امشب کلی با پسر خاله حرف زدم. راستش آقاهه رفته ورزش و ما دو نفری نشستیم به گپ زدن. احساس خوبی دارم از اینکه کلی حرفهای نگفته رو بهش گفتم. از اینکه چقدر در طول این مدت بهم فشار آمده و چقدر تجربه کسب کردم. چقدر بزرگ شدم و چقدر خوشحالم از اینکه حالا میدونم از زندگی چی میخوام. میدونم که روزهای خوبی در انتظار ماست و از حالا به بعد همه چیز به این بستگی داره که ما چقدر قدر لحظه هامون رو بدونیم. کلی با هم راجع به رفتن ما به ایران و یا موندنمون در ایروان بحث کردیم و در آخر به من گفت اگر بری و برگردی واقعا به عقلت شک میکنم. هاها.... تا حالا انقدر رک بهم نگفته بود که چقدر خل و چل هستم.
