۲۰۰۸/۱۲/۳۱

برف

برف آمده.... زیاد هم آمده. هی به خودم میگم پاشم برم بیرون هزارتا کار دارم که قبل از اینکه مغازه ها برای سال نو تعطیل کنن باید انجام بدم اما انقدر برف روی زمین زیاده که نمیشه. فکر کنم تا بالاتر از مچ پاهای من بره توی برف. اما خوب بالاخره باید رفت.

۲۰۰۸/۱۲/۲۹

نامه ای به مسیح

میخواستم نامه را برایت زودتر بنویسم اما هر چی فکر کردم نمیشد... هیچ چیزی نمی تونستم بگم ...تا اینکه دیروز کاملا اتفاقی, وارد جایی شدم که بارها و بارها اسمت را پیش خودم تکرار کردم و به چشم خودم دیدم که پیروانت چقدر دوستت دارند و چقدر برایت احترام قائلند. چقدر با امید به درگاهت می آیند و با روشن کردن شمعهای زرد رنگ و باریکی که با تمام سادگی پر از زیبایی است برای هر نیتی شعله ای می افروزند. مسیح ای پیامبر مهربان , من دیروز برای اولین بار وارد یک مهراب بزرگ شدم. در شهری که همه ساکنینش پیرو دین تو هستند. اول احساس کردم شاید جایی در میانشان نداشته باشم اما وقتی وارد شدم و چیزی جز پذیرش تو را ندیدم دلم لرزید و از ته دل دعا کردم . آنجا در هر گوشه جایی برای روشن کردن شمعها بود و من هم مثل بقیه بی آنکه فکر کنم آیا تو پیامبر من هم هستی یا نه و بی آنکه در میان دیگران احساس غریبگی بکنم شمعی افروختم و مدتها در آن سکوت عجیب پرسه زدم. پیر و جوان و فقیر و غنی به درگاهت می آمدند و همه با احترامی وصف نشدنی بارگاهت را ترک می کردند. حالا پشت این پنجره ای که من نشسته ام برف میبارد و من هر لحظه برای همه کسانی که دارم دعای خیر میکنم. برای همه عزیزانم و برای همه دوستانم. مسیح مهربان .. میدانم... صدایم را میشنوی.... میدانم.
پی نوشت :نوشتن این نامه به مناسبت نامه ایی به مسیح است و من سه نفر از دوستانم را به این بازی دعوت می کنم:
1-الهام
2-نازلی
3-شبنم

۲۰۰۸/۱۲/۲۸

دیروز

دیروز میخواستیم بریم یک جا ناهار بخوریم و چون من و مامانم اول رفته بودیم بازار یکشنبه های شهر ایروان به نام ورنیساژ یک کم زودتر از بقیه رسیدیم به رستوران مورد نظر. همون روبرو یک کلیسای خیلی بزرگ هست که من هر بار از اون اطراف میگذشتم توش یک خبرهایی بود اما راستش هیچ وقت نشد یعنی روم نمیشد برم توش و یک کمی این حس کنجکاوی تحریک شدم رو حال بیارم. اما دیروز چون با مامان بودم شجاع شده بودم/. بجای رفتن توی کلیسا رفتیم به ساختمان پهلویی البته که توش فقط شمع روشن میکنن و فقط درش برای مناسبتهای خاص باز میشه. وااااااااااااااااااااااااااااااااااای چه منظره ای بود. چه صحنه ای.... وقتی شمع روشن کردم و آمدم بیرون به مامانم گفتم هیچ کس اینجا کارهایی که ما مسلمونا انجام میدیم نمیکنه. همه چیز واقعا روحانی است ولی نه کسی ضجه میزنه نه کسی داره به کسی دیگه تظاهر میکنه که آهااااااااااای من الان اینجام .. من و ببین و واسه ده نفر دیگه هم تعریف کن. هیچی. فقط روحانیت .. اعتقاد.. و احترام رو میشد ببینی. و هزاران شمع کوتاه و بلند. دیوانه شدم از این همه زیبایی

۲۰۰۸/۱۲/۲۷

چای این نوشیدنی گوارا

داشتم واسه نازلی کامنت میگذاشتم حیفم آمد که بقیه رو در این داستان شریک نکنم. چند سال پیش در یک شرکت کار میکردم و تازه استخدام شده بودم و کلی تحویلم میگرفتن. همه چیز بر وفق مراد بود بجز فنجون های بسیار بی ریخت سابقا سفید که توی آنها به همه چای و گاهی هم اگر محبت ... آقا گل میکرد قهوه ایتالیایی میدادن. من هم از روز دوم یا سوم برای خودم یک لیوان خوشگل بردم به دو دلیل. اول اینکه دلم نمیخواست توی لیوان مشترک با کلی آدم دیگه که نمی دونستم هم چطوری میشورن چیزی بخورم و دوم اینکه من برام خیلی مهمه که چای رو توی لیوانی بخورم که شفاف باشه و شیشه ای. شاید لوس باشم نه؟ اما خب مسئله اصلا اینها که گفتم نیست. چیزی که خیلی برام جالبه اینه که یک روز بی هوا رفتم توی آشپزخونه شرکت و دیدم همین ... آقا داره توی لیوان من چای میخوره. (مینوشه) بهش نگاه کردم با تعجب چیزی نگفتم و آمدم بیرون فقط بار بعد که چای آورد بهش دست نزدم که فهمید دلم نخواسته بخورم. میدونی بهم چی گفت؟ گفت خانم .. من دیدم خوب فقط من و شما این تو چای میخوریم پس این لیوان از بقیه تمیز تره با اجازتون من هم خیلی وسواس دارم مثل خودتون هستم. اشکالی که نداره؟ گفتم نه بابا چه اشکالی داره اما دلم میخواست همون موقع میزدم توی اون کله اش .. ازفرداش خودم لیوان بردم خودم چای میریختم و خودم هم لیوانم رو میشستم و میگذاشتم توی کشوی میزم. و از اون به بعد همیشه چاییهای ...آقا که توی لیوان سابق برام میاورد یخ میزد و دست نخورده میموند. اون هم هیچوقت به روش نیاورد ...

۲۰۰۸/۱۲/۲۶

بی حوصلگی

صبح که بیدار شدم دلم یک جورایی گرفته بود. نمیدونم چرا آدم بعضی روزها رو با این حال شروع می کنه؟ خیلی حس گندیه. صبحانه که خوردم نشستم پای کامپیوتر و یک کم در وبلاگ دوستان پرسه زدم اما احساس کردم که اونها هم مثل من امروز از دنده نامیزونی بلند شدن. برای همین میخوام برم و سرم رو با کار دیگه ای گرم کنم ... شاید هم آرش رو بردم سینما کارتون ماداسکار 2 اکرانه و باید تا تعطیله ببرمش.

قصه

یکی بود , یکی نبود
زیر گنبد کبود , غیر از خدای مهربون هیچکی نبود
و بعد داستان شروع میشد. معمولا یک قهرمان بزرگ بود با کلی ماجراهای عجیب و غریب وجادو و جنبل و اجی مجی لاترجی... و پایان داستان با این جمله تموم میشد : و اونها سالهای سال با خوبی و خوشی با هم زندگی کردن.

۲۰۰۸/۱۲/۲۵

کجا هستم من؟

بیدار شدم. از توی تخت آمدم بیرون اما حس هیچ کاری نداشتم. نه میخواستم کاری کنم نه میخواستم چیزی بخورم. فقط میخواستم بیفتم یک گوشه و به یک جا خیره بشم و فکر کنم.
شاید بارها و بارها به این روز افتادم. اما کارهایی که دارم و جنب و جوشی که در اطرافم بر پاست باعث میشه که دوباره برگردم به زندگی عادی و مجالی برای یک خستگی در کردن روحی و جسمی نداشته باشم. خیلی وقته که به خودم خیلی فکر نکردم. حالا باید کم کم شروع کنم. حالا که مامانم اینجاست شاید بشه. شاید هم نشه. نمیدونم. اما بالاخره باید کمی به خود خودم فکر کنم. کاش بشه....

۲۰۰۸/۱۲/۲۴

سوال علمی

حرف زدن ساده بهتره یا با داد و بیداد یا با اشک و ناله و زاری یا با ضجه و فغان و درد ؟ کدومش اثرش بیشتره؟ این یک سوال خیلی علمیه ها.

۲۰۰۸/۱۲/۲۳

افسردگی زمستانی

روزهای آفتابی من یک حال خوبی دارم. روزهای برفی و ابری اما دلم بدجوری میگیره. امروز در یک مجله خوندم که چیزی به نام افسردگی زمستانی وجود داره. خیلی برام جالب بود چون فکر کنم من به این بیماری مبتلا هستم. اگر کسی خواست بدونه حتما مفصلتر مینویسم.
میان... میرن
هستن.....میگذرن
و با هر آمدن و رفتنی دلهایی رو هم با خودشون میبرن.

۲۰۰۸/۱۲/۲۲

جشن مدرسه




امروز همه چیز خیلی هیجان انگیز بود. لباسها و قیافه بچه ها . شاد بودنشون و شعر خوندنشون. راستش به مدرسه رفتن خودم فکر کردم. سالی که وارد مدرسه شدم یک مانتو سورمه ای با بالاتنه چهارخانه سفید و سورمه ای داشتیم که چقدر قیافه هامون توش مسخره بود. از کلاس دوم هم که حجاب اسلامی هی سخت تر و سخت تر شد و ما از روسری به مغنعه و بعدها مغنعه چانه دار و دست آخر هم در سالی که دیپلم گرفتیم یک چیزی شبیه به لباس کله قند روی سرمون بود که بهش میگفتند مینی چادر. چقدر هم با همون قیافه ابلهانه از پسرهای دبیرستان پهلویی دلبری میکردیم.
اما امروز وقتی برای جشن سال نو به مدرسه آرش رفتم و اونها رو با اون دخترهای خوشگل و مامانی خوش و خندون دیدم هم خوشحال شدم که آرش دیگه توی ایران نیست که اونجا مدرسه بره هم حسودیم شد. خیلی روز خوبی بود. تازه بعد از جشن سال نو و بابا نوئل و کادو و از این حرفها وقتی که رفتیم توی کلاس برای آرش و یکی دیگه از بچه ها هم یک تولد مفصل گرفته بودیم. همه چیز عالی بود. خیلی بهتر از اون چه که من فکر میکردم.


راستی اون پسری که توی عکس لباس گلادیاتور تن کرده آرش خان گل گلاب بنده است.
تصویر یک شقایق قرمز در یک قاب خاکستری کمرنگ درست مثل یک دلخوشی زیبا و رنگین در دنیای بی رحمی است که ما در آن زندگی میکنیم.

۲۰۰۸/۱۲/۲۱

برف

داره برف میاد. اینجا توی ایروان که حسابی سرده و من هم سرمایی خوردم که بیا و ببین.همش عطسه میکنم. دلم همین الان یک چای تازه دم داغ می خواد که چون الان نوشتن در اینجا واجبتر از نون شب شده نمی تونم همت کنم و برم برای خودم چای دم کنم. برف که میاد خیلی هوا یک جورایی میشه. به قول نازلی دو نفره. اما اون دو نفر بدبختی که توی این برف برن بیرون مطمئنا زنده بر نمیگردن.
حالا کم کم بچه ها سورتمه سواری میکنن. و من دلم میخواد بچه بشم و سوار یکی از اون سورتمه ها بشم. جیغ بکشم و با سرعت سر بخورم و بالا و پایین برم. وااااااااااااای چه برفی...

۲۰۰۸/۱۲/۲۰

یلدا واقعا طولانی شده ها

خاله و دایی و مادر بزرگ و پدر بزرگ , ما و تعدادی از دوستان که گاهی بودند و گاهی هم نه. آجیل مشکل گشا و هندوانه و یک ظرف بلوری پر از انار دون کرده. امروز از لحظه ای که بیدار شدم تا همین الان فقط فکر کردم به شب یلدا. به قشنگیش. به بهانه ای که به افراد فامیل و دوست و آشنا میده تا دیداری تازه کنن. شب یلدا رو اگرچه دور از همه اونهایی که دوستشون دارم میگذرونم اما دلم اونجاست. پیش همه اونها. بخصوص که تولد دوتاشون هم خیلی مبارکه. دوقلوهایی که همیشه عاشقشون بودم و هستم و میدونم که اونها هم جای ما رو خالی میکنن. تولدتون مبارک. یلداتون هم مبارک.

۲۰۰۸/۱۲/۱۹

بازهم یلدا

امسال دومین سالیه که من شب یلدا کنار همه عشقهای زندگیم نیستم.

یلدا

بیا ای دل کمی وارونه گردیم
برای هم بیا دیونه گردیم
شب یلدا شده نزدیک ای دوست
برای هم بیا هندونه گردیم

۲۰۰۸/۱۲/۱۸

تولد

جشن تولد از اون جشن های خوب خوب دوران کودکی من بود. امروز باید شروع کنم برای فردا شب که تولد آرش هست و میخوام که فردا شب براش کلی کارهای بامزه و بیاد موندنی انجام بدم. آخه وقتی تنهایی و در کشوری زندگی میکنی که هیچکس رو نداری البته بجز یک پسرخاله با معرفت (واقعا با معرفته ها) و یک مامان خوب که تازه از راه رسیده , باید کلی خلاقیت به خرج بدی. اوه یادم رفت که بگم مشکل اینجاست که من آدم خلاقی هم نیستم. امیدوارم همه چیز براش به یاد موندنی بشه.

۲۰۰۸/۱۲/۱۷

coffee

چه نسکافه بد مزه ای ... یکی از اونهایی که شیر و شکر هم باهاش قاطیه. خیلی بی خودیه. اما فقط همین رو داشتم. راستش تنبلی بیش از حد نمیذاره برم یک شیشه نسکافه درست و حسابی بخرم.

۲۰۰۸/۱۲/۱۶

آفتاب تابید. گرم شدم. گرم شدم. گرم شدم. از همون آفتاب های وسط زمستون که وقتی بهت میتابه انگار داره همه زورش رو میزنه برای اینکه فقط تو یکی گرم بشی و بس. اینجا برف اومده. البته نه مثل پارسال. اما انقدر هست که روش لیز بخوری و یک سکندری جانانه ... اما سرما خیلی شدیده. انگشتهای همیشه یخ بسته من هم که توی تابستون هم گرم نمیشن الان تقریبا از کار افتادن. کاملا یخ بسته نشستم اینجا تا کمی فکر کنم. احتیاج دارم به اینکه کمی از مغزم کار بکشم. آخه خیلی وقته به حال خودش رها شده.

۲۰۰۸/۱۲/۱۵

فلفل و دل خوش


این فلفل رو خودم کاشتم. کلی بهش رسیدم . کلی براش وقت صرف کردم و حالا نمی تونم ازش چشم بردارم. خیلی دوستش دارم .
این اولین تجربه باغبانی ویژه من بوده که به ثمر رسیده. راستش فکر میکنم گاهی دل خوشی های زندگی میتونه به همین سادگی دور و برمون باشه. این هم نوعی دلخوشی.

۲۰۰۸/۱۲/۱۴

شوک

تازه فهمیدم که وقتی شوکه میشم سکوت میکنم.
اخیرا متوجه این عکس العمل عجیبم شدم. بعدش هم یک سردرد عجیب و خیلی شدید میاد سراغم طوری که میخوام کله مبارک رو بکوبونم به اولین دیوار دم دست.
البته بسته به درجه شوک وارده زمان سکوت من هم فرق میکنه. پارسال چهارشنبه سوری که یک شوک خیلی بزرگ بهم وارد شد یادمه 4-5 روز کرو لال شده بودم. کر که نه. بیشتر لال شده بودم. اصلا نمیتونستم حرف بزنم یا گریه کنم یا داد بزنم. خیلی حالت عجیبیه.

۲۰۰۸/۱۲/۱۰

عید ...

همه جا حال و هوای عید داره.
راستش امروز که توی خیابون بودم یاد میدون تجریش افتادم که همیشه شب عید خودمون توی پیاده رو و خیابون و هر دالونی که سرک بکشی یک عده دارن یک چیزهایی می خرن و یک سری هم دارن یک چیزایی می فروشن.
امروز یک نم بارون زده بود و اینجا که الان همه چیز و همه کس دنبال آماده شدن برای سال نو میلادی و کریسمس هست, آدم یک جورایی یاد عید خودمون میفته. بعد از بارون بوی خاک توی خیابون آدم رو مست میکرد.
امروز داشتم به گوی های براق و مات و پر از اکلیل توی ویترین مغازه ها نگاه میکردم همیشه از کودکی فکر میکردم که توی بهشت به درختها از این توپهای رنگی و براق آویزونه. شاید هم باشه . من که نمیدونم.

۲۰۰۸/۱۲/۹

چای داغ و شب تاریک و فیلم زیبایی از هنرمندی که دوستش داریم.

نمی دونم از آخرین سفری که به ایران رفتم و برگشتم چند هفته گذشته راستش خیلی هم مهم نیست. فقط می خواستم بگم که وقتی داشتم توی تهرون می پلکیدم , تعداد بسیار زیادی دی وی دی و سی دی فیلم های ایرانی رو خریدم. چیزی که اینجا خیلی بهم مزه میده. البته بطور اعجاب انگیزی اصلا کسی من رو در تماشای این فیلم ها همراهی نمی کنه و در نتیجه معمولا آخر شب در تنهایی با مقادیری چای و هله هوله یا چند تا نارنگی فسقلی میشینم و ازتماشای فیلم لذت میبرم.
حالا به توجه به اینکه همین اواخر هنرپیشه محبوب من و خیلی دیگه از شما به تازگی مرحوم شدن تعداد بسیار زیادی از فیلمهای ایشون به تازگی روی سی دی رفته و داره فروش میره. یکی از این فیلمها که همین دیشب دیدم اسمش هست (( اثیری)) که بجز آقای شکیبایی , امین حیایی و هانیه توسلی هم در اون فیلم بازی می کنن.
خیلی برام جالبه که باز هم به این نتیجه رسیدم که مرحوم شکیبایی بطرز عجیبی معمولا در نقش یک مرد بسیار عاشق ظاهر میشد. اما چیزی که برام خیلی عجیبه این است که هیچ کدوم این (( عاشق ها )) کلیشه نیستند. توی هر کدوم یک جور عاشقه. و عجیبه که نگاهش با آدم حرف میزنه اما این نگاه هم با نگاه مرد عاشق فیلم قبلی خیلی متفاوته. توی اون چند روزی که تهران بودم سی دی های فیلمهای جدید و قدیم آقای شکیبایی بیشتر از همیشه در موسسه های رسانه ای به چشم می خورد. فکر می کنم دیدن بعضی از اونها خالی از لطف نباشه. دیدن هنرمندی مردی که وقتی به زنی در نقش مقابلش میگه (( بابا من عاشقم)) قلب آدم و میلرزونه. ....روحش شاد....

۲۰۰۸/۱۲/۸

مرغ عشق

صبح داشتم طبق معمول خمیر نونهای بسیار خوشمزه ای که خورده بودم را برای گنجشکهای تپل مپل میریختم توی حیاط جلو خونه که یک دفعه مامانم گفت: نگاه کن. یک مرغ عشق قاطی اونهاست.
درست عین رسیدن مامانم به اینجا بود که در اوج بی کسی و تنهایی من آمد. خیلی قشنگ بود. هم آمدن مامان. هم دیدن مرغ عشق بین اون همه گنجشک.
راستی یادم رفت بگم که خیلی هم مودب بود. شاید هم میدونست در اقلیت قرار داره و باید یک کم دست به عصا راه بره چون صبر کرد گنجشک ها همه نون ها رو خوردن بعد که تعدادشون کمتر شد آمد نشست و روزی خودش و برداشت و رفت.

۲۰۰۸/۱۲/۷

آمد......

ساعت 8 قرار بود هواپیما بشینه. خیلی به موقع رسیدم فرودگاه. وقتی رسیدم جلو پرواز تهران فرودگاه امام خمینی نوشته بود تاخیر داره. همین. نه ساعتی نه علامتی. خلاصه تا 10 نشستم. ساعت 10 نوشت 10:30 میرسه. ساعت 10:30 نوشت 11:20 و ساعت 11 نوشت 00:30 واااااااااااااااااای دیگه کلافه شده بودم. و بدتر از همه اینکه فهمیدم هواپیما یک بار بلند شده و بعد دوباره نشسته. حالم خیلی بد بود. اما هرچی بود گذشت و مامان جانم ساعت 12:30 رسید. با خستگی. اما همه چیز بعدش فراموش شد. انگار که میدونی باید وقت و غنیمت بشمری و بجای غرغر کردن از لحظه های باهم بودن لذت ببری. چقدر امروز همه چی خوبه.

۲۰۰۸/۱۲/۴

اولین ...

من امروز برای اولین بار در تمام این سالها یک چیزی شبیه شعر نوشتم ... همه اش احساسم بود... خواستم با همه دوستانم شریک بشم. وای .....
من ... با هرچی فاصله است دشمنم... با هرچی جداییه دشمنم....
کاش یکی از همون شبهای بلند...
که تو آسمون شب...
پره از ستاره های پر نور و قشنگ...
یک فرشته پیدا شه...
که توی تمام دفترای ما....
لغت تنهایی رو خط بزنه...
نه...
چرا خط بزنه؟
باید اونو پاک کنه...
جای اون یک رد پایی بذاره ...
که با دنبال کردنش ...
همه با هم برسن...
نوک اون قله زیبای بلند ...
که همش محبت و عشق و وفاست ...
که همش ثانیه های بودن با آدماست...

آفتابی نشی!!!!!

ببینم کی میدونه که چرا میگن جایی آفتابی نشی؟ به نظرم این کلمه کاملا بار مثبت داره. منظورم اینه که آفتابی شدن یعنی روشنایی دادن. یا خوش درخشیدن. امروز تمام مدت داشتم بعد از خوندن یک مجله بی سروته که نمیدونم کی برام سوغاتی آورده بود , به این کلمه فکر میکردم. خوب بارها خودم هم توی حرفهام گفتم که من امروز آفتابی نمیشم و هیچ وقت هم فکر نکردم چه جمله عجیبی. اما امروز به نظرم اومد , اون کسی که این اصطلاح رو ساخته اصلا به خورشید خانم و آفتاب عالم تابش هیچ ارادتی نداشته.

انتظاررررررررر

وای .. این انتظار هم عجیب سخته ها!! دیگه طاقت ندارم. از روزی که مامانم گفته میام تا الان که دیگه بعد از صد دفعه تصمیم عوض کردن , بلیطش رو برای عصر شنبه گرفته , من هر روز منتظر بودم. اما حالا که جدی جدی داره میاد دیگه با آرش این ساعتهای آخر برامون خیلی کند میگذره. من هم که دائم باید به این سوال آرش جواب بدم که شنبه عصر یعنی چی ؟ یعنی من دو تا دیگه بخوابم و بیدار بشم؟ یا اینکه سه تا؟ عصرش یعنی بعد از اینکه صبحانه خوردیم؟ یا می تونم یک کارتون هم ببینم و با بابا کشتی هم بگیرم ؟ خلاصه که من به اشکال ( شکلهای) مختلف به این سوالات و از این قبیل جواب دادم اما خودم هم خیلی دلم تنگه و به شدت هم مشغول تالاپ و تولوپ.

۲۰۰۸/۱۲/۳

شهر موشها

من داشتم ظرفهای ناهار رو می شستم وآرش داشت سی دی شهر موشها رو میدید . از شستن ظرفها که خلاص شدم درست در لحظه ای که کپل –قهرمان ویژه داستان- از تپه ها قل خورد و افتاد پایین رسیدم پای تلویزیون. باز هم مثل همه دفعات گذشته دلم لرزید براش و چشمهام پر از اشک شد.

۲۰۰۸/۱۲/۲

حقیقت اینه که ...

تلاش برای فراموش کردن کسی که دوستش داری درست مثل این می مونه که کسی رو که تا حالا ندیدی رو بخوای به خاطر بیاری..