۲۰۰۹/۲/۲۶

بدون عنوان

امشب کلی با پسر خاله حرف زدم. راستش آقاهه رفته ورزش و ما دو نفری نشستیم به گپ زدن. احساس خوبی دارم از اینکه کلی حرفهای نگفته رو بهش گفتم. از اینکه چقدر در طول این مدت بهم فشار آمده و چقدر تجربه کسب کردم. چقدر بزرگ شدم و چقدر خوشحالم از اینکه حالا میدونم از زندگی چی میخوام. میدونم که روزهای خوبی در انتظار ماست و از حالا به بعد همه چیز به این بستگی داره که ما چقدر قدر لحظه هامون رو بدونیم. کلی با هم راجع به رفتن ما به ایران و یا موندنمون در ایروان بحث کردیم و در آخر به من گفت اگر بری و برگردی واقعا به عقلت شک میکنم. هاها.... تا حالا انقدر رک بهم نگفته بود که چقدر خل و چل هستم.

۲۰۰۹/۲/۲۴

تنبل

امروز تنبلم. از اون تنبلهایی که حتی نمیخوام با کنترل از راه دور تلویزیون رو روشن کنم. چون اصلن دلم نمیخواد تکون اضافه بخورم. یا به تصویری خیره بشم. همین الان هم که اینجا نشستم فقط به خاطر اعتیاد شدید به اینترنت و وبلاگ و ایمیل و facebook است.

۲۰۰۹/۲/۲۳

ویزا

از صبح که بیدار شدم همش توی این فکرم که امروز چی پیش میاد. باید برای تمدید ویزا به اداره اتباع بیگانه مراجعه کنم. راستش انقدر با آدم بد برخورد میکنن که آدم به ... خوردن میفته. از دفعه اولی که رفتم اونجا هر بار که میخوام برای انجام کاری مراجعه کنم کلی باید با خودم کلنجار برم. این یکی از همون دلایل ویژه ایست که من رو برای باز گشت به ایران قلقلک میده. این که وقتی توی خیابونهای شهر خودت و کشور خودت زندگی میکنی , از نگاه مردمی که باهاشون سرو کار داری این حس بهت دست نمیده که جای کسی رو تنگ کردی. اجازه اقامت در کشور خودت رو لازم نداری و نباید برای اینکه توی تهرون یا توی بابل یا بندر عباس زندگی میکنی مدرک ببری به جایی نشون بدی. خلاصه که امیدوارم این ویزا امروز کارش تمام بشه و من تا اردیبهشت بمونم و بعد هم پروااااااااااااااز به سوی تهرون .....

۲۰۰۹/۲/۲۲

مثبت

دیگه فقط فکر خوب و مثبت ... با خودم قرار گذاشتم که اینطوری باشم. این جور که باشم که زمان هم راحت تر سپری میشه .

ندای درون: آدم باش دختر و فقط مثبت اندیشی کن.

شاپرک :چشم ... اما چه جوری

ندای درون : همین که شنیدی .. اصلا تو بیجا میکنی فکر بی خود میکنی

شاپرک : اون هم چشم

اینها گپ دیشب من با خودم بود و اما امروز صبح کلی خوش اخلاق از خواب بیدار شدم و الان دوش گرفته هستم و منتظرم آقاهه بعد از بردن آرش به مدرسه نون بگیره و بیاد تا صبحانه مفصلی بخوریم

۲۰۰۹/۲/۲۱

یاد ناصر عبداللهی به خیر

یه روز دلم گرفته بود مثل روزای بارونی
از اون هواها که خودت حال و هواشو میدونی
اگه بشه با واژه ها حالمو تعریف بکنم
تو هم منو شعر منو با همه حست میخونی
یه حالی داشتم که نگو یه حالی داشتم که نپرس
یه تیکه از روحمو من جایی گذاشتم که نپرس
یه جایی که میگردمو دوباره پیداش میکنم
حتی اگه کویر باشه بهشت دنیاش میکنم
اسم قشنگ شهرمو تو میدونی چی میذارم
دونه دونه کوچه هاشو به اسمای کی میذارم
آخه توهم مثل منی , مثل دلای ایرونی
وقتی هوا ابری میشه , حال و هوامو میدونی

یک چیز خوب و ساده

بعد از این همه وقت دیشب چه خوابی دیدم. شاید یکی از عجیب ترین خوابهای دوران زندگیم. خیلی دلم می خواست که مامانم الان اینجا بود و خوابم رو براش تعریف میکردم اما خوب , حالا که نیست. فقط میتونم از حس خوب خوابی که دیدم لذت ببرم. من میتونم بگم که آدم مذهبیی نیستم. اما یک سری اعتقادات خاص خودم رو دارم و خیلی هم روی این اعتقادات پافشاری میکنم. اما خوابی که دیشب دیدم کاملا حال و هوایی خاص و بویی از مذهب داشت. برام خیلی عجیب بود. نمیدونم تعبیرش چیه اما هرچی که بود خیلی کیفم کوکه.

۲۰۰۹/۲/۱۹

تولدت مبارک

اسفند را دوست دارم. چون نزدیکترین ماه به عید است. چون پر از تولد است. از تولد شکوفه ها تا تولد کسانی که دوستشان دارم. تعدادشان زیاد است. اما سوم اسفند را خیلی دوست دارم تولد دو نفر که خیلی دوستشان دارم در این روز است. هرکدامشان به نوعی در زندگی من تاثیرگذار بوده اند و امروز که از آنها دورم میخواهم بدانند که چقدر دوستشان دارم و از دیشب لحظه شماری کردم تا که صبح شود و من صبح اول صبح روز سوم اسفند امسال بگویم تولدتان مبارک .

119

من معمولا کارهایی رو انجام میدیم که دوست دارم. اما خوب گاهی هم مجبورم به ساز دیگران برقصم. یعنی گاهی واقعا نمیشه اونطور که میخوای عمل کنی. گاهی اراده هست اما امکانات اولیه نیست. گاهی امکانات هست و اراده نیست . گاهی هم اراده هست و هم امکانات اما دلت راضی نمیشه و خلاصه ماجرای جهنم ایرانی هاست که هر روز یک بخشی فراهم هست ویک بخشی نه و یک روز قیر هست و قیف نیست.

۲۰۰۹/۲/۱۸

سرما را میخوری یا سرما تورا میخورد؟

نمیدونم چرا توی وبلاگ هرکس میرم سرما خورده. نکنه واگیر داره اینجا؟ و من هم.

۲۰۰۹/۲/۱۶

خوش اخلاق


این چند روز گذشته خیلی اخلاق بدی داشتم. بیچاره آقاهه و آرش از دستم کلافه شده بودن. بعد یهو به خودم آمدم. صبح هم یک چیزی به ذهنم رسید. اونم این که برای خوب بودن نیازی به بهانه نداریم بلکه برای بد بودنه که نیاز به یک بهانه هست . تازه وقتی هم بهانه به دستم میدن یا از یک نا کجا آبادی به یک بهانه ای دست میندازم تا اخلاق سگی داشته باشم میتونم به هزار و یک دلیل خوب , کلی حالم رو خوب کنم. میخوام سعی خودم رو بکنم که از امروز تمام مدت حالم خوب باشه. خدا کنه بتونم. وای امروز بیست و نه بهمن بود ... یعنی دوازده روز دیگه تکلیف کارهای مامان خوشگله معلوم میشه و میتونه زودی بیاد اینجا. دوازده روز که چیزی نیست به شدت سعی می کنم که بگذرونمش.

زمان

یک , دو , سه ... همین جوری جون آدم و بالا میاره تا تموم بشه. وای تا بیست و هفت روز دیگه چطوری میخوام صبر کنم؟ حلزون اگر به جای این ثانیه شمار توی این ساعت بود , روزهای ما زودتر میگذشت.
طفلی آرش از همه بیشتر دلش میخواد این روزها تموم بشه. فکر کنم حسابی برای آمدن مامان بزرگ و خاله جانش نقشه کشیده.

۲۰۰۹/۲/۱۵

همیشه یک چیزهایی هست که بخاطرش توقف کنی , راه بیفتی,دوست بداری , متنفر بشی, بخندی , گریه کنی و.... و یک چیزهایی هم هست که نمیدونی چیکارش کنی. اون بلاتکلیفی از همه چیز بدتره.

۲۰۰۹/۲/۱۴

خواب-رویا-کابوس؟

دیشب یک خوابی دیدم. بعد از اینکه درست در لحظه حساس از خواب پریدم با خودم مرورش کردم بعد هم بلند شدم رفتم آب خوردم و باز هم با خودم مرورش کردم که صبح یادم باشه. صبح که بیدار شدم حتی یادم نمی آمد چی دیدم. خدایا من الزایمر ندارم اما میشه یک لطفی به من بکنی و اجازه بدی گاهی این خواب های فراری در ذهنم باقی بمونه؟

دونات




امروز با اینکه خیلی هم حوصله نداشتم وقتی آرش بهم گفت دلش دونات میخواد بی هیچ چون و چرایی پذیرفتم. وقتی کارم تمام شد خودش گفت عکس اینا رو برای خاله بفرست. برای همین هم الان این تصویر رو اینجا میبینین. راستی جاتون خالی خوشمزه بود .

عمر

روزهایی که میان و میرن , همه لحظه ها چه خوب و چه بد , عمر ما رو میسازن. دلم میخواد وقتی سالهای بعد به این روزهای نگاه میکنم دلم پر از شادی بشه از اینکه این روزها رو هدر ندادم.

۲۰۰۹/۲/۱۳

اگه یه روز بری سفر

عصری همین پیش پای شما رفتم کمی پیاده روی. راستش با فیلمی که عصر دیده بودم و کلی هم اشک ریخته بودم داشتم خفه میشدم. برای همین پدرو پسر موندن و خونه و من راهی شدم. دلم گرفته بود. عصری بی هوا داشتم کانال عوض میکردم که دیدم یکی از این شبکه های ایرانی داره فیلم سینمایی مادر را نشون میده. من هم برای صدمین بار نشستم و تماشا کردم و برای صدمین بار هم زارزار گریه کردم. برای همین بود که هرچی دست دست کردم که امشب بیرون نرم نشد و با اینکه هوا هم گرگ و میش بود رفتم و کمی قدم زدم. توی گوشی موبایلم تعداد اندکی موزیک دارم چون که خیلی پیشرفته نیست و نمیشه هر نوع موزیکی توش ریخت در نتیجه به همونهایی که هست بسنده می کنم. در راه باز گشت رسیدم به این :
اگه یه روز بری سفر
بری ز پیشم بی خبر
اسیر رویاها میشم دوباره باز تنها میشم.....

۲۰۰۹/۲/۱۲

خواب زمستانی

هنوز زمستونه و من دلم میخواست یک بار در زندگیم خرس میشدم و خواب زمستانی رو تجربه میکردم. چشمهام رو می بستم و میخوابیدم و روزی بیدار میشدم که مامانم داره میاد پیشم. روزها به کندی میگذره و من برای رسیدن مادر و خواهرم لحظه شماری میکنم. کاش میشد یک بار در طول زندگی تبدیل میشدم به خرس.
واااااااااااااااااااااااااااای خدا مردم از دلتنگی

۲۰۰۹/۲/۱۱

بدون عنوان

شروع کرده بودم اما یک دفعه یک موضوع کوچک و مزخرف باعث توقفم شد.
نمیدونم چرا این طور حساس شدم و اینقدر آسیب پذیر.

۲۰۰۹/۲/۱۰

...............

دروغ.......................................

................................................................

...............................................................

یکی نیست بگه چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

۲۰۰۹/۲/۹

گلدان


روزها و شبهایی که اینجا تنها هستی باید یک فکری برای خودت بکنی. نمیشه که هی بری توی خیابون پرسه بزنی آخرش هم هیچی. در نتیجه اینجانب تصمیم به باغبونی گرفتم البته به صورت کاملا ابتدایی چون نه این کار رو بلدم نه پول زیادی دارم که اینجا بابت گلدونهایی بدم که نمیتونم از زیبایی توصیفشون کنم. به هر حال تا امروز که نتیجه بدی نگرفتم . میخواستم اگر کسی یک کتاب فارسی در این زمینه میشناسه که واقعا کارآمد باشه به من معرفی کنه نه اینکه کتاب فقط ترجمه شده باشه و توی اون از وسایل و لوازمی اسم برده باشن که فقط توی بازار گل هلند گیر میاد. ممنونم.
تصویری که میبینین یک سنبل نازنین و بسیار خوشبو است که البته به زودی فکر میکنم دیگه حسابی جون بگیره. امروز که این عکس رو گرفتم دقیقا هفته ششمی است که از کاشتش میگذره.

۲۰۰۹/۲/۸

عید

شروع کردم. یک دفعه و بی هیچ پیش بینی امروز شروع کردم به خونه تکونی الان هم خسته و کوفته نشستم اینجا که هم سری به دنیای خارج از خانه بزنم هم نامه هایم رو نگاه کنم . پرده ها رو شستم و الان که پنجره ها لخت هستن نور زیبایی توی خونه تابیده. این جور چیزهای خونه تکونی خیلی بهم می چسبه. نوری که از پنجره بدون پرده بهت میتابه انگار تا اعماق وجودت نفوذ میکنه. حالا برای 13 مارچ که حدود 5 هفته دیگه است که اولین مهمون سر میرسه کلی برنامه دارم. البته شاید مامان جونم زودتر از این تاریخ بیاد اما بهر حال سیزدهم برای یکی دیگه از مهمانها قطعی شده. خدایا چقدر خوشحالی به من میدی اگر امسال بدون هیچ دغدغه ای دور هم جمع بشیم. یادمه پارسال عید بدترین روزهای زندگیم رو گذروندم. رفته بودم ایران و در شب چهارشنبه سوری آرش روی آتش زمین خورد و شکمش سوخت. واااااااااااااااای که چه روزهایی بود. از همه بدتر اینکه جناب پدر ایروان بود و من باید بهش میگفتم که اهم اهم ... یک مسئله ای پیش آمده اما نگران نشی هاااااااااااااا... چیزی نیست فقط آرش کمی پوست شکمش آسیب دیده واااااااااااااااااای که وقتی به اون شب ترسناک فکر میکنم تمام سلولهای بدنم به لرزه میفته.
اما امسال میخوام همه اون روزهای بد رو فراموش کنم و به خوبیها فکر کنم. به اینکه اگر همه با هم باشیم اینجا و اونجا دیگه فرقی نمیکنه. این جوری عید واقعا عید میشه. همین. من هم هرکاری از دستم بر میاد انجام خواهم داد که به همه خوش بگذره. حالا خونمون بوهای خوب میده. کلی گل کاشتم که یکی از سنبلهام امروز گل داده و بزودی بزرگ میشه و من هم کلی میخوام باهاش پز بدم.
بوی عید داره به مشام میرسه.

۲۰۰۹/۲/۷

خونه تکونی

میخوام خونه تکونی عید رو شروع کنم اما نمیدونم چیکار کنم. راستش عید قراره همه فامیل بیان اینجا نه که خونه ما . اما همه باهم هستیم و این یعنی از 1-2 هفته قبلش من باید آماده آماده باشم چون با توجه به اینکه آرش هم صبح تا ظهر مدرسه است و بعد هم درس داره من باید طوری برنامه بریزم که کارهای جانبی نداشته باشم که مهمونها که یکی یکی از 10 روز مانده به عید میرسن رو سرو سامانی بدم و خودم هم از بودن باهاشون کیف کنم.
حالا میخوام فکر کنم ببینم چه کار باید کرد.

۲۰۰۹/۲/۵

نقشه برای سفر تابستانی

امروز میخوام برم بیرون و تا موقع تعطیل شدن مدرسه آرش راه برم. پرسه بزنم و به درو دیوار نگاه کنم. سرده اما خیلی مهم نیست. یک کم که راه برم گرم میشم. دنبال یک کتاب میگردم که اگر امروز پیداش کنم خیلی خوب میشه. دیروز مامان میگفت تهران برف آمده. خیلی خوشحال شدم. آخه این روزها که همه کارهاش رو توی خیابون انجام میده و بخاطر دستش نمیتونه رانندگی کنه اگر هوا خوب باشه من هم خیالم راحتتر میشه. خلاصه اینکه هر خبری که خوب باشه توی ذهنم باقی میمونه. و به هیچ وجه نمیخوام اخبار بی خود توی ذهنم رژه برن. اینجوری احساس خوبی خواهم داشت.
برای تابستون دنبال یک چیزهایی هستم. مثلا کلاس یوگا برای خودم. البته فقط یوگا . نه که برم کلاس خنده و فکر درمانی و غیره فقط ی + و + گ + ا و یک سری کارهای جانبی برای خودم و آرش. شاید رفتن به کوه و گردش های مختلف و یک کم تئاتر کودک و از این کارها. حالا هم رفتم توی اینترنت که ماشاءالله همه اطلاعات مال 2 سال پیش هستن. باید بیام تهران و خودم برم به تک تک جاهایی که میخوام سر بزنم و ته و توش رو در بیارم.

۲۰۰۹/۲/۴

یک شعر زیبا که با صدای فریدون شنیده ام

گفتی بمون با من بمون گفتم میمونم
گفتی با دلتنگی بخون گفتم میخونم
گفتم که مست و عاشقم دیونه تو
هرشب خرابم گوشه میخونه تو
گفتی ببندم عهد و با یاد تو بستم
تاج غرورم و زیر پات شکستم
گفتی که باید عاشق و دیونه باشم
چون ساغی هر شب می کش میخونه باشم
گفتی که باید خاطرم شرط تو باشه
راه خیال بسته ام خط تو باشه
گفتی که بریاس تنت پیرهن بدوزم
چون شاپرک باشم که از حرفت بسوزم
گفتی که دستمو بگیر گفتم میگیرم
گفتی که از عشقم بمیر گفتم میمیرم
گفتم و گریه کردم و پای تو ساختم
این دل سر به راه و آسون به تو باختم
گفتی بمون با من بمون گفتم میمونم
گفتی با دلتنگی بخون گفتم میخونم
چرا با اینکه میدونم خطا کرده
هنوز دلگرم امیدم که برگرده
گفتم و گریه کردم و پای تو ساختم
این دل سر به راه و آسون به تو باختم

گفتگوی تلفنی و درد دل و این حرفا

دیروز با خواهر جان بزرگه کلی درد دل تلفنی داشتیم. باهم گپ زدیم و من از دوریهایی که چقدر رنجم میداد براش گفتم. گفت اون هم همین رو حس میکنه. می گفت دست آخر باید همه باهم باشیم. حالا تازه مسئله من اینه که تنها نوه خانواده رو از همه دور کردم و آمدم اینجا و همه دارن بال بال میزنند از دل تنگی برای آرش. خواهرم از یک طرف , مامان از طرفی دیگه و بقیه دایی و خاله های خودم هم که هر کدوم به نوعی از دوری اون غمگین هستند. خلاصه پای تلفن هم خندیدم هم اشک ریختم هم فکرهای جدید را با خواهرم در میان گذاشتم و اون هم کلی باهام حرف زد.
و بعد چیزی که یک هفته بود میخواستم بهش بگم رو گفتم. گفتم که چند روز پیش کتاب حافظ رو باز کردم و این شعر برام آمد که: حافظا خلد برین خانه موروث من است
اندراین خانه ویرانه نشیمن چه کنم..
راستش اون روز که این دیوان رو باز میکردم خیلی داغون بودم. مامانم تازه برگشته بود تهران و خودم از نظر روحی کاملا بهم ریخته و افتضاح بودم تا اینکه این شعر برام آمد. قلبم چنان میزد که داشتم پس میفتادم. من یک کم از فال حافظ میترسم. گاهی چنان واضح بهت جواب میده که یک دفعه احساس برق گرفتگی میکنی.
خلاصه که حالا حالم خوبه. خوب خوب. دلم تنگ هست اما میدونم که بزودی میریم تهران و دوباره دیدارها تازه میشه. این روزها خودم را با گلهای سنبل و نرگسی که برای نوروز توی گلدون های خونه کاشتم سرگرم میکنم. به درس آرش رسیدگی میکنم و گاهی هم بیرون از خونه قدم میزنم. دیگه خیلی نمونده. این چند وقت هم که بگذره و عید که دور هم جمع بشیم و بعد هم تابستون برم تهران دیگه دنیا برام مثل بهشت میشه. دیگه میدونم که تهران چه کارهایی دارم و میدونم که میخوام از بودن در شهرم و کشورم لذت ببرم. روزهای خوب زود برسین که من خیلی منتظرم.

۲۰۰۹/۲/۳

100

خواستم برای صدمین شماره چیزی خاص بنویسم. هی صبر کردم و خودم رو به فکر وا داشتم اما دیدم به هیچی نتیجه ای نرسیدم بعد دیدم چی بنویسم بهتر از این که حالم خوب است و دلم را با خودم صاف کرده ام. حالا میدانم از زندگی چه می خواهم. میدانم اگر دلم برای جزئی ترین چیزهای زندگی تنگ است برای این است که به جا یی که در آن زندگی میکنم تعلق ندارم و میدانم که بالاخره تصمیم به بازگشت میگیرم. سخت است که دوباره از اول شروع کنی اما نشد نداره. دلم نمی خواهد اینجا باشم. امسال تابستان که بروم ایران همه چیز را بررسی میکنم و برای ماندن یا رفتن تصمیم قطعی میگیرم. اما یا قطعا میمانم یا اگر بروم با خودم کنار آمده ام و این بار به خودم اجازه اشتباه یا دلتنگی یا غصه خوردن نمیدهم. خوشحالم که می دانم از زندگی چه چیز میخواهم. من می خواهم در کنار آدمهایی باشم که دوستشان دارم و دیگر هیچ...

۲۰۰۹/۲/۱

یکشنبه عصر

رفتیم بیرون. هوا خوب بود و بعد از مدتها سرما تا مغز استخون آدم نفوذ نمی کرد. کمی چرخیدیم و قدم زنان خیابان های شهر رو زیر پا گذاشتیم. همه شهر تابلوهای بزرگ حراجی به چشم میخورد. از مصالح ساختمانی تا کفش و لباس و حتی نان. باز هم راه رفتیم و راه رفتیم و یک عصر یکشنبه کشنده رو به شب رسوندیم. عصر یکشنبه مثل عصر جمعه تهران سنگین و سرد است. تا بیاد شب بشه دمار از روزگار آدم در میاره. اما خوب حالا که شب شده پس من هم خوبم.

اینجا اونجا

اینجا که هستم یعنی وقتی از کسانی که دوستشان دارم دورم و از جایی که به آن تعلق دارم فاصله گرفته ام یاد خاطراتی میفتم که اگر هنوز در ایران بودم شاید یک لحظه از آنها را بیاد نمی آوردم. خاطراتی که وقتی به بعضی از اونها فکر میکردم پیش خودم می گفتم خوب که چی ؟ چه لوس... اما حالا یاد آوری لحظه لحظه آنها برایم شیرین است. میخوام با خودم رو راست باشم. همیشه به کسانی که بیرون از ایران زندگی میکردن حسادت میکردم. فکر میکردم چه زندگی شیرینی دارن. همیشه فکر میکردم اینهایی که از راه دور بهت زنگ میزنن و گریه میکنن چقدر ننر هستن و چقدر ناله میکنن. آخه اونها که چیزی کم ندارن. اما امروز میدونم که دل آدم وقتی تنگ میشه واویلاست. واقعا دل آدم اینجا پر میکشه برای بودن با خانواده. برای سلام گرم بقال سر کوچه که وقتی با پسر کوچولوم میرم پیشش میگه : آقا آرش داری مرد میشی هاااا. برای رفتن به سینما و دیدن فیلم فارسی. برای پرسه زدن توی تجریش و میدان انقلاب. برای رفتن سر کار توی شرکتی که همه دارن پشت سر هم حرف میزنن و همیشه باید فکر کنی الان یکی زیرآبتو میزنه. برای روندن ماشین توی ترافیک و برای دیدار خانواده همسر در روزهای جمعه که برنامه روتین این سیزده سال زندگی بوده. برای خوردن گاه گاه نذری. برای دویدن برای هر چیز ساده زندگی. برای غرغر کردن به راننده تاکسی و کارمند بانک.برای بودن در هوای آلوده تهران و دیدن همون پیکان های چهارگوش بی ریختی که سی ساله که شکلش عوض نشده. برای دیدن برج بی قواره میلاد که این روزها میدونم توی آلودگی هوای تهران به این راحتی ها هم دیده نمیشه. به خدا دل آدم برای همه اینها تنگ میشه.