Jul 8، 2009
سفر
شمال بودم کمتر از 48 ساعت اما خیلی برام خوب بود.
بعدا میام و میگم
Jul 4، 2009
بوی تکرار
Jul 3، 2009
دلتنگ
داشتم به صدای پرویز پرستویی و ناصر عبداللهی گوش میکردم. صدای دلنشین هردوی آنها که در این شامگاه جمعه قلب نا آرام مرا آرام میکند ..صداهایی از جنس عشق ..صداهایی که برایت ترانه امید و پیروزی را زمزمه میکند.
کم نبودی ... بیش هم نه..... که خودت بودی ..... ماه مهربان
حالا هرجا که نیستی و هستم یک شاخه بید مجنون به خاک می سپارم تا خاطرم باشد که عشق را برای همگان میخواستی نه برای خود........
جمعه
جمعه های کودکی بهتری روز زندگی بود. روزی که در خانه پدربزرگ و مادر بزرگ با آن دل مهربان و خانه با صفایشان سپری میشد. روزهای هفته را دوان دوان پشت سر میگذاشتم تا به جمعه برسم و برای آن ناهار خوشمزه و آن با هم بودن و آن بازیهای کودکانه لحظه شماری میکردم. امروز جمعه خوبی رو شروع نکردم. هفته پیش هم که واویلا. هفته قبلش هم که نگو و نپرس. دیگر جمعه ها را دوست ندارم. جمعه های من دیگه به خونه مادر بزرگ ختم نمیشه. دیگه وارد دنیای کودکانه ام نمیشم. دیگه بوی آش رشته و نعناع داغ برای عصر جمعه مشامم رو نوازش نمیکنه. جمعه های من بوی دلتنگی داره حالا. جمعه های من پر شده از ....
خدایا دلم نمیخواد چیزی بنویسم که کسی رو نگران کرده باشم. فقط به طور عجیبی تلخم این روزها........
Jul 2، 2009
چرا
سلام...
اه تو ایرانی؟ چرا آمدی؟ برای همیشه؟ مگه دیوانه ای؟ خلی بخدا. پسرت چطوره؟ خودت خوبی؟ امسال میره مدرسه؟ وا؟ چه بزرگ شده ها... زود گذشت ها!! دومیش و نمیخوای بیاری؟ بابا گناه داره بچه تنها.
این مکالمه در این یک ماه و نیمی که برگشتم به ایران بین من و همه افراد دور و نزدیک تکرار شده. نمیدانم تا کی باید به این سوالات احمقانه جواب بدم. اما فقط میدونم که به هیچکس ربطی نداره که چرا من دیگه بچه نمیخوام. چرا برگشتم به ایران. چرا خوشحالم از اینکه برگشتم و چرا و چرا و چرا.
Jun 30، 2009
سن شناسنامه ای من
Jun 29، 2009
راز
باز هم دلم برای خودم تنگ شد. برای همان دختر مو بلند پر از شادی و نشاط و خنده. برای همان دختری که وقتی وارد جایی میشد با خودش شور و هیجان وارد میکرد. برای همان دختری که صدای خنده اش همیشه بلندترین صداها بود. برای همان گلوله انرژی . دلم برای دختری که هر روز برای همه لحظه هایش برنامه ریزی میکرد و برای روزها و هفته های بعدش هم. دلم برای خودم تنگ شده.
امروز دلم خیلی برای خودم تنگ شد. برای خود خودم.برای همه آنچه که در وجودم داشتم و حالا با گذر زمان در لایه هایی از انباری خاک گرفته ذهن و جسمم مدفون شده . دلم برای خودم تنگ شده. باور کن.
خیلی حرف دارم برای گفتن به یه محرم راز........خیلی .....
فقط شعر ...بی هیچ دلیلی
توی بهت بی کسیها ..این منم یه بی نشونه
با یه قامت تکیده..از همه دنیا بریده
عکس آوار سکوت و رو دیوار شب کشیده
یه درخت پیر و کهنه خم شد از غصه باد
تو رو یاد من میاره لحظه های رفته از یاد
حالا من موندم و گریه تو دل شبهای تاریک
باز یه بن بست سکوته آخر کوچه باریک
میدونم که دیگه دیره برای به تو رسیدن
پروبالی که حقیره واسه تا تو پر کشیدن
ناله برگهای پاییز .. زیر پای سست و بی جون
چشمای در انتظارم یکی اشک و دیگری خون
هرچی خوندم و نوشتم واسه موندن بی ثمر بود
وقت رفتنت دل من از همه چی بی خبر بود
تو همیشه ساده بودی بی غرور و بی گلایه
به تو عادت کرده بودم بیشتر از من به یه سایه
حالا من موندم و گریه تو دل شبهای تاریک
باز یه بن بست سکوته آخر کوچه باریک
میدونم که دیگه دیره برای به تو رسیدن
پروبالی که حقیره واسه تا تو پر کشیدن
میدونم که دیگه دیره برای به تو رسیدن
پروبالی که حقیره واسه تا تو پر کشیدن
این تو بودی یه بهونه واسه این دل شکسته
رفتی اما تا بمونم پشت این درهای بسته پشت این درهای بسته
Jun 28، 2009
دلم تنگه
دری بسته , تنی خسته , برای پر گشودن
شب و پرسه , شب و گریه , صدای گنگ وحشت
تن بی من , من بی تو , کلام تلخ حسرت
برای از تو گفتن دیگه حرفی ندارم
با گریه خو گرفتم روزها رو میشمارم
تویی همساز بارون , بزن همیشه
نشسته جای دستات رو گونه های شیشه , رو گونه های شیشه
اگه تو بمونی دل میزنم به دریا
رو موج بی صدایی میرم به جنگ فردا
اگه تو بمونی جوونی پیر نمیشه
ترانه جون میگیره میشکنه بغض شیشه
دلم تنگه
Jun 27، 2009
درددل با خدا
Jun 25، 2009
صبح جمعه
Jun 24، 2009
فکر میکردم...
فکر میکردم استوارم
فکر میکردم پر از انرژی هستم
فکر میکردم دلتنگ نمیشوم
فکر میکردم همه چیز بروفق مراد است
فکر میکردم آدمها بخشنده اند
فکر میکردم دلهامان با بخشش آرام میگیرد
فکر میکردم ما آدمها به هم خیانت نمیکنیم
فکر میکردم زندگی زیباست
فکر میکردم دنیا بزرگ است
فکر میکردم دلها هم بزرگ هستند
فکر میکردم شادی ها ابدی هستند
فکر میکردم غمها فراموش میشوند
خیلی فکرهای دیگه هم میکردم
اما نمیدونم چرا خیلی دیر متوجه شدم که زیادی امیدوار بودم.
Jun 22، 2009
Jun 21، 2009
Jun 17، 2009
این هزارتوی پیچ پیچ
Jun 15، 2009
Jun 14، 2009
بیشتر از اونی که میشد فکر کرد خسته شدم.. هر چی گفتم کسی صدام رو نشنید.. هموطن خسته ام
الله اکبر
Jun 13، 2009
کلاه
کلاه گذاشتن سرم اما نمیدونم چرا حالت تهوع دارم...نمیدونم چرا نفسم به شماره افتاده.... وا چرا اینجوری شدم ....
Jun 8، 2009
به امید پیروزی
دیروز توی خیابون غوغا بود. وقتی زن و مرد و پیر و جوون رو میدیدم بی اختیار اشک میریختم. به شادی زاید الوصفی که داشتم هم لبخند میزدم. کلی دلم رو به دریا زدم و باهاشون هم پیمان شدم و باهاشون راه افتادم مثل همه اونهای دیگه....
من دیروز تهرانی رو دیدم که در 3-4 سالگی هم دیده بودم اما تصویر گنگی ازش داشتم. دیروز شعار اگر تقلب بشه ایران قیامت میشه مثل پتک توی سرم صدا میکرد و با خودم گفتم این جمعیت به همه فهموند که اگر تقلبی در کار باشه واقعا قیامتی شود که نپرس.
از دیروز خیلی حرفها برای گفتن دارم اما حوصله خواننده ها رو ممکنه سر ببرم.
به امید پیروزی