یک چیز خیلی جالب پیش آمد که حیفم آمد ننویسم. در تهران که بودم مدت کوتاهی بود که با انجمنی به اسم باور آشنا شده بودم که همه برو بچه هایی موفق بودند که با مشکلی که خیلی از ما آدمها نمی تونیم باهاش مقابله کنیم, کنار آمده بودند -معلولیت- این گروه فعالیت هایی داشتند که خود من گاهی فقط به بهانه تنبلی بهش نمی پیوستم . حالا از همه اینها که بگذریم دو سه روز پیش خیلی بهشون فکر کردم. آخه اینجا توی ارمنستان درست در وسط پایتخت یک برنامه ای بود . نماینده های همه شرکت های بزرگ و موسسات کاریابی در یک سالن خیلی بزرگ دور هم جمع شده بودند. این سالن برای عبور و مرور معلولین تجهیز شده و اونها با هر شرایطی میتونن در هر جای این سالن تردد کنن. به جای اینکه هرکدام از این شهروندان به تک تک این شرکتها برای کار مراجعه کنن , این شرکتها جهت استخدام نیروی انسانی در این سالن متمرکز شده بودند و طی یک روز کاری همه شهروندان معلول که جویای کار هم بودند به این نمایندگان مراجعه کردند. جالب اینکه جواب استخدام همان روز مشخص شد و خیلی از این عزیزان به کار گرفته شدند.
فکر میکنم این یک فکر بکر اما خیلی ساده باشه که در کشوری مثل ایران که با توجه به جنگ تعداد معلولینش از خیلی کشورهای دیگه دنیا بیشتره و الحمدلله هیچ کس جز خود این بچه ها به فکر راه چاره ای نیست فکرهایی چنین ساده به مرحله عمل در بیاد. البته اگر فقط در حد حرف باقی نمونه. چون ممکنه همه اینها پیش بیاد اما مثلا در فلان اداره یا موسسه هم کاری با توجه به شرایط و سوابق فرد موجود باشه اما استخدام شده مذکور روز اول کار متوجه بشه که برای ورود به محل کارش باید 20 تا پله رو بره بالا یا هر روز برای گرفتن امضای رییس باید خودش رو بدون آسانسور به طبقه پنجم برسونه یا هیچ تمهیدی برای یک دستشویی مختص استفاده این افراد وجود نداشته باشه.
۲۰۰۸/۱۱/۳۰
۲۰۰۸/۱۱/۲۹
مداد سیاه مداد قرمز
داشتم برای آرش قبل از خوابش یک قصه میخوندم. اسم کتاب هست مداد سیاه و مداد قرمز. نویسنده اش هم آقای محمد رضا شمس. راستش خیلی ساده و خیلی پرمحتوا بود. داستان یک مداد سیاه که فقط می نوشت تا هی کوچک و کوچکتر شد و مداد قرمز دائم به اون می گفت به جای نوشتن یک کم فکر کن. به مداد سیاه می گفت که این شکل نوشتن فقط عمر اون رو کوتاه میکنه و خیلی کار بی ربطی است. بهش می گفت که انقدر چیزی نمی نویسه تا یک فکر نو و یک نوشته که بتونه دنیا رو متحول کنه روی کاغذ بیاره. اما یک روز یک موش کوچولو آمد سراغ مداد قرمزه و اون رو دزدید تا بجوه و خارش دندونش رو از بین ببره. مداد قرمز هم فکر کرده بود که کاش فقط یکی از همون قصه های بی محتوای مداد سیاه رو نوشته بود. تا الان دلش این طور نسوزه.
زندگی
کارهای زیادی هست که باید انجامشون بدم. جاهای زیادی هست که باید برم. آدمهای زیادی هستند که باید ببینمشون. حرفهای بسیاری هم هست برای گفتن. اما نمیدانم که از کجا باید شروع کرد. اشکال کار هم اینه که هرکدوم از کارها رو انجام میدم باز هم چیز جدیدی پیش میاد. هرجا که میرم باز هم جاهای ناشناخته هست برای دیدن. با هر کس که حرف میزنم میبینم که آدمهای زیادی هستند برای آشنا شدن و با هم گپ و گفت داشتن. حرفها هم تمومی نداره. خوب لابد این همون چیزیه که بهش میگیم زندگی و دلیلی است برای ادامه.
دلم میخواد همه آدمها رو دوست داشته باشم و همه اونهایی که بهم خوبی کردن رو با همه جزئیات به خاطر بسپارم و همه اونهایی که برام مشکلی ایجاد کردن یا در حقم , کار ناحقی انجام دادن رو ببخشم. از ته دل. میخوام همین الان شروع کنم. حتما خیلی احساس خوبی خواهد بود صاف کردن دل و باز کردن پنجره ای با شیشه های خیلی تمیز به سوی آسمون زندگی.
دلم میخواد همه آدمها رو دوست داشته باشم و همه اونهایی که بهم خوبی کردن رو با همه جزئیات به خاطر بسپارم و همه اونهایی که برام مشکلی ایجاد کردن یا در حقم , کار ناحقی انجام دادن رو ببخشم. از ته دل. میخوام همین الان شروع کنم. حتما خیلی احساس خوبی خواهد بود صاف کردن دل و باز کردن پنجره ای با شیشه های خیلی تمیز به سوی آسمون زندگی.
۲۰۰۸/۱۱/۲۷
آسوده
برای اولین بار در زندگیم بود که به کسی اینطوری تحکم میکردم. اما لازم بود. گاهی اوقات میرسی به جایی که میگی یا رومی رومی یا زنگی زنگی. بعد از کل کل امروز تازه فهمیدم چقدر خوبه که آدم شفاف حرف بزنه. هی سعی نکنه خودش به تنهایی مشکلاتش رو حل کنه. چقدر سخته که از دهن اطرافیانت حرف بکشی. اما من امروز بالاخره موفق شدم. و درست از همون لحظه , بعد از پنج – شش ماه سگرمه های مبارکم از هم باز شد. امروز وقتی داشتم میرفتم دنبال آرش که از مدرسه بیام خونه یک آفتاب مطبوع از شیشه ماشینی که سوارش بودم می تابید به من. و خیلی حال خوبی داشتم.فکر میکنم هم آفتاب بهم حس خوبی داده بود هم سگرمه هایی که دیگه بهم گره نخورده بودند.
۲۰۰۸/۱۱/۲۶
کهن دیارا (خیلی این ترانه رو دوست دارم)
کهن دیارا , دیار یارا
دل از تو کندم ولی ندانم
که گر گریزم کجا گریزم
وگر بمانم کجا بمانم
نه پای رفتن , نه تاب ماندن
چگونه گویم درخت خشکم
عجب نباشد , اگر تبرزن
طمع ببندد بر استخوانم
در این جهنم , گل بهشتی
چگونه روید ؟ چگونه بوید ؟
من ای بهاران ز ابر نیسان
چه بهره گیرم که خود خزانم ؟
کهن دیارا , دیار یارا
دل از تو کندم ولی ندانم
که گر گریزم کجا گریزم
وگر بمانم کجا بمانم
صدای حق را , سکوت باطل
در آن دل شب , چنان فرو کشت
که تا قیامت , در این مصیبت
گلو فشارد , غم نهانم
کبوتران را , به گاه رفتن
سر نشستن , به بام من نیست
که تا پیامی , به خط جانان
زپای آنان , فرو ستانم
زپای آنان , فرو ستانم
کهن دیارا , دیار یارا
دل از تو کندم ولی ندانم
که گر گریزم کجا گریزم
وگر بمانم کجا بمانم
آه ای دیار دور, ای سرزمین کودکی من , خورشید سرد مغرب بر من حرام باد, تا آفتاب توست در آفاق باورم
من نقش خویش را همه جا در تو دیده ام , تا چشم بر تو دارم در خویش ننگرم
ای ملک بی غروب , ای مرز و بوم پیر جوانبختی , ای آشیان کهنه سیمرغ
یک روز ناگهان , چون چشم من ز پنجره افتد بر آسمان
میبینم آفتاب تو را در برابرم
سفینه دل , نشسته در گل
چراغ ساحل , نمی درخشد
در این سیاهی , سپیده ای کو؟که چشم حسرت, در او نشانم
الا خدایا , گره گشایا
به چاره جویی , مرا مدد کن
بود که بر خود , دری گشایم
غم درون را , برون کشانم
کبوتران را , به گاه رفتن
سر نشستن , به بام من نیست
که تا پیامی , به خط جانان
زپای آنان , فرو ستانم
زپای آنان , فرو ستانم
کهن دیارا , دیار یارا
دل از تو کندم ولی ندانم
که گر گریزم کجا گریزم
وگر بمانم کجا بمانم
........................................................................................................................................
دل از تو کندم ولی ندانم
که گر گریزم کجا گریزم
وگر بمانم کجا بمانم
نه پای رفتن , نه تاب ماندن
چگونه گویم درخت خشکم
عجب نباشد , اگر تبرزن
طمع ببندد بر استخوانم
در این جهنم , گل بهشتی
چگونه روید ؟ چگونه بوید ؟
من ای بهاران ز ابر نیسان
چه بهره گیرم که خود خزانم ؟
کهن دیارا , دیار یارا
دل از تو کندم ولی ندانم
که گر گریزم کجا گریزم
وگر بمانم کجا بمانم
صدای حق را , سکوت باطل
در آن دل شب , چنان فرو کشت
که تا قیامت , در این مصیبت
گلو فشارد , غم نهانم
کبوتران را , به گاه رفتن
سر نشستن , به بام من نیست
که تا پیامی , به خط جانان
زپای آنان , فرو ستانم
زپای آنان , فرو ستانم
کهن دیارا , دیار یارا
دل از تو کندم ولی ندانم
که گر گریزم کجا گریزم
وگر بمانم کجا بمانم
آه ای دیار دور, ای سرزمین کودکی من , خورشید سرد مغرب بر من حرام باد, تا آفتاب توست در آفاق باورم
من نقش خویش را همه جا در تو دیده ام , تا چشم بر تو دارم در خویش ننگرم
ای ملک بی غروب , ای مرز و بوم پیر جوانبختی , ای آشیان کهنه سیمرغ
یک روز ناگهان , چون چشم من ز پنجره افتد بر آسمان
میبینم آفتاب تو را در برابرم
سفینه دل , نشسته در گل
چراغ ساحل , نمی درخشد
در این سیاهی , سپیده ای کو؟که چشم حسرت, در او نشانم
الا خدایا , گره گشایا
به چاره جویی , مرا مدد کن
بود که بر خود , دری گشایم
غم درون را , برون کشانم
کبوتران را , به گاه رفتن
سر نشستن , به بام من نیست
که تا پیامی , به خط جانان
زپای آنان , فرو ستانم
زپای آنان , فرو ستانم
کهن دیارا , دیار یارا
دل از تو کندم ولی ندانم
که گر گریزم کجا گریزم
وگر بمانم کجا بمانم
........................................................................................................................................
سردمه
سرده. خیلی سرد. من یک بلوز یقه اسکی تن کردم و یک ژاکت پشمی سنگین هم روش پوشیدم با شلوار و جوراب . اما باز هم سردمه. البته خیلی هم دلگیرم. شاید برای همینه که اصلا گرم نمیشم. از صبح دو تا لیوان چای داغ و یک لیوان بزرگ هم نسکافه نوشیدم اما باز هم گرم نشدم. اگر اینطوری پیش بره نمیدونم یک ماه دیگه که سرمای اینجا منفی چهل درجه میشه چکار باید بکنم. البته شاید یک ماه دیگه من دیگه دلگیر نباشم. شاید یک ماه دیگه من خیلی حالم خوب باشه و قلبم احساس سرما نکنه. خوب اونوقت حتما سرما خیلی کمترآزارم میده.
۲۰۰۸/۱۱/۲۵
باز باران بی ترانه
: سعید علیزاده پروین ; ساعت ۱:٥۸ ق.ظ روز چهارشنبه ٦ آذر ۱۳۸٧
باز باران بی ترانه
باز باران ,با تمام بی کسی های شبانه
می خورد بر مرد تنها ,می چکد بر فرش خانه
باز می اید صدای چک چک غم...باز ماتم من به پشت شیشه ی تنهایی افتاده
نمی دانم...نمی فهمم
کجای قطره های بی کسی زیباست؟ نمی فهمم, چرا مردم نمی فهمند
که ان کودک که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزد
کجای ذلتش زیباست؟ نمی فهمم..کجای اشک یک بابا
که سقفی از گل و اهن به زور چکمه های باران
به روی همسر و پروانه های مرده اش ارام باریده
کجایش بوی عشق وعاشقی دارد؟ نمی دانم..نمی دانم چرا مردم نمی دانند
که باران, عشق تنها نیست
صدای ممتدش در امتداد رنج این دلهاست
کجای مرگ ما زیباست...نمی فهمم!!!!؟ یاد ارم, روز باران را
یاد ارم مادرم در کنج باران مرد
کودکی ده ساله بودم
می دویدم زیر باران..از برای نان
مادرم افتاد
مادرم در کوچه های پست شهر ارام جان می داد
فقط من بودم و باران و گل های خیابان بود
نمی دانم
کجای این لجن زیباست؟ بشنو از من, کودک من
پیش چشمم, مرد فردا
که باران هست زیبا از برای مردم زیبای بالادست
و ان باران که عشق دارد ...فقط جاریست برای عاشقان مست
و باران من و تو درد و غم دارد خدا هم خوب می داند که این عدل زمینی ,عدل کم دارد
باز باران بی ترانه
باز باران ,با تمام بی کسی های شبانه
می خورد بر مرد تنها ,می چکد بر فرش خانه
باز می اید صدای چک چک غم...باز ماتم من به پشت شیشه ی تنهایی افتاده
نمی دانم...نمی فهمم
کجای قطره های بی کسی زیباست؟ نمی فهمم, چرا مردم نمی فهمند
که ان کودک که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزد
کجای ذلتش زیباست؟ نمی فهمم..کجای اشک یک بابا
که سقفی از گل و اهن به زور چکمه های باران
به روی همسر و پروانه های مرده اش ارام باریده
کجایش بوی عشق وعاشقی دارد؟ نمی دانم..نمی دانم چرا مردم نمی دانند
که باران, عشق تنها نیست
صدای ممتدش در امتداد رنج این دلهاست
کجای مرگ ما زیباست...نمی فهمم!!!!؟ یاد ارم, روز باران را
یاد ارم مادرم در کنج باران مرد
کودکی ده ساله بودم
می دویدم زیر باران..از برای نان
مادرم افتاد
مادرم در کوچه های پست شهر ارام جان می داد
فقط من بودم و باران و گل های خیابان بود
نمی دانم
کجای این لجن زیباست؟ بشنو از من, کودک من
پیش چشمم, مرد فردا
که باران هست زیبا از برای مردم زیبای بالادست
و ان باران که عشق دارد ...فقط جاریست برای عاشقان مست
و باران من و تو درد و غم دارد خدا هم خوب می داند که این عدل زمینی ,عدل کم دارد
گشایش
شاید یکی از همین روزها یک فرجی هم توی کار ما شد
خدا رو چه دیدی ؟ آدم که نمیشه همه اش به این در و اون در بزنه . گاهی هم باید بشینی اونم دست به سینه و هیچ کاری نکنی و فقط امیدوار باشی که بزودی یک گشایش بزرگ در کارهات میشه. یعنی ممکنه؟
من که تا حالا اینجوری ندیدم. اما چون این اواخر جور دیگه ای هم ندیدم بهتره خیلی به خودم زحمت ندم.
خدا رو چه دیدی ؟ آدم که نمیشه همه اش به این در و اون در بزنه . گاهی هم باید بشینی اونم دست به سینه و هیچ کاری نکنی و فقط امیدوار باشی که بزودی یک گشایش بزرگ در کارهات میشه. یعنی ممکنه؟
من که تا حالا اینجوری ندیدم. اما چون این اواخر جور دیگه ای هم ندیدم بهتره خیلی به خودم زحمت ندم.
۲۰۰۸/۱۱/۲۳
درکه
امروز تمام مدت حسی داشتم که دلم می خواست برم درکه. سالهای سال میعادگاه من درکه بود. اون مارپیچ اولش. رودخانه سردش و نظر بازیهایی که دیگه تو نسل جدید اصلا وجود نداره. دلم برای درکه تنگ شده. دلم برای اون همه لواشک و آلوی جنگلی هم تنگ شده. دلم برای زمانی که ما حتی یک موبایل هم ندیده بودیم تنگ شده.
آخرین روزهایی که در ایران بودیم چند بار پسر کوچولوم رو بردم درکه. اون هم خیلی از درکه خوشش آمد. باهم رفتیم بالا و توی یکی از کافه ها نشیتیم و جای شما خالی هندوانه خوردیم. هیچ به یاد ندارم سالهایی که من در نوجوانی میرفتم درکه توی این کافه ها هندوانه می فروختند یا نه اما اون روز که به ما دوتا خیلی مزه داد خوردن هندوانه ای که اصلا نگران چکیدن آبش روی زمین نباشم.
بعد رفتیم لب رودخونه که اون وقتها بنظرم حجم آبش بیشتر بود اما به یاد اون روزها کفش و جوراب رو در آوردیم و نشستیم کنار آب و پاهامون رو گذاشتیم توی اون آب خنک. فکر میکنم آرش –پسرم- تا اون روز این همه من رو راحت ندیده بود. همون جا احساس کردم که چقدر از نوجوانی فاصله گرفتم و من هم مثل خیلی از مادرها شدم یک کلیشه. آرش هنوز یادشه که یک سال و نیم پیش در یک روز گرم تابستانی چقدر دو نفری باهم خل بازی در آوردیم. و هنوز وقتی یادش میکنیم کلی با هم میخندیم.
اگر هر کدوم از شما که این ماجرا رو خوندین رفتین درکه و یاد من و آرش نکنین خیلی بد جنسین.
آخرین روزهایی که در ایران بودیم چند بار پسر کوچولوم رو بردم درکه. اون هم خیلی از درکه خوشش آمد. باهم رفتیم بالا و توی یکی از کافه ها نشیتیم و جای شما خالی هندوانه خوردیم. هیچ به یاد ندارم سالهایی که من در نوجوانی میرفتم درکه توی این کافه ها هندوانه می فروختند یا نه اما اون روز که به ما دوتا خیلی مزه داد خوردن هندوانه ای که اصلا نگران چکیدن آبش روی زمین نباشم.
بعد رفتیم لب رودخونه که اون وقتها بنظرم حجم آبش بیشتر بود اما به یاد اون روزها کفش و جوراب رو در آوردیم و نشستیم کنار آب و پاهامون رو گذاشتیم توی اون آب خنک. فکر میکنم آرش –پسرم- تا اون روز این همه من رو راحت ندیده بود. همون جا احساس کردم که چقدر از نوجوانی فاصله گرفتم و من هم مثل خیلی از مادرها شدم یک کلیشه. آرش هنوز یادشه که یک سال و نیم پیش در یک روز گرم تابستانی چقدر دو نفری باهم خل بازی در آوردیم. و هنوز وقتی یادش میکنیم کلی با هم میخندیم.
اگر هر کدوم از شما که این ماجرا رو خوندین رفتین درکه و یاد من و آرش نکنین خیلی بد جنسین.
La vie est comme un arc-en-ciel : il faut de la pluie et du soleil pour en voir les couleurs
نمیدونم چرا امروز اینجوری شده؟ همه اش پیام های امیدوار کننده به دستم میرسه از آدمهایی که اصلا فکرش رو هم نمیتونستم بکنم!
این جمله که بالا نوشتم نمی دونم از کیه اما ته نامه یکی از دوستانم بود به این معنی که زندگی مثل یک رنگین کمان است باید خورشید و باران را با هم داشته باشی تا رنگهایش را ببینی
خیلی قشنگه و درست الان باید به دستم برسه که با کلی مشکل مبارزه کردم
اواخر پاییز
از پنجره آشپزخانه که به بیرون نگاه میکنم متوجه میشم که همه درختهای بلوط توی حیاط برگهاشون زرد شده. خیلی قشنگن. این روزهای اخیر حتی به این زیبایی ها هم فکر نکرده بودم. اما الان حالم حسابی عوض شده. حال خوبی دارم. به قول نازلی(( خدای شادی های کوچک)) دوباره به من لطف کرده. از خدای شادیهای کوچک و بزرگ ممنونم. نازلی جون خیلی ممنونم . خیلی خوشم آمد از این اسمی که برای خدا بهم یاد دادی. شاید این همون یکصدمین اسم خدا باشه که میگن کسی نمیدونه اما من حالا میدونم. آخه کلی حس خوب با این اسم به دلم ریخت. بازهم به درختهای بلوطی که حتی یک برگ سبز هم ندارند نگاه میکنم. زمین پر از برگ زرده. خیلی قشنگ شده اینجا. یک آفتاب کم جونی هم داره از پنجره میتابه . از اون هواهاییه که روی کاناپه بخوابی بعد با آفتابی که از پنجره می تابه گرم بشی و چرت بزنی بعد یک دفعه تنت مور مور بشه از سرمای محیط. اما تا حالا این خواب رو تجربه کردین؟ من که خیلی زیاد. اما همیشه بعدش هم سرما خوردم
می خوام تو دریای چشات تا جون دارم شنا کنم
می خوام حساب خودم و از عاشقات جدا کنم
نمی دونم چرا یک دفعه این بخش از این ترانه که فکر میکنم امید خونده باشه به ذهنم رسید و عجیب تر اینه که نمیدونم چرا خواستم اینجا بنویسمش
شما ببخشید
می خوام حساب خودم و از عاشقات جدا کنم
نمی دونم چرا یک دفعه این بخش از این ترانه که فکر میکنم امید خونده باشه به ذهنم رسید و عجیب تر اینه که نمیدونم چرا خواستم اینجا بنویسمش
شما ببخشید
۲۰۰۸/۱۱/۲۲
صفحه من
امروز همه چیز برام خیلی هیجان انگیزه
من به هیچ وجه از خیلی کارهای مربوط به کامپیوتر سر در نمیارم و از یک عزیزی از راه دور کمک خواستم تا برام موزیک بگذاره روی صفحه ام
ازش خیلی ممنونم و امیدوارم که همیشه باشه تا من هم همیشه اینطوری آزارش بدم
من به هیچ وجه از خیلی کارهای مربوط به کامپیوتر سر در نمیارم و از یک عزیزی از راه دور کمک خواستم تا برام موزیک بگذاره روی صفحه ام
ازش خیلی ممنونم و امیدوارم که همیشه باشه تا من هم همیشه اینطوری آزارش بدم
روزهای عجیبی بود
چند روز بود که حال بدی داشتم.نگران و پریشان بودم و به آینده ای فکر میکردم که هیچ چیزی بجز پوچی در آن وجود نداشت. اما ناگهان اتفاقاتی افتاد که یک شبه همه چیز زیرو رو شد. فقط خدا را شکر میکنم که همه چیز به خیر گذشت. مینو جان از لطفی که به من داشتی خیلی ممنونم. دوباره شروع میکنم. ممنونم. ممنون
۲۰۰۸/۱۱/۱۸
تنهایم
چقدر آدم گاهی به حضور یک نفر نیاز داره که درد دلش رو بهش بگه و اون وقته که می فهمی چقدر تنهایی
دیشب تلفنی کلی با مامانم حرف زدم از همه چیز و هر چی که آزارم میداد ولی دلم میخواد سرم و بگذارم روی پاهاش و اون موهامو نوازش کنه و کمی هم نصیحتم کنه و من بی صدا اشک بریزم।
کاش الان یک نفر بود که بهش میگفتم چقدر وقتی بی کسی بدبختی
دلم خیلی گرفته
هوا می خواهم
هوایی که وقتی اونو تو ریه هام فرو میدم
بهم لذت زندگی بده نه احساس خفگی
دیشب تلفنی کلی با مامانم حرف زدم از همه چیز و هر چی که آزارم میداد ولی دلم میخواد سرم و بگذارم روی پاهاش و اون موهامو نوازش کنه و کمی هم نصیحتم کنه و من بی صدا اشک بریزم।
کاش الان یک نفر بود که بهش میگفتم چقدر وقتی بی کسی بدبختی
دلم خیلی گرفته
هوا می خواهم
هوایی که وقتی اونو تو ریه هام فرو میدم
بهم لذت زندگی بده نه احساس خفگی
۲۰۰۸/۱۱/۱۷
خواستم برم از اینجا
خواستم برم از اینجا
اما پاهام نیومد
پامو بردم ولی حیف دلم باهام نیومد
دیدم ولی دل من
با رفتنم شکسته
فکر کرده بر می گردم
باز منتظر نشسته
فکر کرده بر می گردم
باز منتظر نشسته
گفتم دل دیوونه
کی قدرتو می دونه
وقتی نباشی باز هم
کی منتظر می مونه
برای موندن من
دیگه نمونده جایی
می خوام بخونم اما
واسم نمونده نایی
اما پاهام نیومد
پامو بردم ولی حیف دلم باهام نیومد
دیدم ولی دل من
با رفتنم شکسته
فکر کرده بر می گردم
باز منتظر نشسته
فکر کرده بر می گردم
باز منتظر نشسته
گفتم دل دیوونه
کی قدرتو می دونه
وقتی نباشی باز هم
کی منتظر می مونه
برای موندن من
دیگه نمونده جایی
می خوام بخونم اما
واسم نمونده نایی
۲۰۰۸/۱۱/۱۲
۲۰۰۸/۱۱/۱۰
سالها پیش او از میان ما رفت
امروز بیست و دومین سالگرد درگذشت مردی بزرگ است. شاید بارها این شعرو شنیده باشین
نه دیگه این واسه ما دل نمیشه....
بیژن مفید بیست و دو سال پیش در روز بیست و دو آبان درگذشت. در طول سالهای جوانی آثاری از خودش به جا گذاشت که این روزها خیلیها هنوز با یاد اونها اشک به چشمهاشون میاد و میگن عجب مرد بزرگی بود.
شهرقصه که حتما همه هم سن و سالهای من نوار قصه اون رو صد بار شنیدن و حتما لا اقل یکی دو باری هم ویدئو شهرقصه رو تماشا کردن. حالا سالها از آخرین روز حیات اون مرد بزرگ میگذره و ما بچه های اون موقع با سی دی های شاپرک خانم و شازده کوچولو و ترب و دم گربه بچه هامون رو بزرگ میکنیم.
بعد از اینکه این مطلب کوتاه رو خواندین برای شادی روحش دعا کنین.
روحش شاد.
نه دیگه این واسه ما دل نمیشه....
بیژن مفید بیست و دو سال پیش در روز بیست و دو آبان درگذشت. در طول سالهای جوانی آثاری از خودش به جا گذاشت که این روزها خیلیها هنوز با یاد اونها اشک به چشمهاشون میاد و میگن عجب مرد بزرگی بود.
شهرقصه که حتما همه هم سن و سالهای من نوار قصه اون رو صد بار شنیدن و حتما لا اقل یکی دو باری هم ویدئو شهرقصه رو تماشا کردن. حالا سالها از آخرین روز حیات اون مرد بزرگ میگذره و ما بچه های اون موقع با سی دی های شاپرک خانم و شازده کوچولو و ترب و دم گربه بچه هامون رو بزرگ میکنیم.
بعد از اینکه این مطلب کوتاه رو خواندین برای شادی روحش دعا کنین.
روحش شاد.
دیوانه
داشتم فکر میکردم که چرا خیلی از آدمها که دارن راست راست توی خیابون راه میرن توی ذهنشون روی آدمهای مختلف انگ میگذارن. بطور مثال خیلی از ما فکر میکنیم فلانی دیوانه است. شاید از نظر ما یکی رفتارش اون چیزی که ما اسمش رو میگذاریم رفتار معمول یا هنجار نباشه اما حتما به نظر اون آدم هم ما آدمهای معمولی دیوانه هستیم. دیروز داشتم یک فیلم میدیدم و حس کردم چقدر شخصیت دیوانه ای که توی فیلم هست برام قابل درک و احترام هست. متوجه شدم کسی که در این فیلم احساسات واقعی خودش را بروز میده و آدمها رو دوست داره و کلاهبردار نیست و صاف و ساده است رو به راحتی دیوانه خطاب میکنیم در حالیکه اون انقدر بی شیله پیله است که وقتی جامعه داره به فلاکت میرسوندش با شکستن شیشه خودش رو خالی میکنه و برای همین همه فکر میکنن دیوانه است. دلم سوخت .
سفر
رفتم ایران . همین دو هفته پیش. چنان با سرعت همه چیز جور شد انگار که من باید به این سفر می رفتم. واقعا میشه به شعر ابر و باد و مه و خورشید و فلک درکارند ایمان آورد. همه چیز بطور معجزه آسایی جور شد و من دو هفته رفتم تهران . دلتنگیهایم رو برطرف کردم و خیلی خوشحالم که این بار میدونستم دارم دنبال چی میرم. سراغ همه اون چیزهایی که دلم براش تنگ بود رفتم و الان به آرامشی عجیب دست پیدا کردم.
۲۰۰۸/۱۱/۹
تا حالا فکر کردی که...؟
نفس کشیدن در جاییکه میدونی اون هم نفس میکشه یک حس دیگه داره. به همون آسمونی نگاه کردن که میدونی اون هم اگر سرش رو بالا بگیره همون آسمون رو میبینه بهت خیلی مزه میده. بادی رو که بوی اون رو برات میاره میپرستی چون تو رو به این حس میرسونه که این باد همین چند لحظه پیش گونه های اون رو نوازش کرده و حالا عطر خوش اون رو برات آورده.حتی صدای رعد و برق رو که میشنوی میگی اون هم الان همین صدا رو شنید. میدونی اینا یعنی چی؟ عاشق شدی.
اما امروز وقتی به آسمون نگاه کردی اینجا ابری بود در حالیکه آسمونی که اون بهش نگاه کرد آفتابیه. سعی کردی به روی خودت نیاری اما وقتی یک نفس عمیق کشیدی احساس کردی که داری خفه میشی و وقتی باد وزید دیگه نشونی از اون برات نیاورد. آخه اون حالا خیلی دور شده. انقدر رفته که خودش هم خودش رو گم کرده. دیگه بوی عطرش با باد نمیاد.
بارون چنان به پنجره های اتاق میکوبه که وحشت انگیز شده. صدای رعد یک لحظه هم قطع نمیشه. حالا میگی کاش اون انقدر دور نشده بود و الان این صدا رو میشنید و خودش رو به من می رسوند و میگفت: نترس.من اینجام.
اما امروز وقتی به آسمون نگاه کردی اینجا ابری بود در حالیکه آسمونی که اون بهش نگاه کرد آفتابیه. سعی کردی به روی خودت نیاری اما وقتی یک نفس عمیق کشیدی احساس کردی که داری خفه میشی و وقتی باد وزید دیگه نشونی از اون برات نیاورد. آخه اون حالا خیلی دور شده. انقدر رفته که خودش هم خودش رو گم کرده. دیگه بوی عطرش با باد نمیاد.
بارون چنان به پنجره های اتاق میکوبه که وحشت انگیز شده. صدای رعد یک لحظه هم قطع نمیشه. حالا میگی کاش اون انقدر دور نشده بود و الان این صدا رو میشنید و خودش رو به من می رسوند و میگفت: نترس.من اینجام.
اشتراک در:
پیامها (Atom)