۲۰۰۹/۶/۲۱

روزها میگذرد بی آنکه حرفی بزنیم. مهر سکوت بر لب و دل خون و جان خسته و آه از نهاد برآمده. همه روزهایمان خاکستری است و هر روز با هیچ درگیریم و به هیچستان میرویم. بعد برمیگردیم به جایی که به آن میگویند خانه. اما در این هیچستان خیلی ها حتی شبها خانه ای برای بازگشت ندارند. دلم تنگ است هموطن. دلم تنگ است.

1 comments:

یک رای دهنده گفت...

این روزها سبزترین روزهای خداست و شاید سخت ترین روزهای خدائیش. می بیند که به نامش چه می کنند اما گویا انتظار دارد همه صبرشان مثل خودش باشد. بارالهی، تو به ما عمر ازلی نداده ای، پس من نمی توانم صبر پیشه کنم. همه دلتنگیم، اما استوار.
بازهم در کنار ما باش.

ارسال يک نظر