تعداد زیادی از دوستان از من خواستن که براشون قیمت بلیط کنسرت منصور رو در ایروان بپرسم. این کنسرت 23 مارس برگزار میشه و بلیط قیمتش متفاوته.
طبقه سوم ..... 40 دلار
بالکن دوم.....60 دلار
همکف .......80 دلار
سوال دیگه ای هم هست من در خدمتم. البته من برام واقعا جای سوال است که اینجا توی ارمنستان برات باخ رو اگر از توی مزارش هم در بیارن و بنوازه 1000 درام یعنی 3 دلار میدی و میری کنسرت اما این منصور و اندی و غیره را باید با 80 دلار ببینی. حالا ته و توی اینم در میارم
۲۰۰۹/۱/۳۱
مه
مه. این یکی دیگه واقعا نوبره. بابا من قاطی کردم. برف میره بارون میاد دوباره بارون میره برف میاد امروز هم که مه شده. من نمیدونم این روزها چرا نزولات آسمانی فقط به سر من فرود میاد؟
۲۰۰۹/۱/۲۹
سینما و ..
میدونی دهه فجر من رو یاد چی میندازه؟ یاد اون روزهایی که تازه فهمیده بودم دنیا بجز درس و مشق یک چیزهای دیگه ای هم داره و من میتونم بجای خر خونی های مداوم یک چند روزی برم سینما و فیلم هایی ببینم که خیلی ها برای تهیه بلیطش توی زمستون وسط بهمن ماه میرن توی صفهای عریض و طویلی که نگو و نپرس. البته من یاد سینما آزادی نازنین نمیفتم. یاد سینما قدس میفتم. آخه من که بچه لوسه بودم و خیلی بهم حال میدادن برام کارتهای سینما قدس رو میگرفتن تا برم به سینمای دست اندرکاران. واااااااای چه روزهایی بود. اون روزها خیلی هم توی قیافه بودم. آخه بدست آوردن اون کارتها کار هر کسی نبود و من هم البته داشتم نون اسم و رسم خانواده رو میخوردم. نه که خودم هنر خاصی داشته باشم. یادمه یک آقای خیلی خوش قیافه ای هم مدیر سینما بود که براش خیلی جالب بود من از صبح تا شب اونجام و همه فیلمها رو میبینم و با یک عده ای حرف میزنم و هیچ کس هم من رو به عنوان یک چهره شاخص نمیشناسه. بالاخره یک روز ازم پرسید. یادم نمیاد که چه جوابی بهش دادم اما الان به نظرم حرف احمقانه ای زدم چون از فرداش من رو مثل نی نی کوچولوها نگاه می کرد و منم که فکر میکردم هجده سالمه و بزرگ شدم بهم کلی بر خورده بود. حالا دلم پر میکشه برای اون روزها. بی خیال بودم . دلم توی بهمن ماه پر میکشه برای سینما قدس که شاید قشنگترین خاطرات یک دورانی از زندگیم بهش پیوند خورده.
۲۰۰۹/۱/۲۸
سمبوسه
اگر در تهران بودم و داشتم زندگی خودم و میکردم شاید 20 سال دیگه هم یاد سمبوسه نمی افتادم اما دیشب چنان یاد قیافه مثلث های تند و تیز و خوشمزه ای که توی میدون انقلاب به فروش میرن افتاده بودم که داشت گریه ام میگرفت. به کتاب مستطاب آشپزی آقای دریا بندری پناه بردم و دستورش رو پیدا کردم. البته از اون نوعی درست کردم که خمیرش هم توی خونه درست میشه. وای که وقتی حاضر شد چه حالی کردم. ضمنا شبنم خانم دست عمه جان شما هم بابت اون سس مخصوص خرما درد نکنه که با اون زندگی دوباره گرفتم. از قول من ازشون تشکر کن .
خلاصه جای همه دوستان تند خوار خالی که دیشب ما چه حالی کردیم با این سمبوسه ها و من هنوز دارم به مزه اش فکر میکنم.
خلاصه جای همه دوستان تند خوار خالی که دیشب ما چه حالی کردیم با این سمبوسه ها و من هنوز دارم به مزه اش فکر میکنم.
۲۰۰۹/۱/۲۶
۲۰۰۹/۱/۲۵
****
جالبه. از وقتی که من آمدم اینجا بارها و بارها با توریست هایی برخورد کردم که دلشان میخواست اینجا بمانند . می گفتند آرامشی که در این شهر برقراره هیچ جای دنیا وجود نداره. من هم بار اول که به عنوان توریست وارد این کشور شدم برام خیلی عجیب بود که آدمهای اینجا چطور میتونن انقدر خونسرد و راحت باشن؟ چطوری میشه دنبال یک سری از چیزهایی که به نظر ما واجبات زندگی هست ندوید و راحت نشست و لم داد روی یک صندلی توی یک کافه و یک قهوه خورد و به اطراف خیره شد؟ اما حالا خودم هم شبیه همین آدمها شدم. فکر کنم آدم اینجا مسخ میشه. یک جورایی کند میشی. یعنی کاملا خاموش میشی . خوبه یا بد نمیدونم اما میدونم تا وقتی توی ایران بودم از زمانی که دبیرستانی شدم و برای کنکور درس خوندم , در دوره دانشجویی , در زمانی که کار میکردم یا حتی وقتی بچه دار شدم و در خونه نشستم انگار همیشه یکی دنبالم کرده بود و داشتم دنبال یک چیزی میدویدم. کاری که الان اصلا لزومی به انجامش نمی بینم.
دارم دلایل آمدنم به اینجا رو مرور میکنم که ببینم بالاخره کدوم وری میرم. اینجا یا ایران. دارم با خودم کلنجار میرم که ببینم کاری که کردیم درست بوده یا غلط. میخوام هر تصمیمی که میگیریم بدون خودخواهی باشه و با در نظر گرفتن تمام جوانب انجام بشه. لااقل مسائلی که قابل پیش بینی هستند رو سبک و سنگین کنیم و بعد تصمیم بگیریم. اون چیزهایی هم که قابل پیش بینی نیستندکه دیگه باید پیش بیاد تا ببینیم چی میشه.
دارم دلایل آمدنم به اینجا رو مرور میکنم که ببینم بالاخره کدوم وری میرم. اینجا یا ایران. دارم با خودم کلنجار میرم که ببینم کاری که کردیم درست بوده یا غلط. میخوام هر تصمیمی که میگیریم بدون خودخواهی باشه و با در نظر گرفتن تمام جوانب انجام بشه. لااقل مسائلی که قابل پیش بینی هستند رو سبک و سنگین کنیم و بعد تصمیم بگیریم. اون چیزهایی هم که قابل پیش بینی نیستندکه دیگه باید پیش بیاد تا ببینیم چی میشه.
۲۰۰۹/۱/۲۴
حال خوب من
ذوق زده شدم. امروز انجمن مدرسه بود و معلم آرش کلی ازش تعریف کرد. انقدر قربون صدقه آرش رفت که برام عجیب بود. می گفت تا حالا نسبت به هیچ کدوم از شاگردها این حس رو نداشتم. نه اینکه خارجی باشه. می گفت خیلی بچه خوبیه. به درسش کار ندارم اما بچه خوبیه. خوب منم ذوق کردم. توی این یکی دو هفته اخیر که اخلاقم همش (( گه مرغی)) بوده واقعا به این که یکی بهم امیدواری بده نیاز مبرم داشتم. راستی چرا تا یک تلنگور خوبی توی زندگی برام پیش میاد همه بدیها و مشکلات یادم میره؟ باز هم باید خدا رو شکر کنم به خاطر دادن خوشحالیهای به موقع. چه کوچک چه بزرگ. فکر میکنم خودش از همه بهتر میدونه که کی باید حالم رو خوب کنه. وگرنه قاطی میکنم.
ضمنا دیروز فیلم دستهای خالی رو دیدم. توی اون یک جایی مسعود رایگان میگه نمی بخشم. میگن به خاطر خدا ببخش. میگه اتفاقا به خاطر خداست که نمی بخشم. و ... همین جای فیلم دلم هررررررررری ریخت پایین. یک جورایی یک بار این مکالمه به نوعی از ذهنم رد شده بود و توی دلم یک دلخوری داشتم که تصمیم داشتم نبخشم. تا حالا این جمله رو اینجوری از دهن یکی دیگه نشنیده بودم که چقدر بد و نفرت انگیزه. برای همین , همون موقع کلی دگرگون شدم و توی دلم از خدا معذرت خواهی کردم. فکر کنم برای همین امروز حالم و خوب کرده.
ضمنا دیروز فیلم دستهای خالی رو دیدم. توی اون یک جایی مسعود رایگان میگه نمی بخشم. میگن به خاطر خدا ببخش. میگه اتفاقا به خاطر خداست که نمی بخشم. و ... همین جای فیلم دلم هررررررررری ریخت پایین. یک جورایی یک بار این مکالمه به نوعی از ذهنم رد شده بود و توی دلم یک دلخوری داشتم که تصمیم داشتم نبخشم. تا حالا این جمله رو اینجوری از دهن یکی دیگه نشنیده بودم که چقدر بد و نفرت انگیزه. برای همین , همون موقع کلی دگرگون شدم و توی دلم از خدا معذرت خواهی کردم. فکر کنم برای همین امروز حالم و خوب کرده.
۲۰۰۹/۱/۲۲
ترانه ای که دوست دارم
صدای احسان خواجه امیری رو دوست دارم. راستش جزو معدود کسانی است که فکر میکنم در زمینه موسیقی آینده درخشانی در انتظارشه. لا اقل سواد موسیقی داره و کاملا دستگاه ها رو میشناسه. الان داشتم به یکی از ترانه هاش که خیلی هم دوستش دارم گوش میکردم. البته اگر اشتباه نکنم مربوط میشه به یک سریالی چیزی چون قبل از اینکه داشته باشمش توی تلویزیون شنیده بودم .
خالی از لطف نیست که به این دو بیت اول یک نگاهی بیندازین.
هرچی آرزوی خوبه مال تو
هرچی که خاطره داریم مال من
اون روزای عاشقونه مال تو
این شبای بی قراری مال من
خالی از لطف نیست که به این دو بیت اول یک نگاهی بیندازین.
هرچی آرزوی خوبه مال تو
هرچی که خاطره داریم مال من
اون روزای عاشقونه مال تو
این شبای بی قراری مال من
خواب بودم خواب میدیدم
خوابهای خوب وقتی میان سراغت شبی رو تا صبح با حالی سپری می کنی که انگار هیچ وقت دلت نمی خواهد از خواب بیدار بشی. به یکی از اون خوابهای خوب نیاز دارم. میگن اگر در طول روز به چیزهایی که دوست داری فکر کنی حتما شب خوابش رو میبینی. ما که ندیدیم. یعنی تا کی من باید این آزمایش مزخرف رو انجام بدم و هر روز دماغ سوخته از خواب بلند بشم؟ اصلا دیگه نمی خوام به هیچی فکر کنم ببینم من روم کم میشه یا فکر یا خواب؟ بالاخره یک اتفاقی باید بیفته دیگه نه؟
۲۰۰۹/۱/۲۱
ایران-تهران-خانه من
از وقتی یادم میاد دوست نداشتم توی ایران بمونم. احساس میکردم دارم وقت تلف میکنم. احساس میکردم حیفه که جوونیم رو دارم به باد میدم. اما الان توی این یک سال و اندی که آمدم بیرون حس می کنم به اندازه اون 33 سالی که توی ایران بودم وقت تلف کردم. نتونستم خودم رو باشرایط وفق بدم. چیکار کنم ؟ به خواهرم میگفتم که اینجا خیلی خوبه. آرومه و همه چیز سر جای خودش اما من خودم رو توی همه این آرامشی که برقراره گم کردم. نمی تونم پیدا کنم اون چیزی که واقعا نمی دونم چیه.
خواهرم هم می گفت : آره جایی که من هستم هم عالیه اما مال ما نیست. ما به این کشورهایی که توش زندگی میکنیم تعلق نداریم. نمیدونم باور کنین خوشی نزده زیر دلم. نه. من به هیچ جا تعلق ندارم.
سالها پیش دوستی داشتم که بسیار به نمازش پایبند بود. و میگفت سرم بره نمازم ترک نمیشه. نوع اعتقادش با همه کسانی که من می شناختم متفاوت بود. می گفت از فلان جا رفتم به فلان جا. به من گفتن باید نماز شکسته بخونی اما من کامل خوندم. گفتم خوب چرا؟ گفت جایی که آدم احساس آرامش و تعلق خاطر می کنه وطنش به حساب میاد من که وقتی توی وطنم توی خونه ای که هستم حس می کنم از همه جا آرام تر هستم و به همین جا تعلق دارم چرا باید نماز شکسته بخونم؟ هیچ وقت جوابش را نفهمیدم. تا که این روزها رسیدن. و من الان می بینم و با تمام وجودم حس می کنم جایی که در آن قرار دارم به من تعلق نداره. و من هم به اینجا تعلق ندارم. فکر می کنم اگر بخوام به ایران برگردم همه دو تا شاخ در میارن شاید هم بیشتر اما میدونم که آرامشی که دنبالش بودم رو داشتم ولی حسش نکرده بودم. حالا می خوام فکر کنم. به همه چیزهایی که اینجا هست و در ایران نیست و به همه اون چیزهایی که در ایران هست و اینجا نیست. اون وقت باید ببینم که کدامش زور بیشتری داره تا من رو پایبند کنه.
تهران عزیز و کثیف و پر از آلودگی دوستت دارم.
خواهرم هم می گفت : آره جایی که من هستم هم عالیه اما مال ما نیست. ما به این کشورهایی که توش زندگی میکنیم تعلق نداریم. نمیدونم باور کنین خوشی نزده زیر دلم. نه. من به هیچ جا تعلق ندارم.
سالها پیش دوستی داشتم که بسیار به نمازش پایبند بود. و میگفت سرم بره نمازم ترک نمیشه. نوع اعتقادش با همه کسانی که من می شناختم متفاوت بود. می گفت از فلان جا رفتم به فلان جا. به من گفتن باید نماز شکسته بخونی اما من کامل خوندم. گفتم خوب چرا؟ گفت جایی که آدم احساس آرامش و تعلق خاطر می کنه وطنش به حساب میاد من که وقتی توی وطنم توی خونه ای که هستم حس می کنم از همه جا آرام تر هستم و به همین جا تعلق دارم چرا باید نماز شکسته بخونم؟ هیچ وقت جوابش را نفهمیدم. تا که این روزها رسیدن. و من الان می بینم و با تمام وجودم حس می کنم جایی که در آن قرار دارم به من تعلق نداره. و من هم به اینجا تعلق ندارم. فکر می کنم اگر بخوام به ایران برگردم همه دو تا شاخ در میارن شاید هم بیشتر اما میدونم که آرامشی که دنبالش بودم رو داشتم ولی حسش نکرده بودم. حالا می خوام فکر کنم. به همه چیزهایی که اینجا هست و در ایران نیست و به همه اون چیزهایی که در ایران هست و اینجا نیست. اون وقت باید ببینم که کدامش زور بیشتری داره تا من رو پایبند کنه.
تهران عزیز و کثیف و پر از آلودگی دوستت دارم.
بهتر شدم
امروز حالم بهتره. هم سرما خوردگیم رو به بهبوده هم اوضاع فکریم. دیگه راستش دارم فکر میکنم بهتره مدتی بی خیال همه چیز بشم. شاید این طوری به یک سری نتایج بهتر برسم. آرش از فردا بعد از دو مرحله تعطیلی زمستانی میره مدرسه و من فرصت بیشتری خواهم داشت تا کمی به خودم و برنامه های در پیش رو فکر کنم.
۲۰۰۹/۱/۲۰
جدول شرح در متن !
نسکافه خوردم و حالا بهتر میتونم فکر کنم. صبح زود که بی خوابی زده بود به سرم داشتم جدول حل می کردم و خیلی حال کردم از اینکه چقدر لغت جدید یاد گرفتم. فکر کنم فرهنگستان زبان فارسی واقعا داره همه تلاشش رو می کنه که تا یکی دو سال دیگه نسل من و نسل بچه های من دیگه زبون همدیگر رو نفهمیم. یک لغت هایی توی این جدولها پیدا میشه که مغز آدم سوت میکشه. نمی دونم واقعا دو سه سال دیگه من و هم سن و سالهای من میتونیم ادعا کنیم زبان فارسی بلدیم یا نه؟
سرما خوردم . مامانم برگشته ایران. همه اش فکرم مشغوله . وای چرا اینجوری شدم؟ باید حالم و خوب کنم اینطوری نمیشه.
۲۰۰۹/۱/۱۹
مسافر
چه کوتاه بود..
فکر کردم چهار ماه تمام با مامان عزیزم هستم و وقتی برگرده منم یک ماه بعدش میرم ایران اما زهی خیال باطل. مجبوره بره ایران.خیلی ناراحتم اما به روی خودم نمیارم. راستش مامان میگه کارهای اداریش که تمام بشه بر میگرده اما حسم اینه که تا یکی دو ماه دیگه نمی بینمش. خیلی بد شد. اصلا دلم نمیخواست بره. گریه میخوام.
فکر کردم چهار ماه تمام با مامان عزیزم هستم و وقتی برگرده منم یک ماه بعدش میرم ایران اما زهی خیال باطل. مجبوره بره ایران.خیلی ناراحتم اما به روی خودم نمیارم. راستش مامان میگه کارهای اداریش که تمام بشه بر میگرده اما حسم اینه که تا یکی دو ماه دیگه نمی بینمش. خیلی بد شد. اصلا دلم نمیخواست بره. گریه میخوام.
۲۰۰۹/۱/۱۸
۲۰۰۹/۱/۱۳
وقتی همه خواب بودند
وقتی همه خواب بودند...
این عنوان یک فیلم است که روی من تاثیر عجیبی گذاشت. من نه آدم مذهبی هستم نه البته لا مذهب. من هیچ مدل خاصی نیستم. در هیچ چیزی افراط نمی کنم ... ولی این فیلم با اینکه یک تم مذهبی داشت من رو به عالم دیگه ای برد. به فکر فرو رفتم و ازدیدنش لذت بردم. بار دوم که سی دی رو برای مامان گذاشتم باز هم لذت بردم و با قسمتهای زیادی از فیلم اشکم در آمد. بازی گلاب آدینه رو دوست داشتم. چی شد که امروز یادش افتادم. داشتم به یک سری وقایعی که توی زندگی خودم و آدمهای اطرافم رخ داده نگاه می کردم و همه رو توی ذهن مرور می کردم.(( وقتی همه خواب بودند)) در مرور یکی از این وقایع یادم آمد و چقدر حالم از فکر کردن به این فیلم خوب شد
این عنوان یک فیلم است که روی من تاثیر عجیبی گذاشت. من نه آدم مذهبی هستم نه البته لا مذهب. من هیچ مدل خاصی نیستم. در هیچ چیزی افراط نمی کنم ... ولی این فیلم با اینکه یک تم مذهبی داشت من رو به عالم دیگه ای برد. به فکر فرو رفتم و ازدیدنش لذت بردم. بار دوم که سی دی رو برای مامان گذاشتم باز هم لذت بردم و با قسمتهای زیادی از فیلم اشکم در آمد. بازی گلاب آدینه رو دوست داشتم. چی شد که امروز یادش افتادم. داشتم به یک سری وقایعی که توی زندگی خودم و آدمهای اطرافم رخ داده نگاه می کردم و همه رو توی ذهن مرور می کردم.(( وقتی همه خواب بودند)) در مرور یکی از این وقایع یادم آمد و چقدر حالم از فکر کردن به این فیلم خوب شد
۲۰۰۹/۱/۱۲
تهران
تهران داره برف میاد؟ امروز شنیدم و تو اخبار دیدم که تهران داره برف میاد. وقتی یاد برف تهران میفتم فقط یک صحنه یادم میاد.
توی ساختمان صورتی روبروی پارک ملت کار میکردم. طبقه پنجم. برف شروع شد و درست توی یکی دو ساعتی که سرم به کارم گرم بود تمام پارک ملت به طرز شگفت آوری پر از برف شد. ایستادم دم پنجره و یک ماگ گنده برداشتم و توش نسکافه درست کردم. بعد همین طور از پنجره به برف و پارک ملت خیره شدم. اون روز وقتی از شرکت آمدم بیرون رفتم توی پارک و به هیچی فکر نکردم جز اینکه اونهایی که از اینجا رد نمیشن و جای پاشون رو روی این برفها نمیگذارن چه چیزی از دست میدن. آرامشی که از دیدن اون صحنه بهم دست داد رو تا آخر عمر فراموش نمی کنم. کما اینکه الان 9 سال از اون موقعها میگذره و من حتی شکل دونه های برف اون روز رو یادمه. دلم تنگ شد برای تهران و پارک ملت و همه چیزهای خوبش. آب میوه توچال و نون سنگک هم میخوام
توی ساختمان صورتی روبروی پارک ملت کار میکردم. طبقه پنجم. برف شروع شد و درست توی یکی دو ساعتی که سرم به کارم گرم بود تمام پارک ملت به طرز شگفت آوری پر از برف شد. ایستادم دم پنجره و یک ماگ گنده برداشتم و توش نسکافه درست کردم. بعد همین طور از پنجره به برف و پارک ملت خیره شدم. اون روز وقتی از شرکت آمدم بیرون رفتم توی پارک و به هیچی فکر نکردم جز اینکه اونهایی که از اینجا رد نمیشن و جای پاشون رو روی این برفها نمیگذارن چه چیزی از دست میدن. آرامشی که از دیدن اون صحنه بهم دست داد رو تا آخر عمر فراموش نمی کنم. کما اینکه الان 9 سال از اون موقعها میگذره و من حتی شکل دونه های برف اون روز رو یادمه. دلم تنگ شد برای تهران و پارک ملت و همه چیزهای خوبش. آب میوه توچال و نون سنگک هم میخوام
۲۰۰۹/۱/۱۱
دوباره تعطیل
تا حالا شده این جوری به یک آرزو برسی اون هم انقدر احمقانه؟ صبح که بیدار شدم به زور از زیر پتوی گرم و نرمم زدم بیرون و با لعنت به این سرمای جانفرسا شروع کردم به آماده شدن و همزمان شیر کاکائوی داغی برای آرش درست کردن که به محض بیدار شدن از خواب اون رو سر بکشه و گرم بشه. همون لحظه به این فکر کردم که این هم شانس گند من که درست امسال که آرش رفته مدرسه رئیس جمهور ارمنستان دلش خواسته تعطیلات زمستانی رو کم کنه. گفتم حالا چی میشد برای کلاس اولیها اوضاع متفاوت بود و اونها رو بیشتر تعطیل می کردن؟ خلاصه با سلام و صلوات و کلی سر خوردن روی برفها رسیدم به مدرسه. مدیر مدرسه گفت ببخشید باید زنگ میزدم اما نشد .... چشمهای من از تعجب گرد شد گفتم چی شده ؟ گفت کلاس اولیها تا 22 ژانویه نباید بیان چون یخ بندان است. میتونم بگم که اگر توی مدرسه نبودم از خوشحالی عربی می رقصیدم. آرش هم که کلی خوشحال بود چون علاوه بر بازی و تفریح و شیطنت, شبها میتونه دیر بخوابه و هم پای من بشینه و ساعت 10.30 شب سریال مزخرفی که از شبکه جام جم پخش میشه رو ببینه و به غر غرهای من لبخند بزنه .
۲۰۰۹/۱/۱۰
مهاجرت
فاصله ام زیاد شده.. با همه چیز و همه کس. نمیدونم چرا اینطوری شدم اما احساس عجیبی دارم. احساس گم شدن در دنیایی جدید و بزرگ که تا بحال نمی شناختمش. میگن مهاجرت دو سال اولش جهنم است. من جهنمی ندیدم اما حالا که یک سال و دو ماه رو گذروندم حس عجیبی پیدا کردم. این حس که من به جایی جز شهر و دیار خودم تعلق ندارم. نه که بخوام همه چیز رو خراب کنم و برگردم اما می فهمم که مال بیرون از اونجا نیستم. شاید مثل همه ایرانیهایی که مهاجرت کردند و ماندن اما نپذیرفتن باشم.
هنوز نمی تونم راحت توی جامعه ای که بهش تعلق ندارم بپلکم. میرم کنسرت موسیقی کلاسیک , توی شهر می گردم , آرش میره مدرسه ولی یک چیزی کم دارم. و اون این که نمی دونم اینجا چکار دارم می کنم. فکر کنم اون جهنمی که شنیده بودم همین حالت سردرگمی باشه که الان دارم.
میگن این نیز بگذرد. باید به فکر باشم تا خودم رو یک جوری توی این جامعه حل کنم. کار یا ادامه تحصیل یا هر چیزی دیگه نمیدونم.
هنوز نمی تونم راحت توی جامعه ای که بهش تعلق ندارم بپلکم. میرم کنسرت موسیقی کلاسیک , توی شهر می گردم , آرش میره مدرسه ولی یک چیزی کم دارم. و اون این که نمی دونم اینجا چکار دارم می کنم. فکر کنم اون جهنمی که شنیده بودم همین حالت سردرگمی باشه که الان دارم.
میگن این نیز بگذرد. باید به فکر باشم تا خودم رو یک جوری توی این جامعه حل کنم. کار یا ادامه تحصیل یا هر چیزی دیگه نمیدونم.
۲۰۰۹/۱/۸
فال حافظ
دلم یک فال حافظ می خواد به شرطی که سحر برام فال بگیره...
آخه خیلی خوب فال می گیره ...
سحر خانم کشتی منو یادت باشه ها هیچوقت برای من فال نمی گیری همیشه باید توی نوبت باشم ...
آخه خیلی خوب فال می گیره ...
سحر خانم کشتی منو یادت باشه ها هیچوقت برای من فال نمی گیری همیشه باید توی نوبت باشم ...
روزهای زندگی
دل آدم خیلی چیزها ممکنه بخواد. اما همه اون چیزها که شدنی نیست. دلت می خواد همیشه شاد باشی همه دور و برت باشن. همه دوستت داشته باشن. همه بهت توجه کنن. خوش باشی . هیچ چیزی توی دنیا اذیتت نکنه. همه چیز بر وفق مرادت باشه. اما می بینی و می دونی که این اصلا شدنی نیست. حتی اگر سعی کنی هم نمیشه. بالاخره یک جای کار می لنگه. امروز یک تلفن بد داشتم. احساس مزخرفی پیدا کردم از چیزی که شنیدم. کوتاه بودن زندگی ... حالا باید برای دوستی که دیگه هیچ وقت نخواهم دید اشک بریزم. فقط می دانم که او الان در آرامش ابدی است. یک سال پیش شناختمش و چه کوتاه بود ... روحش شاد.
یک حس آشنا
صبح که آرش رو برای روز اول بعد از تعطیلات بردم مدرسه برفها زیر پاهام خش خش میکرد.
حس خوبی داشتم.
موقع برگشتن به خونه راهم رو کمی دور کردم و شروع کردم به گوش دادن به موسیقی. چند تا دونه mp3توی گوشی موبایلم بیشتر نیست شاید ده تا . ولی خیلی خوب بود. به این حالت نیاز داشتم. به تنهایی مطلق و صدای موسیقی که فقط خودم بشنوم. به فکر نکردن و به له کردن برفهایی که باز هم همین امروز صبح باریده بود. گاهی به این چیزهای ساده نیاز دارم. همین و بس. رسیدم خونه و صبحانه مفصلی خوردم و به این که صبح چه حس خوبی داشتم لبخند زدم.
حس خوبی داشتم.
موقع برگشتن به خونه راهم رو کمی دور کردم و شروع کردم به گوش دادن به موسیقی. چند تا دونه mp3توی گوشی موبایلم بیشتر نیست شاید ده تا . ولی خیلی خوب بود. به این حالت نیاز داشتم. به تنهایی مطلق و صدای موسیقی که فقط خودم بشنوم. به فکر نکردن و به له کردن برفهایی که باز هم همین امروز صبح باریده بود. گاهی به این چیزهای ساده نیاز دارم. همین و بس. رسیدم خونه و صبحانه مفصلی خوردم و به این که صبح چه حس خوبی داشتم لبخند زدم.
۲۰۰۹/۱/۷
مغزم داره مثل ساعت کار می کنه. حتی شبها که میرم بخوابم باز هم همینجور کار می کنه. انگار نه انگار که استراحتی هم لازمه. افکار گوناگون. احساسات متفاوت. سبک سنگین کردن هرچیزی همه و همه با هم به مغزم هجوم آوردن و حالا جوری شدم که ساعتها توی فکرم . نمیدونم تا کی میتونم به این حالت ادامه بدم اما میدونم که حالتم کوفته و سردرگم شده. بیشتر مواقع حواسم به همه چیز هست و به هیچ چیز نیست. غم ندارم . یعنی غمگین نیستم. اما پر از سوالم. از خودم از همسرم از دوستانم از رفقا و از اونی که اون بالاست. به دوستی گفتم تعدادی از قطعات پازل بزرگ زندگی رو گم کردم. فکر کنم همه یک مواقعی به این مرحله میرسیم اما بیرون آمدن از این امتحان هاست که مهمه. پس باید عزمم رو جزم کنم. بلند بشم همین الان یک چیزهایی رو سرو سامان بدم . آخه وقتی اینجا حرفهامو میزنم حالم خوب میشه.
بدون عنوان
میتونم بگم که تقریبا از تمام موزیک ویدئوهایی که اخیرا در ایران تهیه میشه و روی آنتن شبکه های مختلف مثل pmc یا شبکه مهاجر و غیره میره بدجوری حالم بد میشه. یعنی گاهی فکر میکنم آخه این آت و آشغالها چیه ؟ یعنی اینایی که این چرندیات رو میسازن به چی فکر کردن ؟ انقدر بیننده هاشون رو دست کم گرفتن؟ مگه میشه؟ اما در این چند ماه اخیر سه کلیپ متفاوت از سعید مدرس دیدم. خیلی خوبه. شاید تنها کسی باشه که به شعور بیننده و شنونده احترام گذاشته. همه چیز خوبه. مرسی آقای سعید مدرس و موفق باشید
۲۰۰۹/۱/۶
گرفتاری که یکی دوتا نیست ..
چند روزی میشه که چنان ذهنم درگیر یک موضوع مهم شده که اصلا نمیتونستم چیزی به اینجا بیارم و مطلبی بنویسم. عصبانی و خسته بودم و در فکرهایی که مثل یک گرداب توی اون گیر افتاده بودم دست و پا میزدم. حتی کامپیوتر رو روشن نکردم . اما امروز که برگشتم به زندگی یعنی در اصل سعی کردم که برگردم به زندگی آمدم اینجا و دیدم که چقدر دلم برای همه چیز و همه کس تنگ بوده. از همه اونهایی که برام کامنت دادن ممنونم. دوستانم هرچند در این دنیای مجازی هستند اما من رو به این باور رسوندن که تنها نیستم. دست همه شما رو می فشارم و از همه شما ممنونم.
۲۰۰۹/۱/۲
آفتاب
فکر کنم یک سی –چهل سانتی متری برف روی زمین باشه. اما آفتاب زیبایی که روز برفها و درختها ولو شده آدم رو دیوانه میکنه. دلت میخواد ساعتها دم پنجره بایستی و به بیرون خیره بشی. صبح من تمام مدت توی همین حس بودم. خیلی باحاله. آفتاب حال من رو خوب میکنه. همیشه نسبت به آفتاب حس خوبی دارم.
اشتراک در:
پیامها (Atom)