۲۰۰۹/۷/۳

جمعه

جمعه های کودکی بهتری روز زندگی بود. روزی که در خانه پدربزرگ و مادر بزرگ با آن دل مهربان و خانه با صفایشان سپری میشد. روزهای هفته را دوان دوان پشت سر میگذاشتم تا به جمعه برسم و برای آن ناهار خوشمزه و آن با هم بودن و آن بازیهای کودکانه لحظه شماری میکردم. امروز جمعه خوبی رو شروع نکردم. هفته پیش هم که واویلا. هفته قبلش هم که نگو و نپرس. دیگر جمعه ها را دوست ندارم. جمعه های من دیگه به خونه مادر بزرگ ختم نمیشه. دیگه وارد دنیای کودکانه ام نمیشم. دیگه بوی آش رشته و نعناع داغ برای عصر جمعه مشامم رو نوازش نمیکنه. جمعه های من بوی دلتنگی داره حالا. جمعه های من پر شده از ....

خدایا دلم نمیخواد چیزی بنویسم که کسی رو نگران کرده باشم. فقط به طور عجیبی تلخم این روزها........

0 comments:

ارسال يک نظر