چند رو پیش پسرک احتیاج به کاج داشت. میوه درخت کاج. بهم تلفن کرد که براش توی راه پیدا کنم و ببرم که فرداش باید با خودش دو تا کاج میبرد مدرسه. مجبور شدم از خیابون ملاصدرا بیام به سمت میدون ونک و چون باید پیاده میامدم که اگر هرجا کاجی دیدم بردارم برای همین خیلی خوب به اطرافم نگاه میکردم. شاید بعد از مدتها این اولین بار بود که به جای فکر کردن به بوق ماشین ها و دود موجود در هوا و گشت ارشاد و ... داشتم به پیدا کردن کاج فکر میکردم. به اطرافم خوب نگاه می کردم و به تک تک خونه ها و درختها خیره میشدم. پیاده روی من طولانی شد. تا پارک جنگلی طالقانی ( در بزرگراه حقانی) طول کشید. از یه طرف خیلی حال خوبی داشتم. از طرف دیگه حیفم اومد که چرا اون سالهای کودکی ما انقدر کاج و انواع دیگه درخت توی کوچه وخیابون بود و الان به جای همش اتوبان است! موزیک توی گوشم بود. توی اون بزرگراه هم که هیچ آدم عاقلی راه نمیره در نتیجه من برای خودم راه میرفتم و به آسمون و درخت ها نگاه می کردم و آواز میخوندم. یه ظهر متفاوت. دلم میخواد گاهی از این خل بازیها در بیارم. چرا که نه؟ چرا همش باید توی یه چهارچوب کاری انجام بدم که همه و خودم زیادی احساس رضایت داشته باشیم؟ میشه گاهی دوید. گاهی بلند آواز خوند. گاهی چرخی زد و مسیری رو عوض کرد و مثلا به جای رفتن به جایی که حوصله اش رو نداری بری راهتو کج کنی و بری کنار دریا. میشه همه این کارها رو کرد. دارم یواش یواش یاد میگیرم زندگی به شیوه خط کشی شده خیلی هم اسمش زندگی نیست.
دلم میخواد امسال توی باغچه کوچولوی خونه من گل بکارم. شاید این کار رو کردم با اجازه مدیر محترم ساختمان.
دلم میخواد زندگی کم کم با من کنار بیاد منم با اون.