۲۰۰۹/۳/۲۹

چشمهای شاد این پسر کوچک


این شادیی که در چشمهای پسرکم برق برق میزنه برای بودن همه در کنار ما است. فکر نمیکنم تا بحال اینقدر از بودن همه در کنارمان ذوق زده شده بود.

روزهای خوب

اینجا ایروان است. پایتخت ارمنستان. جایی که از همیشه بیشتر میدانم که به آن تعلقی ندارم. در این روزهایی که با خانواده بودم و همه با هم و در کنار هم بودیم تازه فهمیدم که چقدر همه لحظه های باهم بودن را دوست دارم. تازه می فهمم که وقتی به دلیلی هر چند موجه به بعضی از گردهمایی های خانواده نمیرفتم چقدر لحظه های خوب و شاد را از دست داده ام. دیروز بعد از راهی کردن سه مسافر به سمت تهران فقط از خدا خواستم که سلامت برسند و راحت. ته دلم اما غوغایی بود , عجیب. دلم میخواست که زیر آسمان بارانی این شهر قدیمی بلند بلند با خدا حرف بزنم و بگویم که چقدر دوستش دارم که امسال بهترین روزهای عید همه این سی و چهار سال عمرم را به من داد. سالی که با چه سختی در این کشور به تنهایی و سختی گذرانده بودم با چنین عیدی , پر از افراد خوب خانواده ام به سر آمد. سال هشتاد و هفت یکی از سخت ترین سالهای عمر بود . خودم را محک زدم. اراده ام را و احساساتم را. این روزهای آغاز سال هشتادو هشت را هرگز فراموش نخواهم کرد. هنوز دلم پر از شادی لحظه های خوب باهم بودن است.

۲۰۰۹/۳/۲۷

بدون عنوان

امروز و روز قبل همه مدت درگیر این گردن درد لعنتی بودم. توی این چندروزی که مهمون داشتم همه مدت قراضه بودم. دیگه خجالت میکشم. راستش فکر میکنم بخاطر هیجان مهمون داری و این چیزهاست که هی از پا در میام. خوب خیلی تجربه این چیزها رو ندارم آخه. تا حالا هیچکس یک شب هم خونه ما نمونده بود اما حالا که من از همه دور شدم و بقیه برای دیدار سفر میکنن و میان پیش ما چی بهتر از این که اینجا توی همین خونه که قد یک قوطی کبریته دور هم جمع بشیم. خوب خیلی صفا داره و من خر هم اگر یک کم از این وسواس کم کنم به همه و خودم بیشتر خوش میگذره . وسواس تمیزی نه هااااااا... وسواس اینکه همه چیز بر وفق مراد همه باشه. امروز موندم خونه تا یک کم با آرش باشم و بقیه هم برن شهر رو بگردن . انقدر هم امسال اینجا ایرانی زیاد شده که دیگه نیازی نیست من به عنوان مترجم برم با بقیه. چون فروشنده ها خودشون دارن کلمات کلیدی رو به فارسی میگن. در نتیجه من خونه هستم و آرش توی حیاط و فعلن بنده در حال استراحت.

۲۰۰۹/۳/۲۲

146

حالم خوبه. آره. خوب. از نوع دبش. مثل یک چای تازه دم که خیلی هم خوشرنگ و بو باشه و توی یک استکان خوشگل ریخته باشی سر حالم و خوب. هیچی گوش نمیدم هیچ عکسی نگاه نمیکنم هیچ برنامه ای هم از جعبه جادو تماشا نمیکنم مبادا خاطرم مکدر شود. این بهترین راهه. از زندگی لذت ببرم بدون این چیزها خیلی بهتره.

۲۰۰۹/۳/۲۱

نوروز

وای که چقدر شارژ هستم این روزها. از دیدن خانواده سیر نمیشم. انگار صد ساله ندیدمشون.. کاش همیشه عید باشه. کاش همه بتونن پیش عزیزاشون باشن. کاش همه با هم باشن. کاش دوریها و جدایی ها از همه دفترهای زندگی و صفحه های روزگار پاک بشه. آخه باهم بودن خیلی خوبه. خیلی. بیشتر از اونی که فکرش رو میکردم خوبه. همه چیز برام مثل یک رویاست. خدایا مرسی از این همه مهربونیت. شکر که امسال هم من رو با خانواده ام کنار هم قرار دادی. اینجا توی این شهر و دیار غریب کی فکر میکرد ما همه باهم نوروز رو جشن بگیریم. وای خدای مهربون مرسی

۲۰۰۹/۳/۱۷

مواظب باش!

تو که میدونی نه؟ خودت از همه بهتر میدونی نه؟ من هم میدونم که وبلاگم رو میخونی تو هم میدونی که من میدونم که وبلاگ من رو میخونی پس به حرفهای من گوش کن. آدمها بدون دلیل سر راه هم قرار نمیگیرن. حتمن یک رازی , یک چیز خاصی یا یک دلیلی هر چند کوچک پشتش نهفته است که شاید ما آدمها هیچوقت ازش سر درنیاریم. پس چرا انقدر بی تفاوت ؟ بی انگیزه و بی رحم؟ این که نشد. سال که نو میشه یک کم روی اون اخلاقت کار کن. من که در حال تغییرم اما تو .... پس یک کم با حضور سال نو خودت رو نو کن. به اطرافت توجه کن. به آدمهایی که دوستشون داری فکر کن و برای خوشحالی اونهایی که براشون اهمیت قائلی یک کم بجنب. شاید فردا دیر بشه. شاید فردا کاری پیش بیاد . شاید فردا مثل امروز انقدر خوب نباشه. شاید فردا فرصتی نباشه. شاید اصلن فردایی نباشه .

۲۰۰۹/۳/۱۴

بدون عنوان

بارون میاد. چه بارونی. صبح رفتم بیرون تا برای صبحانه نون تازه بگیرم. هوایی بود که نگو و نپرس. وااااااااااای به این نوع هوا میگن ملس. آره واقعا ملس. از نوعی که میخوای تا آخر ریه هات رو پر کنی از این هوای عجیب و بازدم نداشته باشی. احساس بکنی که همه دور و بر قفسه سینه ات خنک شده و پر از اکسیژن. یک جوری که انگار دوباره زنده شدی. حالم خوب شده ها. به نظرم انرژی های مثبت یکی یکی دارن به طرفم میان.

۲۰۰۹/۳/۱۳

با تشکر از خداوند مهربان

امروز کلی حرف داشتیم که بهم بگیم. از فامیل و دوست و آشنا گرفته تا ماجراهای اداری و مدرسه ای و اینجا و ایران و غیره. انقدر حرف زدیم که انگار سالهای ساله که از هم دوریم. اما حالا یک دل سیر با مامانم حرف زدم و از فردا روزهامون رو به گشت و گذار و کارهای سال نو و این جور چیزها میگذرونیم. نمیدونم اگر نمی آمد چه چیزی من رو اینجا نگه میداشت. هیچ سالی موقع سال نو از هم دور نبودیم. شاید من خونه خودم بودم و مامانم خونه خودش اما دو جای متفاوت نه. خدا امسال هم کمکم کرد. خدا جون مرسی. مرسی که گذاشتی این لحظه های خوب دوباره با حضور مامانم پر رنگ بشه. ممنونم که همه چیز رو برام فراهم کردی تا از غصه دوری و تنهایی دق نکنم و این عید هم مثل همه عیدهای سالهای پیش پر از شادی باشم. مرسی خدای مهربون.

۲۰۰۹/۳/۱۲

مسافر

وقتی توی فرودگاه با هم دیدار کردیم که انگار خدا دنیا رو بهم داده بود. آمدیم خونه ولی می دیدم دل توی دلش نیست. آرش مدرسه بود و مامانم دل تنگ. آرش که برگشت از دیدنش چنان جیغی کشید که بیا و ببین. من که همچین عکس العملی تا حالا ازش ندیده بودم. خلاصه که بعد از ظهر امروز ما با همه این روزها فرق داشت. پر از هیجان. پر از مهربونی. پر از لحظه هایی که حالا قدرشون رو میدونم. لحظه هایی که پارسال نمیدونستم برام چه معنی داره. اما حالا خوب میدونم. خدارو هم شکر میکنم برای همه این لحظه های خیلی خوب.

۲۰۰۹/۳/۱۱

فردا

بالاخره چوب خط کشیدن های من هم به روز آخر رسید. فردا اولین مسافر و طبیعتا عزیزترینشون داره میاد. دلم تا فردا مثل سیر و سرکه میجوشه بماند اما وقتی برسه دنیای من هم میشه پر از گلهای بنفش کمرنگ. دلم برای اینکه سرم رو بگذارم روی زانوهای مامانم و اون هم باهام حرف بزنه لک زده. البته ناگفته نماند که میون حرفها خواهد گفت وای تو باز گذاشتی ابروهات پاچه بزی بشه ها. بپر برو موچین بیار که داریم حرف میزنیم منم ابروهاتو بردارم. و چه خوبه که بعدش به خودم توی آینه نگاه کنم چون قیافه ام واقعن عوض میشه.

۲۰۰۹/۳/۹

بامیه

امروز با مامانم که داشتم حرف میزدم آرش گفت بگو داره میاد برای من از اون شیرینیها بیاره که گردالی و تپل مپل است و همیشه پهلوی یک سری شیرینی دیگه است که شبیه بشقابه. نمیدونم چقدر حضور ذهن داشتم که همون لحظه گفتم یعنی بامیه؟ گفت آره و از حس شیرین و خوب بامیه خودش رو ولو کرد کف آشپزخانه.

گلدون


شاید این به نظرت یک گلدان ساده باشد که هیچ چیز جز چند برگ کوچک در آن نیست. اما برای من پر از حس خوب بودن است. تصویر خودم روی گلدان است. شاپرکهایی با بالهای باز. اما وقتی اصلن انتظارش را نداری و هدیه ای آنهم گلدانی که پر از نشانه های حیات است و سرشار از زندگی به دستت میرسد بخصوص از کسی که به هیچ وجه توقع نداری حتی یادت باشد , آن وقت است که میبینی خدا هم تورا فراموش نکرده. میبینی که روزهای خوب خدا در راه است و میفهمی که همیشه همه چیز آنقدر ها هم که تو فکر میکنی سخت و بد نیست.

۲۰۰۹/۳/۸

عید4

کلی غر غر کردم تا بالاخره صاحب یک فر شدیم که من شیرینی های عید رو بپزم اما از وقتی فر آمد هی پیتزا پختم و کیک. آخه یکی نیست بگه زن حسابی شیرینی عید آرد نخودچی میخواد, گلاب و هل میخواد ... اینا رو داشتی که رفتی فر گرفتی؟

۲۰۰۹/۳/۷

هست و نیست

امروز اینجا روز مادره. نمی دونستم . خیلی همه چیز خوشگله باز هم من رو یاد عید انداخت . گلهای لاله ای که تا حالا ندیده بودم آخه یک رنگهایی دارن که من به جان خودم تو تهرون ندیده بودم. خیلی هیجان انگیز بودن. دیروز معاشرت کردم. با یکی از همسایه ها. به من گفت خلی اگر برگردی ایران. گفتم نمیدونی چه حالیم .. آخه نمیدونی چه چیزهایی توی ایران هست که اینجا نیست. گفت چی هست؟ پلیس؟ دردسر؟ بدبختی؟ گرونی؟ گفتم آره اینها که هست اما .... اونجا مامان هست , دوست هست , عمه و خاله و دایی هست. سنگکی سر کوچه هست . بقالی آقا مهدی هست که هر روز یک آبمیوه سن ایچ آناناس برای آرش میگذاره توی یخچال عقبی تا خنک خنک بشه و آرش خودش بره ازش بخره. تاکسی هایی هست که وقتی توش میشینی به درد دل همه آدمها گوش میدی. درکه هست.کانون پرورش هست. تئاتر شهر و آب میوه توچال و ساندویچ فری کثیفه و سینما فرهنگ هم هست و سی دی فروشی قرن 21 که درست جنب همون سینماست. انتشارات دارینوش هست و درست بعد از 2 ساعت تو ترافیک موندن نشر چشمه هم هست. وااااااااااااای اینا اینجا هست؟ کجای دنیا هست ؟ بعد گفت من که دارم بهت میگم خیلی خلی. گفتم خوب آره همه این چیزها منو دیوانه کرده .

۲۰۰۹/۳/۵

عید3

نمیدونم به جای سمنو چی بذارم سر سفره هفت سین البته کمی گندم میگذارم که لا اقل سمنوی نپخته باشه اما به جای سمنو مگه میشه چیزی پیدا کرد؟

عید 2

دلم برای سفره های هفت سینی که خواهرم میچینه تنگ شده. آخه من همیشه یک جای کوچولو موچولو پیدا میکنم و یک هفت سین جمع و جور درست میکنم اما خواهرم واااااااااااااااای .... یک میز ناهار خوری رو روش هفت سین میچینه و هر بار دیوانه کننده تر از سال قبل. گرافیست و انیماتوره دیگه چکارش کنم؟ همه چیزهایی که درست میکنه از جمله تخم مرغهای عجیب و غریبش همه آدم رو دیوانه میکنه .

عید 1

خیلی احمقانه است که آدم جایی زندگی کنه که وقتی سال نو میشه فقط خودش ازش خبر داشته باشه. اگر الان تهران بودم حتما تا امروز صدو پنجاه بار از تجریش رد شده بودم و دست فروشها رو دیده بودم که برای عید خودشون رو خفه میکنن که یک چیزی به رهگذرهای اون منطقه بفروشن. دیروز که بالاخره رفتم و ویزای دری وری رو برای 60 روز دیگه تمدید کردم متوجه شدم تنها چیزی که شبیه نوروز هست یک دنیا گل سنبل است. دیوانه شده بودم از این همه زیبایی و بوی خوب و رنگهای چشم نواز. سنبل ها رو که دیدم و البته لاله هارو که یاد بهار تهرون میفتی باعث شد کمی دلگرم بشم و بگم خوب اقلن گلها به دل ما راه میان.

۲۰۰۹/۳/۴

هشت

فقط هشت روز دندون روی جگر بگذارم مامانم میاد . اما این هشت روز مگه میگذره؟

۲۰۰۹/۳/۳

برای عمو دکتر

وقتی خبر درگذشت کسی را میشنوی بستگی به نسبتی که با آن شخص داری گاهی دلت میگیرد گاهی اشکی میریزی گاهی فقط حالت گرفته میشود و خیلی وقتها هم خیلی حسهای دیگری را تجربه میکنی. خیلی وقتهاهم مثل من مینشینی و های های گریه میکنی. برای من که بعد از سالهای کودکی که همیشه در خانه مادربزرگ و پدر بزرگ گذشت و روزهایی بود که هیچ چیز جز خوشی نداشتیم یک خانه دیگر هم وجود داشت که مثل خانه رویاهایم بود. از دوران نوجوانی چه روزهایی را که در آن خانه و با ساکنینش نگذراندیم. همیشه صدای خنده های ما در فضای آن خانه بزرگ و قشنگ در اکباتان طنین انداز بود. روزها و شبها و مهمانیهایی که با حضور همه آنهایی که دوستشان دارم تجربه میشد و هیچ نمیدانستم روزی انقدر بزرگ میشوم که باید از راه دور به خاطر رفتن مردی بزرگ از میان همه ما به بقیه تلفن کنم. وای که چه کار سخت و طاقت فرسایی است وقتی باید برای پر کشیدن انسانی که همه عمر دوستش داشتی و برایش احترام قائل بودی به بازماندگانش که آنها را هم به اندازه جانت دوست داری تسلیت بگویی.
دو روز پیش قبل از اینکه هر خبری بشه یاد اون روزی افتادم که همه با هم یک روز صبح رفتیم قزوین. ظاهرن من سر جهازی اونها بودم چون هرجا میرفتن بهشون وصل بودم. یادمه با آرزو بودیم و امیر هم نیامد. و من چقدر از اینکه امیر نیامده حرص میخوردم. یاد همه اون روز که رفتیم و بستنی خوردیم. واااااااای چرا اینها یادم آمد ؟؟؟ میدانم چرا. این روزها درست روزهایی است که دلم پر میکشید که بیام خونتون و عید امسال رو هم باهم باشیم. از قبل میدونستم که امسال عید پیشتون نیستم چون نمیامدم ایران و از شما قول گرفته بودم که شما به من سر بزنین. و درست همین الان یاد روزی افتادم که آرش به دنیا آمد و من از بیمارستان آمدم خانه و شما آمدین دیدنم .از دیدن هردوی شما چه حال خوبی داشتم و اون لحظه شما به من گفتین نگذاری بچه به چیزی عادت کنه. عجب که روزها زود میگذرن. و چه خوشحالم که بهترین خاطرات رو از شما دارم. اما حالا......عمو دکتر عزیزم که حالا دیگر پیش ما نیستی ...
]چقدر دوستتان داشتیم. روحتان شاد

........

این روزها من یک جوری هستم. نمیدونم اسمش رو چی میشه گذاشت. اما احساساتم چند گانه شده. تقریبن تصمیم قطعی خودم رو برای بازگشت به ایران گرفتم و فکر هم میکنم واقعیت اینه که هیچ دلیلی برای بازگشت و موندگاری در اینجا ندارم. اما باز هم ته دلم بهم میگه که بگذار آرش کلاس اولش رو تموم کنه چون اگه یک لحظه پشیمون بشی از بازگشت به ایران , اونوقت این بچه چه گناهی کرده که باز باید کلاس اول اینجا رو بخونه. نصفه کاره پا نشو برو تهرون. کار عجیبیه . اما واقعیت اینه که من اصلن دلم نمیخواد دیگه جایی بجز ایران زندگی کنم. شعار نمیدم. نه. واقعن دلم نمیخواد. اگر قوم و خویش عزیزم نمیخواستن عید بیان پیشم همین یک هفته پیش که موعد پایان ویزای کوفتیم بود بر میگشتم اما خوب همه بلیط گرفتن و کلی هم برای عید برنامه ریختیم که بهمون خوش بگذره. این دیگه آخر خود خواهی بود اگر من میگفتم برمیگردم ایران چون دلم گرفته. نه واقعن کار بدی بود اگر این تصمیم رو میگرفتم. اما فکر خداحافظی با معلم آرش مغزم رو مصدود کرده. از اینکه بهش بگم شش ماه خودت رو خفه کردی که به بچه ای که هیچی زبون نمیدونه درس بدی و من جونت را بالا آوردم اما حالا تصمیم دارم برگردم کشورم چون دوست ندارم اینجا باشم. وااااااای فکر کنم از حرص بمیره. نمیگه آخه زنیکه تو مگه مرض داشتی این همه وقت من و خودت و این بچه و همه را گذاشتی سر کار؟ خدا خودش به دادم برسه.

بدون عنوان

حالم خوب شد. همونطور که گفتم مثبت اندیشی میگرن من رو از پا در آورد و من الان با حال مناسب نشستم و دارم فکر میکنم که چی بگم. میترسم خیلی به مغزم فشار بیارم دوباره برگرده.

۲۰۰۹/۳/۲

آخ سرم

امروز صبح چشمم رو که باز کردم دیدم میگرن لعنتی آمده سراغم. دلم میخواست بشینم های های گریه کنم آخه داشتم این اواخر به این نتیجه میرسیدم که این سردرد لعنتی دست از من کشیده و یادش رفته بیاد سراغم اما امروز فهمیدم تمام این مدتی که نیامده بود داشته انرژی ذخیره میکرده که وقتی میاد حسابی حالم رو جا بیاره. الان که نشستم اینجا دارم باهاش می جنگم. معمولا هم پیروز میشم چون هفت هشت ساعت دیگه هیچ اثری ازش نخواهد بود.

این هم نوعی از تصمیمات من است در باب مثبت اندیشی..