نزدن به شماها ندارم جز اینکه گرفتارم. واقعیت این است که دیگر دست و دلم به نوشتن نمی رود. یک نفر گفت نوشته هایت چرند است و به درد نخور. گفت: خودت نیستی. گفت و گفت و گفت. اما هرگز نفهمید که من خودم بودم. همه سطرهای نوشته ام آنچه را که بودم روی این صفحه نوشتم. احساسم. غمم. شادی و نگرانی و تشویش و اضطراب این دو سال و ترس و عشق و تلخی و همه چیز را.
کاش امشب می توانست ببیند که چقدر وقتی به من گفت اینها را از روی دست کسی نوشتی و این تو نیستی و دلت میخواهد همه به تو ترحم کنند، احساس مزخرفی پیدا کردم. حس اینکه چقدر نفهمیدن کسی و نداشتن حس مشابه آن شخص می تواند روی آدم ها تاثیر بگذارد.
اما باز هم شروع می کنم. از خانه اول. باز هم می آیم و میخوانم و می نویسم. دلم برای نوشته های تک تک دوستانم تنگ شده. دلم برای همه چیز تنگ شده. دلم برای خودم هم تنگ شده. این روزها دلم برای عاشقی هم تنگ شده.

۱۰ آوریل ۲۰۱۱

بدون عنوان

همه داستان های عاشقانه را صد بار مرور کردم. تو در آن سهمی نداشتی. من هم. سالهاست که دیگر جایی در داستان عاشقانه ای برای هیچ کدام از ما نمانده است. روزها از پس یکدیگر می گذرند بی آنکه فهمیده باشیم دوست داشتن دیگران هنر است. بی آنکه بدانیم راز مهربان بودن را.

۲۴ مارس ۲۰۱۱

پست 500

پست 500 من درست مصادف شد با اولین پست سال 1390. دلم می خواست که برای پست 500 کلی فکر کنم و بنویسم. همینطور دلم میخواست برای اولین پست 1390 کلی حرف تازه داشته باشم. در سفر هستم. اما چیز زیادی نیست که بگویم. هفت سین چیده ام. دلم خوش است که سال نو شده. گاهی بارانی می بارد. گاهی سرد است و گاهی گرم و آفتابی. اما همه آنچه که هست همین است. امشب هوای دل من هم ابری است.

۱۹ مارس ۲۰۱۱

آخرین پست 89

دو سه روز آخر سال 89 یه مهر بزرگ اعتبار خورد روی همه اون چیزهایی که توی ذهنم بود. یه مهر که رنگش مثل خورشیده. دلم یه جورایی آروم شده. از اینکه دیگه میدونم اصلا اشتباه نکردم.
با یه عده که دل چرکین بودم رابطه برقرار کردیم. همین دوسه روزه ها. و حالا حالم از همه این سه چهار سال اخیر بهتره. ایران نیستم. حالم خوبه. به این سفر احتیاج مبرم داشتم.
فردا هم کلی برای شب عید مهمون دارم. هرچی ایرانی میشناسم میان پیشم. چه خوب.
سعی میکنم به دو سال گذشته فکر نکنم. چون حالم بد میشه. بازی خوردیم. هممون. و این حالم رو از همیشه بدتر میکنه. پس یه فردا رو بهش فکر نمیکنم.
دلم آزادی و زندگی و روح شاد میخواد. سال دیگه برای همه آرزوهای خوب دارم. همه ملت ایران . همه مردم . همه  و همه و همه

۱۳ مارس ۲۰۱۱

دوشنبه آخر سال

خدایا این سه شنبه آخر سال رو به خیر بگذرونیم.
دیگه همش می ترسم. از صداها. از آدمها. از سه شنبه ها. از چهارشنبه سوری و همه چیز. از روز تولدم هم می ترسم. همه چیز رعب آوره.
دلم داره مثل سیروسرکه می جوشه. خسته ام. پر از یه جور ترس ناشناخته.
خدا رحم کنه

۱۲ مارس ۲۰۱۱

عید

بار سفرم رو بستم. همه چیز آماده است. همه کارها را انجام داده ام. از کار و مدرسه و دانشگاه هم همه اجازه های رسمی و غیر رسمی را گرفته ام که این عید را در تهران نمانم. چمدان ها جلوی در خانه معطل مانده اند تا راه بیفتیم. همه چیز بر وفق مراد است اما (( تنها دل ما دل نیست))
هیچ نشانه ای از بهار ندارم. هیچ حس قشنگی. انگار همه روزها تاریک خواهند ماند. دلم این روزها بد می گیرد. دلم پر از لحظه های سخت نبودن است. کاش روزهای قشنگ به این دیار سرک بکشند. طوفان ها تمام شوند. نسیم خنک بوزد و عشق همه جا پراکنده شود. دلم برای روزهای ناب زندگی تنگ است.  شاید این عید کنار سفره هفت سین __س__ب__ز شدن دوباره سرزمینم تنها آرزویم باشد.

۶ مارس ۲۰۱۱

الان

الان
همین الان دلم میخواست کنار دریا باشم. به ماسه ها آفتاب خورده باشه و داغ شده باشن. من هم کفش و جورابی به پا نداشته باشم و روی ماسه ی داغ راه برم. احساس می کنم از درون یخ زده هستم. شاید با این کار کمی گرم بشم. احساس می کنم روحی توی جسمم نیست که بخواد به پرواز در بیاد. مدتهاست که خواب نمی بینم. مدتهای مدیدی است که انگار رویاهایم را هم از من گرفته اند. روزها همه ابری است. دلم سنگین است. تنم هم. حس غربت دارم. انگار که در خاک خودم غریبه ای هستم که هیچ کس مرا نمیشناسد. انگار همه روزهای خوب گذشته رویا بودند. انگار من در خیال خودم باغچه ای داشتم و تاب زردرنگی. انگار خانه پدربزرگ یک خواب بود. انگار دستهای سفید مادربزرگ یک قصه بود.
نکند همه آن جمعه های کودکی خیال بوده باشد؟ نکند همه آن رنگها و لبخندها و اشکها و ترسیدن از لولو دروغی بیش نباشد؟ نکند خانه بزرگ پدربزرگ و مادربزرگ توهم باشد ؟ نکند ...
به آنها احتیاج دارم. به حرفهای پدربزرگ و به لبخند آرام مادربزرگ. به نصیحت هردوی آنها. به خانه قشنگشان. به تخت بزرگی که روی آن بپر بپر میکردم. به آن میز ناهار خوری بزرگ با ظرف آش رشته که روی آن بود. به طاقچه ی سفید رنگی که وقتی خیلی کوچک بودم جستی میزدم و روی آن می نشستم و حس میکردم از آن بالا همه چیز در اختیار من است. به آن حوض کوچک. به کاج های بلند. به آب پاشی بعد از ظهرهای حیاط. به قلیان کشیدن بزرگترها. به عشق های کودکی .
دلم بد جوری تنگ است این شب عید

۳ مارس ۲۰۱۱

بعضی ها

امشب حس عجیبی دارم. انگار دارم خوب می شوم.
امروز به هیچ کس فحش نداده ام. آنهایی را که هر روز هزار بار نفرین می کردم ، نفرین نکرده ام.
نه اینکه نخواهم. فقط وقت نشد. از صبح دویده ام. دنبال هر چیزی. برای همین دیگر نه وقت ماند و نه جانی برای لعنت فرستادن بر پدر و مادر بعضی ها. شاید همین باعث شده که امشب کمی آرام باشم.
باید روی پالایش روحم کار کنم. یعنی باید یه کاری کنم که انقدر تأثیر پذیر نباشم.
میدانم فردا که بیایم و بنویسم باز حالم گرفته است. جمعه است دیگه. پر از بی کاری و زمان اضافی برای نثار کردن هر آنچه لعنت است به بعضی ها.

۱ مارس ۲۰۱۱

بدون عنوان

باز من ترسیده ام. حسابی .
نمیدونم تا کی این ترس ها ادامه خواهد داشت.
اما هیچوقت به اندازه این روزها نترسیده بودم.

۲۸ فوریهٔ ۲۰۱۱

بدون عنوان

روزهایی که کسی را نداری تا دلهره هایت را با او تقسیم کنی از عمرت دو برابر کم میشود. بیست ماه گذشته برای من چهل ماه گذشت. و این روزهای سرد علاوه بر همه آن تشویش های مزاحم که گریبانم را گرفته ، حس ترس عجیبی در درونم سایه افکنده. نمیدانم تا کجا باید رفت؟ تا کی باید چشمها را شست؟ جور دیگر دید؟

۲۵ فوریهٔ ۲۰۱۱

ای داد

من ترسیده ام.
دیگر حتی نمیدانم چه باید بکنم.
دلم گرفته.
پر از تشویشم.
روزهایم پر از فکر است.
گره ابروانم باز نمی شود.
حرف نمی زنم.
می گویند : خوب بلند شو برو. مثل خیلی های دیگه
اما مانده ام.
چه ماندنی!
ترسیده.
رنج کشیده.
با قلبی که هر روز با نفرین کردن خیلی ها سیاهترش می کنم!
چه ماندنی است این ماندن؟
احساس پوچی می کنم.
اما دلم پر است.
هر روز پرنده ای پر می کشد.
و ما مانده ایم بی هیچ راهی.
دلم گرفته هم میهن.
دلم گرفته

۱۹ فوریهٔ ۲۰۱۱

نشد

نشد که بخندم. نشد که شاد باشم. هر روز بدتر از دیروز. از امروز اینجانب تا اطلاع ثانوی چیزی جز غمنامه برای نوشتن ندارم... برای همین نه می نویسم نه می خندم و نه به خندیدن کسی کاری دارم. خسته ام

۱۷ فوریهٔ ۲۰۱۱

شادی

از امروز تصمیم گرفته ام که هر کس از من چیزی بپرسد با لبخند جواب دهم. می خواهم هر کس از من پرسید چطوری ؟ بگویم خوب... بهتر از این نمیشوم. میخواهم به همه مشکلاتم بخندم. دلم میخواهد آنهایی که مرا شاد نمی خواهند از غصه بمیرند. خدایا فقط کمکم کن. من واقعا به یک روح پر از انرژی و هیجان نیاز دارم. من به یک درون شاد و سرخوش نیاز دارم. خدایا خودت به من کمک کن. میخواهم به آنها بگویم اگر س.ر.ک.و.ب.م میکنید باز میخندم. اگر پدرم را درآورده اید باز هم بلدم بخندم. اگر جان به لبم رسانده اید باز هم از درون شادم. دلم برای شاد بودن تنگ شده. یک سال و نیم است که نه خندیده ام نه لبخند زده ام. نه خوابیده ام . نگران بوده ام و نگران. پر از تشویش و اضطراب. پر از رنج و سردی و بی رحمی و نفرین و انرژی منفی. اما میخواهم از امروز کاملا متفاوت باشم. حالا باید تکانی به خودم دهم و شروع کنم.

۱۳ فوریهٔ ۲۰۱۱

و چنان بی تابم

در دلم چیزی هست.
مثل یک بیشه نور
مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم ....
و چنان بی تابم ....
و چنان بی تابم .... که دلم میخواهد ...
کاش همه آنچه که دلم میخواست در این شب بی تابی درست میشد. کاش صدای ما را بشنوی . کاش ....

۱۰ فوریهٔ ۲۰۱۱

بدون عنوان

هرچی این یارو به مصری ها گفت : من که جیک و جیک می کنم برات.... گوش نکردند و امشب حالشان خوب است.