Jul 8، 2009

سفر

رفتم چون احتیاج به استراحت داشتم .... هوا و اکسیژن... آرامش.... سکوت و غیره....
شمال بودم کمتر از 48 ساعت اما خیلی برام خوب بود.

بعدا میام و میگم

Jul 4، 2009

بوی تکرار

امروز روز پر کاری نبود. روز خاصی هم نبود. کارهایم همه بوی تکرار میداد. تا حالا این جور ننوشته ام. بوی تکرار. از اون کلمات عجیب و ترکیبات آنچنانی بود. بوی تکرار. واقعا گاهی میبینی که کارهایت تکراری است و زندگیت هم. بعد بوی عجیبی از همه چیز به مشامت میخورد. بویی شبیه به بوی نا. بویی که مطمئنا از بهشت نمیاد. این بو شبیه وقتی است که یک جا راکد میمانی. بهش میگم بوی تکرار. دوستش ندارم. باید یک فکری بکنم به حالش.

Jul 3، 2009

دلتنگ

دلتنگ نیستم ....نه .... ولی میخواهم بگویم ......تمام کوچه های این سرزمین عزیز ...سرشار از نام پاره های تن این میهن مقدس است.
داشتم به صدای پرویز پرستویی و ناصر عبداللهی گوش میکردم. صدای دلنشین هردوی آنها که در این شامگاه جمعه قلب نا آرام مرا آرام میکند ..صداهایی از جنس عشق ..صداهایی که برایت ترانه امید و پیروزی را زمزمه میکند.
کم نبودی ... بیش هم نه..... که خودت بودی ..... ماه مهربان
حالا هرجا که نیستی و هستم یک شاخه بید مجنون به خاک می سپارم تا خاطرم باشد که عشق را برای همگان میخواستی نه برای خود........

جمعه

جمعه های کودکی بهتری روز زندگی بود. روزی که در خانه پدربزرگ و مادر بزرگ با آن دل مهربان و خانه با صفایشان سپری میشد. روزهای هفته را دوان دوان پشت سر میگذاشتم تا به جمعه برسم و برای آن ناهار خوشمزه و آن با هم بودن و آن بازیهای کودکانه لحظه شماری میکردم. امروز جمعه خوبی رو شروع نکردم. هفته پیش هم که واویلا. هفته قبلش هم که نگو و نپرس. دیگر جمعه ها را دوست ندارم. جمعه های من دیگه به خونه مادر بزرگ ختم نمیشه. دیگه وارد دنیای کودکانه ام نمیشم. دیگه بوی آش رشته و نعناع داغ برای عصر جمعه مشامم رو نوازش نمیکنه. جمعه های من بوی دلتنگی داره حالا. جمعه های من پر شده از ....

خدایا دلم نمیخواد چیزی بنویسم که کسی رو نگران کرده باشم. فقط به طور عجیبی تلخم این روزها........

Jul 2، 2009

چرا

سلام...

اه تو ایرانی؟ چرا آمدی؟ برای همیشه؟ مگه دیوانه ای؟ خلی بخدا. پسرت چطوره؟ خودت خوبی؟ امسال میره مدرسه؟ وا؟ چه بزرگ شده ها... زود گذشت ها!! دومیش و نمیخوای بیاری؟ بابا گناه داره بچه تنها.

این مکالمه در این یک ماه و نیمی که برگشتم به ایران بین من و همه افراد دور و نزدیک تکرار شده. نمیدانم تا کی باید به این سوالات احمقانه جواب بدم. اما فقط میدونم که به هیچکس ربطی نداره که چرا من دیگه بچه نمیخوام. چرا برگشتم به ایران. چرا خوشحالم از اینکه برگشتم و چرا و چرا و چرا.

Jun 30، 2009

سن شناسنامه ای من

در طول این روزها حالت رخوت عجیبی که بهم دست داده بود مثل یک دیوار دورم رو احاطه کرده بود و نه کسی میتونست بهم نزدیک بشه و نه کسی جرأت داشت با من حرف بزنه. راستش حالت بسیار عجیبی داشتم. حالتی بین بی تفاوتی و عصبانیت و وحشت و بی خاصیتی . دلم برای خودم میسوخت که دچار همچین حالتی شده بودم و از حال عجیب و غریبی که داشتم به خودم لعنت می فرستادم. دلم برای خودم تنگ شده بود. اما دیشب برای خودم در اینجا نامه ای نوشتم. و برای خودم توضیح دادم که دلم برای خودم تنگ است. شب که داشتم مدارک و عکسهایم را مرتب میکردم به شناسنامه ام نگاهی انداختم. سی و پنج ساله شده ام و یادم نبود . راستش روز تولدم انقدر حال خرابی داشتم که نگو و نپرس. همین هفته پیش بود. پس دلیلی نداشت که یادم بماند سی و پنج ساله شده ام. اما همین دیشب با یادآوری اینکه بالاخره شناسنامه کار خودش را میکند و بالاخره تاثیرش را میگذارد احساس خوبی پیدا کردم. این حس که خوب همه این حالات روحی مزخرف رو میتونم نسبت بدم به کم ظرفیت شدنم. وقتی از دوران تین ایجری عبور میکنی و پا به سی سالگی میگذاری ظرفیتت کم میشه. وزنت که بالا میره نمیتونی راحت کمش کنی. دلت که میگیره به هر بهانه بچگانه ای باز نمیشه. وقتی به سراغ کتابی میری اون کتاب نمیتونه هر چیزی باشه . دلت میخواد هر کاری میکنی با دلیل و برهان باشه و هر قدمی که بر میداری چیزی یاد بگیری یا فایده ای برای خودت یا دیگران داشته باشی. این میشه که وقتی به جبر زمانه اوقات فراقتت زیاد میشه دل مرده میشی. خسته و پریشان میشی و با خود درگیر.

Jun 29، 2009

راز

دلم برای خودم تنگ شده. برای آن صورتی که صبح ها که از خواب بیدار میشد نیشش تا بنا گوش باز بود و به تنها چیزی که در دنیا فکر نمیکرد غم روزگار بود. سالها از آن روزهای طلایی دوران نوجوانی و جوانی میگذرد. تا چند وقت پیش هروقت میگفتم یک تار موی سفید لای موهام پیدا کردم مامان با اخم میگفت دوباره از ریشه , سیاه در میاد , اینها مال فکرو خیاله. دیروز داشتم رانندگی میکردم و آفتاب صبحگاهی به موهام میتابید (البته همان چند تار موی بیرون از روسری) که مامان بهم نگاه کردو گفت موهات داره قشنگ سفید میشه . انگار چتریت مشکیه و بقیه موهات رو عمدا مش کردی. توی دلم یک چیزی شروع کرد به آژیر کشیدن. مثل آژیر خطر. دیگه مامانم با اخم بهم گوشزد نکرد که این موها بزودی از ریشه سیاه درمیاد.
باز هم دلم برای خودم تنگ شد. برای همان دختر مو بلند پر از شادی و نشاط و خنده. برای همان دختری که وقتی وارد جایی میشد با خودش شور و هیجان وارد میکرد. برای همان دختری که صدای خنده اش همیشه بلندترین صداها بود. برای همان گلوله انرژی . دلم برای دختری که هر روز برای همه لحظه هایش برنامه ریزی میکرد و برای روزها و هفته های بعدش هم. دلم برای خودم تنگ شده.
امروز دلم خیلی برای خودم تنگ شد. برای خود خودم.برای همه آنچه که در وجودم داشتم و حالا با گذر زمان در لایه هایی از انباری خاک گرفته ذهن و جسمم مدفون شده . دلم برای خودم تنگ شده. باور کن.

خیلی حرف دارم برای گفتن به یه محرم راز........خیلی .....

فقط شعر ...بی هیچ دلیلی

رو تن خسته کوچه .....باز یه پرسه شبونه
توی بهت بی کسیها ..این منم یه بی نشونه
با یه قامت تکیده..از همه دنیا بریده
عکس آوار سکوت و رو دیوار شب کشیده
یه درخت پیر و کهنه خم شد از غصه باد
تو رو یاد من میاره لحظه های رفته از یاد
حالا من موندم و گریه تو دل شبهای تاریک
باز یه بن بست سکوته آخر کوچه باریک
میدونم که دیگه دیره برای به تو رسیدن
پروبالی که حقیره واسه تا تو پر کشیدن
ناله برگهای پاییز .. زیر پای سست و بی جون
چشمای در انتظارم یکی اشک و دیگری خون
هرچی خوندم و نوشتم واسه موندن بی ثمر بود
وقت رفتنت دل من از همه چی بی خبر بود
تو همیشه ساده بودی بی غرور و بی گلایه
به تو عادت کرده بودم بیشتر از من به یه سایه
حالا من موندم و گریه تو دل شبهای تاریک
باز یه بن بست سکوته آخر کوچه باریک
میدونم که دیگه دیره برای به تو رسیدن
پروبالی که حقیره واسه تا تو پر کشیدن
میدونم که دیگه دیره برای به تو رسیدن
پروبالی که حقیره واسه تا تو پر کشیدن
این تو بودی یه بهونه واسه این دل شکسته
رفتی اما تا بمونم پشت این درهای بسته پشت این درهای بسته

Jun 28، 2009

دلم تنگه

دلم تنگه , چه بی رنگه , روزهای بی تو بودن
دری بسته , تنی خسته , برای پر گشودن
شب و پرسه , شب و گریه , صدای گنگ وحشت
تن بی من , من بی تو , کلام تلخ حسرت
برای از تو گفتن دیگه حرفی ندارم
با گریه خو گرفتم روزها رو میشمارم
تویی همساز بارون , بزن همیشه
نشسته جای دستات رو گونه های شیشه , رو گونه های شیشه
اگه تو بمونی دل میزنم به دریا
رو موج بی صدایی میرم به جنگ فردا
اگه تو بمونی جوونی پیر نمیشه
ترانه جون میگیره میشکنه بغض شیشه
دلم تنگه

Jun 27، 2009

درددل با خدا

انگار هیچ کاری جز این ندارم که به سؤالات بی جوابم فکر کنم. خدایا صدایم را نمیشنوی؟ آره من بنده بد. من بنده گناهکار. من اصلا هر چی که بگی هستم. آخه میگن تو ارحم الرحمینی ... میگن هر کس پر از گناه هم که باشه اما بیاد سراغت جوابشو میدی. صدایم را نمیشنوی؟ صدای ترکیدن بغضم را هم نمی شنوی؟ صدای دادخواهیم را چه؟ صدای فرو خوردن خشمم را؟ صدای سکوتم را؟ صدای ترسم را؟ صدای بی صدایی و بی کسیم را؟ خدایا صدایم را نمی شنوی که به بزرگیت اذعان میکنم؟ خدایاااا .... تو بزرگی...

Jun 25، 2009

صبح جمعه

هیچ وقت حالت خاک برسری مضاعف رو تجربه کردین؟ الان من دارم با تمام وجود لمسش میکنم. خیلی حس مزخرفیه.

Jun 24، 2009

فکر میکردم...

فکر میکردم از هیچ چیز نمیترسم
فکر میکردم استوارم
فکر میکردم پر از انرژی هستم
فکر میکردم دلتنگ نمیشوم
فکر میکردم همه چیز بروفق مراد است
فکر میکردم آدمها بخشنده اند
فکر میکردم دلهامان با بخشش آرام میگیرد
فکر میکردم ما آدمها به هم خیانت نمیکنیم
فکر میکردم زندگی زیباست
فکر میکردم دنیا بزرگ است
فکر میکردم دلها هم بزرگ هستند
فکر میکردم شادی ها ابدی هستند
فکر میکردم غمها فراموش میشوند
خیلی فکرهای دیگه هم میکردم
اما نمیدونم چرا خیلی دیر متوجه شدم که زیادی امیدوار بودم.

Jun 22، 2009

دل تنگم.........
و بسیار تلخ...............

Jun 21، 2009

روزها میگذرد بی آنکه حرفی بزنیم. مهر سکوت بر لب و دل خون و جان خسته و آه از نهاد برآمده. همه روزهایمان خاکستری است و هر روز با هیچ درگیریم و به هیچستان میرویم. بعد برمیگردیم به جایی که به آن میگویند خانه. اما در این هیچستان خیلی ها حتی شبها خانه ای برای بازگشت ندارند. دلم تنگ است هموطن. دلم تنگ است.

Jun 17، 2009

این هزارتوی پیچ پیچ

فکر کردم حیف میشه همین جوری بی استفاده بمونه گوشه خونه و خاک بخوره . کاری که ازش بر نمیاد. به اینترنت که وصل نمیشه. اگر هم میشه با هندل و کلی مشقت میشه. وقتی که اتصال برقرار میشه هم که الحمدلله رب العالمین هیچ سایتی باز نمیشه که مبادا من و اطرافیانم کمی دچار تهاجم فرهنگی بشیم. خوب دیدم پسرم هر وقت نقاشی میکشه و خراب میشه روی نقاشیهاش یک مستصیلی میکشه و رنگش میکنه بعد هم یک چیزی شبیه به در روش میکشه و میگه نقاشیم رو تبدیل کردم به بطری. من هم با همین فکرها دست و پنجه نرم میکردم که فکر کردم میتونم دل و روده اش را بکشم بیرون و تبدیلش کنم به آکواریوم . اینطوری اقلا آدم توش زندگی میبینه. حرکت. هوا. نفس. نه اینکه وقتی میبینیش حال و نفست با هم بگیره .....

Jun 15، 2009

بدون عنوان

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد............

Jun 14، 2009

خسته ام... خیلی
بیشتر از اونی که میشد فکر کرد خسته شدم.. هر چی گفتم کسی صدام رو نشنید.. هموطن خسته ام
الله اکبر

Jun 13، 2009

کلاه

کلاهی بر سرم دارم که دوست ندارم هیچ کس آن را ببیند. آخه با سلیقه خودم که نبود. گذاشتنش به سرم و آنقدر هم فشار دادن که حالا در آوردنش کار حضرت فیله.... آخخخخخخخ..... خدایا .....
کلاه گذاشتن سرم اما نمیدونم چرا حالت تهوع دارم...نمیدونم چرا نفسم به شماره افتاده.... وا چرا اینجوری شدم ....

Jun 8، 2009

به امید پیروزی

بهم گفت من رای نمیدم . گفتم اما من رای میدم چون به ایران برگشتم که متفاوت باشم. با تمام وجودم میخوام برای خودم و سرنوشتم تصمیم بگیرم. این حس فقط چند روزی است که در من شعله ور شده اما ازش خوشم میاد. از شور و حال جوونا شاد میشم و از بودن باهاشون لذت میبرم. سرم رو میگیرم بالا و با غرور میگم من هم رای میدم. درست مثل شماها و به همون کسی که همه به نوعی پذیرفتیمش.
دیروز توی خیابون غوغا بود. وقتی زن و مرد و پیر و جوون رو میدیدم بی اختیار اشک میریختم. به شادی زاید الوصفی که داشتم هم لبخند میزدم. کلی دلم رو به دریا زدم و باهاشون هم پیمان شدم و باهاشون راه افتادم مثل همه اونهای دیگه....
من دیروز تهرانی رو دیدم که در 3-4 سالگی هم دیده بودم اما تصویر گنگی ازش داشتم. دیروز شعار اگر تقلب بشه ایران قیامت میشه مثل پتک توی سرم صدا میکرد و با خودم گفتم این جمعیت به همه فهموند که اگر تقلبی در کار باشه واقعا قیامتی شود که نپرس.
از دیروز خیلی حرفها برای گفتن دارم اما حوصله خواننده ها رو ممکنه سر ببرم.
به امید پیروزی

Jun 4، 2009

دل تنگی

وقتی سعی میکنی همه چیز رو سر جاش بگذاری و همه چیز رو مرتب کنی یک دفعه یک تیری از غیب میرسه و میزنه به کاسه و کوزه آدم که نتونی ذهنت رو برای یک لحظه هم جمع و جور کنی. امروز میخواستم همه کاری بکنم. از حمام گرفته تا رسیدگی به همه امور خودم و آرش. طبق عادت صبح سری به فیس بوک زدم و پیامهای تسلیت پی در پی دوستان رو برای فوت ناگهانی دوستی دیگر دیدم. چنان شوکه شده بودم که تا دو سه ساعت نفسم بند می آمد و الان هم حالم هیچ خوش نیست. دلم برای همه چیز سوخت . برای آن کنسرت قشنگی که با هم گذاشته بودید. برای آن شب قبل از کنسرت که من سر زده آمدم و کلی با هم خندیدیم. برای همه دوستهایی که دوستت داشتند. برای جوانی نه چندان خوشایندی که هیچ وقت مثل بقیه نگذشت. برای همه خوبیهایت . دل همه ما هر چند از دور از هم بودیم برایت تنگ میشود. روحت شاد.