۲۰۰۹/۶/۴

دل تنگی

وقتی سعی میکنی همه چیز رو سر جاش بگذاری و همه چیز رو مرتب کنی یک دفعه یک تیری از غیب میرسه و میزنه به کاسه و کوزه آدم که نتونی ذهنت رو برای یک لحظه هم جمع و جور کنی. امروز میخواستم همه کاری بکنم. از حمام گرفته تا رسیدگی به همه امور خودم و آرش. طبق عادت صبح سری به فیس بوک زدم و پیامهای تسلیت پی در پی دوستان رو برای فوت ناگهانی دوستی دیگر دیدم. چنان شوکه شده بودم که تا دو سه ساعت نفسم بند می آمد و الان هم حالم هیچ خوش نیست. دلم برای همه چیز سوخت . برای آن کنسرت قشنگی که با هم گذاشته بودید. برای آن شب قبل از کنسرت که من سر زده آمدم و کلی با هم خندیدیم. برای همه دوستهایی که دوستت داشتند. برای جوانی نه چندان خوشایندی که هیچ وقت مثل بقیه نگذشت. برای همه خوبیهایت . دل همه ما هر چند از دور از هم بودیم برایت تنگ میشود. روحت شاد.

0 comments:

ارسال يک نظر