یک حالی داشتم که نگو
یک حالی داشتم که نپرس
یک تیکه از روحم رو من
جایی گذاشتم که نپرس
داشتم این رو گوش میدادم . آدم باید خیلی مریض باشه ها . هی بخواد از یک جا فرار کنه برگرده بره سر خونه زندگیش بعد بشینه از این چیزها گوش بده که دلش رو به رنج و قنج و درد و انواع و اقسام قولنج میاره.... نمیدونم دیکته قنج و قولنج چیه آخه تا حالا این دو کلمه رو جایی نخوندم فقط شنیدم و بکار بردم. دلم برای مامانم تنگ شده. همین دو ساعت پیش از هم جدا شدیم و اون زودتر برگشت تا ما هم دوشنبه بهش ملحق بشیم اما خوب دل و که نمیشه کاریش کرد. تنگ میشه. اشک رو هم نمیشه کاریش کرد. در میاد و میریزه. اونهم اشکهای ژاپنی من که معروفه.
خدایا فقط این چهار روز تموم بشه .....
۲۰۰۹/۴/۳۰
۲۰۰۹/۴/۲۹
روزهای آخر 4
در حال نوشتن در اینجا و گشتن به دنبال موزیک مناسب و بستن چمدان و درست کردن ناهار و تمیز کردن آخرین گوشه کنارهای باقیمانده خانه یک دفعه دلم خواست یک دفتر خاطرات واقعی داشته باشم. راستش حس ورق زدن یک دفتر یا کتاب خیلی متفاوته با خوندن وبلاگ یا مرور یک کتاب در اینترنت. درست مثل دیدن عکس در یک آلبوم عکس واقعی است. دلم لک زده برای دیدن آلبوم. امروز دلم دنیای مجازی نمیخواد. تازه من خیلی هم قاطی این دنیای عجیب و غریب نیستم. اما حس عجیبیه که آدم دلش برای دیدن آلبوم عروسی یک نفر لک نزنه چون اون رو توی فیس بوک دیده! همون لک زدن دلته که باعث میشه وقتی اون آلبوم سنگین و گنده رو میگذاری روی پاهات از ورق زدن تک تک برگهاش لذت ببری به خدا!
حالا من یک دفتر خاطرات میخوام. واقعی. خوشگل.... اوه یادمه اون موقعها که میخواستیم دفتر بخریم چقدر نقشه میکشیدم برای جلد روش یا اینکه توش خط کشی شده باشه یا نه... سیمی باشه یا ساده. جلدش محکم با مقوای کلفت باشه یا نه؟ خوابش رو میدیدیم و کلی هم لذت میبردیم. نمیدونم بچه های الان این چیزها رو حس میکنن یا نه؟ خیلی بده ها... که آدمها نتونن بخاطر خریدن یک دفتر سیمی که از بالا باز میشه نه از پهلو و بردن اون به مدرسه لذت ببرن. تازه اون دفتر به تاریخ می پیوست چون همیشه میخواستیم بهتری چیزها رو توی اون بنویسیم.
توی این همه کاری که سرم ریخته ببین چه فکرهایی میان سراغم؟
حالا من یک دفتر خاطرات میخوام. واقعی. خوشگل.... اوه یادمه اون موقعها که میخواستیم دفتر بخریم چقدر نقشه میکشیدم برای جلد روش یا اینکه توش خط کشی شده باشه یا نه... سیمی باشه یا ساده. جلدش محکم با مقوای کلفت باشه یا نه؟ خوابش رو میدیدیم و کلی هم لذت میبردیم. نمیدونم بچه های الان این چیزها رو حس میکنن یا نه؟ خیلی بده ها... که آدمها نتونن بخاطر خریدن یک دفتر سیمی که از بالا باز میشه نه از پهلو و بردن اون به مدرسه لذت ببرن. تازه اون دفتر به تاریخ می پیوست چون همیشه میخواستیم بهتری چیزها رو توی اون بنویسیم.
توی این همه کاری که سرم ریخته ببین چه فکرهایی میان سراغم؟
۲۰۰۹/۴/۲۸
روزهای آخر 3
دارم برای توی راه موزیک انتخاب میکنم که مبادا گوشهام یک ساعت استراحت کنه ها. هی این دکتر ها میگن هدفون چیز بدیه اما کو گوش شنوا؟ فکر کنم قبل از اینکه دکترها به این نتیجه برسن من کر شده بودم...خلاصه که عوض هزار و یک کار ویژه از جمله نظم و ترتیب دادن به کارهای مختلف بنده نشستم موزیک در میارم. این کارم مثل مرتب کردن اتاق در شب قبل از امتحان شبیهه .
۲۰۰۹/۴/۲۷
۲۰۰۹/۴/۲۶
روزهای آخر 1
صبح زود که آرش آمد کنارم دراز کشید بهم گفت میدونی چند روز مونده؟ 8 روز... اون هم شمارش معکوس رو شروع کرده. مثل خود من. تازه من سر خودم کلاه هم میگذارم. امروز رو حساب نمیکنم. روز حرکت رو هم همینطور. پس به حساب من یک دو روزی کمتر میشه. این هم روشی برای کلاه برداری از خود. دیشب با یک عده از بچه های دانشجوی ایرانی دور هم جمع بودیم صحبت این بود که فلانی میره تهران و اون یکی میگه دیگه بر نمیگردم بیام اینجا و از این حرفها. وقتی آخر شب گفتم که اگه فعلن ندیدمتون خداحافظی میکنم برای دوشنبه .. شاخ در آوردن. گفتن بابا ای ول تو هم که از خودمونی. داغ کردی. قاطی کردی و از این حرفها. شب ساعت 3 همراه همسر بزرگوار دوتایی پیاده آمدیم خونه. توی بارون خیلی دل انگیز. تازه دارم مثل توریستها از اینجا استفاده میکنم. برای همین داره بهم خوش میگذره.
۲۰۰۹/۴/۲۳
همین
قیافه وبلاگم را عوض کردم. خیلی خوب شد چون اصلن از اون یکی خوشم نمی آمد. اما این یکی بهم حال خوب نوشتن میده.
-----------------------------------------------------------------------------------------
صبحی مثل همه صبح ها شروع شده اما نمیدونم این بارونی که میاد شبیه همون دم اسب است یا شبیه دم موجودی خیالی با دمی غیر قابل وصف که از بزرگی نمیشه قایمش کرد. آخه این چه وضع بارون باریدنه؟
------------------------------------------------------------------------------------------
من میخوام تابستون بشه برای اولین بار در زندگیم. و میخوام گرما بره توی مغز استخونم. این رو قبلن هم گفته بودم ها...
-----------------------------------------------------------------------------------------
صبحی مثل همه صبح ها شروع شده اما نمیدونم این بارونی که میاد شبیه همون دم اسب است یا شبیه دم موجودی خیالی با دمی غیر قابل وصف که از بزرگی نمیشه قایمش کرد. آخه این چه وضع بارون باریدنه؟
------------------------------------------------------------------------------------------
من میخوام تابستون بشه برای اولین بار در زندگیم. و میخوام گرما بره توی مغز استخونم. این رو قبلن هم گفته بودم ها...
۲۰۰۹/۴/۲۲
خیلی خوبه
خیلی خوبه وقتی کارهای زیادی برای انجام دادن داری انرژی هم داشته باشی . مثل این روزهای من. انرژی دارم. کلی کار دارم. با توجه به بار زیادی که دارم میبرم تهران برای هیچکس نمیتونم سوغاتی ببرم. در نتیجه یک بخش خیلی جذاب از این سفر به کل حذف میشه و اون هم خرید سوغاتی هاست . کسی ازم انتظار نداره اما خودم به این کار خیلی علاقه دارم. انشاالله دفعه بعد. الان که کارم اینجا تموم بشه باید بدوم برم سراغ چمدون ها و کمد و کابینت و این حرفها. این هم یک جور خونه تکونیه ها.
۲۰۰۹/۴/۲۱
ابی... گلدون...فلفل و نون و پنیر و سبزی
دارم گلدونهای گل رو یکی یکی منتقل میکنم به باغچه بیرون که وقتی نیستم این طفلیها بی آب و دون نمونند. البته در این لحظه که اینجا نشستم مامانم و آرش به قصد تفریح دارن این مهم رو انجام میدن و من هم با دل راحت دارم توی این دنیای مجازی پرسه میزنم. الان دارن همون گلدون فلفلی رو می کارند که یک بار عکسش رو گذاشتم و کلی ذوق کرده بودم که به بار نشسته. ضمنن دارم به ترانه کی اشکاتو پاک میکنه ابی گوش میدم با صدای بلند که خیلی خیلی بهم می چسبه.
کامنت
نمیدونم چرا اینایی که کامنت میگذارن براشون انقدر مهمه که نفر اول باشن؟ بابا نویسنده همه کامنت ها رو میخونه بخدا... همه رو
۲۰۰۹/۴/۲۰
به نام خدا
یکی میگه اگر هیچکس رو هم نداشته باشم خدا رو دارم. شکر.
یکی میگه خدا رو دوست دارم چون عاشق بودن رو یادم داده.
یکی میگه خدا رو دوست دارم چون هواسش به منه.
یکی هم میگه خدایا پس کجایی؟ چرا صدام رو نمیشنوی؟
یکی میگه خدا رو دوست دارم چون عاشق بودن رو یادم داده.
یکی میگه خدا رو دوست دارم چون هواسش به منه.
یکی هم میگه خدایا پس کجایی؟ چرا صدام رو نمیشنوی؟
۲۰۰۹/۴/۱۸
جسته گریخته
امروز صبح یک دوست خیلی خوب بهم زنگ زد. دلم برای شنیدن صداش خیلی تنگ شده بود. خیلی مزه میده وقتی که انتظارش رو نداری یک دفعه یک نفر بهت تلفن کنه و حال و احوال کنه. بخدا خیلی مزه میده.
---------------------------------------------------------------------------------------------
آفتابی که باشی آفتاب هم رفیقت می شود. فکر کنم من این جمله رو با صدای پرویز پرستویی شنیده ام. در این مدتی که بیرون از ایران بودم خیلی به این جمله فکرکردم. نه اینکه بخوام تفسیرش کنم نه. فقط یادش افتادم. زمانهایی که اخلاق گند و بدم میزد بالا و همه اهل خونه از دستم به ستوه میامدن رو یادم میاد که آفتابی نبودم. ولی وقتی میخندم وقتی شادم وقتی پر از انرژی هستم بقیه هم مثل من میشن. نمیدونم آیا این همون معنی رو میده یا نه؟؟
---------------------------------------------------------------------------------------------
گاهی دلت میخواد از چیزهایی بگی که خیلی پراکنده به ذهنت میرسن. من خیلی وقتها اونها رو اینجا مینویسم اما بعد پاکشون میکنم چون به نظرم بی سرو ته میاد. شاید گاهی خوب باشه آدم حرفهای بی سروته بزنه اما همیشه که نمیشه. زشته بابا.
----------------------------------------------------------------------------------------------
این چند روزی که همش بارون میاد دلم یک چیزی میخواد..... گرمایی مثل گرمای جزیره کیش. یک جوری که تا مغز استخونهام رو گرم کنه. به خدا خیلی لازم دارم. امسال مطمئنن روزهایی که توی تهرون هستم از گرمای تابستون نمی نالم. تازه فکر نکنم کولر ماشین رو هم روشن کنم. مزه میده خیلی. گرم بشی جوری که سرمای این دو تا زمستون و یخ بندون از تنت بیرون بیاد.
----------------------------------------------------------------------------------------------
برام کامنت بگذار ... باشه ؟
باز باران با ترانه ؟؟؟
بارون چرا بند نمیاد؟ سه روزه داره میباره. بابا من کپک زدم تو خونه. لابد میگین بد سلیقه پاشو برو بیرون تو این هوا. راستش لباسهای گرمم رو فرستادم تهران و اینجا الان که بارون میاد و هوا فقط 2 درجه بالای صفر تشریف داره خیلی سرده. من هم نمیتونم برم بیرون. خوب سرمایی که هستم لباس گرم هم که ندارم یک ژاکت نگه داشتم برای احتیاط که اون هم از پس این سرما بر نمیاد. چه کنم. بارون بسه تو رو خدا
۲۰۰۹/۴/۱۶
وای
از دو دسته از آدمها خیلی بدم میاد... اونهایی که دروغ میگن و اونهایی که نسبت به هر چیزی بی تفاوت هستن و مسئولیت کارهاشون رو هم نمیپذیرند. اه اه
۲۰۰۹/۴/۱۵
بارون
داشتم از پنجره به بیرون نگاه میکردم که یکدفعه یاد یک نفر افتادم که همین چند روز پیش بهم گفت که میدونه من چه حالی دارم و میدونه اگر تصمیمی میگیرم حتما درسته و حالا که با چشم باز و تجربه هایی که جمع کردم دارم به بازگشت فکر میکنم میدونه که اشتباه نمیکنم. به پیوسته باریدن این بارون که الان داره میباره فکر میکنم و حس میکنم دلم میخواد بعد از مدتها توی بارون راه برم و فکر کنم. و بگذارم قطره های بارون که روی صورتم میچکه با اشکهام قاطی بشه و خودم هم نفهمم که کدوم قطره آبه و کدوم بارون. آخرین باری که این کار رو انجام دادم تقریبن 3 سال پیش شبی بود که آرش رو بخاطر گوش درد بردم دکتر و گفت دیگه فرصت نیست باید جراحی بشه وگرنه این همه عفونت شنوایی بچه رو از بین میبره. وقتی که از مطب آمدم خونه و آرش رو گذاشتم به بهانه گرفتن دارو رفتم توی بارون و با حسی که گفتم شروع کردم به آهسته قدم زدن و فکر کردن. اما حالا جایی از بدن آرش درد نمیکنه. خودم هستم که احساس سنگینی شدیدی توی ذهن و روی قلبم دارم. به خاطر تصمیم گیری سختم. به خاطرنگرانیهایی که دارم و به خاطر تلاشی که به خودم قول دادم که داشته باشم تا به خودم ثابت کنم که من هنوز همون آدم هستم که پر از انرژی است و هنوز پر از شور زندگی. من میخوام مثل همین بارون نازنین باشم .کاش بتونم.
۲۰۰۹/۴/۱۳
برف بهار نشانه چیست؟
الان میتونم بگم که اصلن از این برفی که میباره هیچی سر در نمیارم جز اینکه یعنی چی که انقدر سرده ؟ انقدر هوا بی ربطه و انقدر من در معرض عصبانیت هستم ؟ اینها به هم ربط دارند یا ندارند نمیدونم اما میدونم که اصلن توقع نداشتم همچین برفی بیاد و امروز من رو به این حالت بندازه و بشینم تو خونه و نتونم از شدت سرما حتی برم سر کوچه و میوه بخرم چه برسه به چمدون مرتب کردن یا جمع و جور وسایل. نا شکری نمیکنم ها. فقط نمیدونم چرا برف میاد. بی نمک!
۲۰۰۹/۴/۱۲
بدون عنوان
خوب دیگه همه چیز الان برام خوبه خوبه. راستش امروز از صبح زود با خودم درگیر بودم اما الان دچار ضرب المثل نشستن در آب خنک شدم و کلی هم حالم خوب شده. بماند که برای چی و چه جوری و چه فرمی اما خوب مهم اینه که من الان خوبم. چه از خود راضی..
۲۰۰۹/۴/۱۰
استرالیا
فیلَم AUSTRALIA را گرفته ام که ببینم. امیدوارم توی این خر تو خری که دارم آسمون و زمین رو هم به یکدیگر میدوزم بتونم از پس دیدنش بر بیام . آخه یارو گفت فردا بیارش چون جدیده و هنوز خیلیها میان دنبالش. منم گفتم چشم. حالا در حالی که مغزم مغشوش و پراز تفکرات مختلفه و در حالی که دارم لیست مینویسم ( قابل توجه خواهرم که همیشه من رو برای این کار مسخره میکنه) باید فیلمی رو که فکر میکنم طولانی هم هست رو ببینم. خوبه نه؟ کلی آدم انرژی میگیره بخدا...
۲۰۰۹/۴/۹
از امروز باید جمع و جور کنم. به قولی : pack my bags خوب دیگه دوره ما هم سر آمده. دارم میرم تهرون عزیزم. شاید این روزهای باقی مونده بیشتر سرم به بازگشت و هیجانات مربوط به این جابجایی و جمع آوری وسایلم گرم باشه تا هرچیز دیگه. کلی کار دارم که همه رو باید انجام بدم. جمع و جور کردن لوازم و دسته بندی اولویت باری که میخوام ببرم و اینها خلاصه که روزهای فعالیت رسیده. باید بلیط هم بگیرم اما هنوز تاریخ دقیق برگشت رو نمیدونم. خدا کنه همه چیز عالی باشه. راستی از فال حافظم بگم که عالی بود. حالا دیگه خیلی حالم خوبه. من به فال حافظ اعتقاد دارم چیکارش کنم؟
۲۰۰۹/۴/۷
فال
دلم یک فال حافظ دبش میخواد. اگر فردا بشه دیگه فرصت ندارم خوب آخه مسافری که بلده فال حافظ بگیره امشب نیمه های شب میره خونش. و خدا میدونه که ما دوباره کی همدیگر رو ببینیم. بیدار بشه فوری گیرش میندازم.
بدون عنوان
با معلم آرش حرف زدم و گفتم که ما عازم تهرانیم. خیلی سخت بود. انقدر اشک ریخت که من رو کشت. منم اشکم درآمد. خیلی حالم گرفته شد از اینکه نمیتونستم اونجوری که دلم میخواد بهش بفهمونم که چقدر ازش ممنونم و چقدر میدونم که برای آرش زحمت کشیده. احساس کردم لال شدم . خیلی برام اوضاع سختی بود. از مدرسه که آمدم بیرون اما , حسابی حالم خوب شد. انگار بار بزرگی رو از روی دوشم برداشته باشن. رسیدم و دست به کار شدم. آبگوشت پارتی راه انداختم و جای همه خالی یک میرزا قاسمی هم گذاشتم بغلش و 12 تا گرسنه رو سیر کردم. آخه دور هم بودیم و حسابی هم صفا کردیم. دیروز بی باری بر دوش کلی تا شب برای خودم فکرهای مختلف کردم و تصمیمات جدید گرفتم. حالم خوبه.
۲۰۰۹/۴/۳
سیزده به در
سیزده به در از اون نوع مراسمی است که در خانواده ما همیشه به شدت بهش پرداخته شده در نتیجه پریشب وقتی اواخر شب بروبچه های ایرانی مقیم ارمنستان بهمون پیشنهاد دادند که همه با یک اتوبوس با هم به خارج از شهر بریم بی چون و چرا پذیرفتیم. کارها به سرعت تقسیم شد و خلاصه اینکه ساعت 11 صبح همه دور هم جمع بودیم و کلی با هم گفتیم و خندیدیم و از روزگار گذشته و از نقشه های آینده حرف زدیم. این وسط من هم مشغول پیدا کردن دوست بودم برای روزهای تنهایی که به زودی از راه میرسن. دیدم ای دل غافل چه بچه های خوبی و چقدر حرفهای مشترک. شاید دیر پیداشون کرده باشم اما حالا برای همین سی و چند روز باقی مونده هم میدونم که تنها نیستم. به یکی دوتاشون از روزهای تنهایی و سختی که داشتم گفتم و جالب اینکه یکی از اونها بهم گفت اگر یک سال دیگه بمونی دیگه دلت نمیخواد برگردی ایران. اما خوب من فقط سی روز دیگه هستم و تابستان در تهران خواهم بود و میخوام ازروزهای شاد و خوب زندگی که در راهه حسابی لذت ببرم.سیز ده بدر من که همیشه از نحسی آن میترسیدم روزی شد پر از خاطره و برا ی من بابی برای آشنایی های جدید و پیدا کردن خانواده ای بزرگتر. عدد سیزده شاید به نظر خیلیها بد و نحس باشه اما برای من همیشه پر از خاطرات خوب و شیرین و بیاد ماندنی بوده. دوستان جدیدم رو دوست دارم و باز هم بخاطر همه چیزهای خوب خدا رو شکر میکنم. خدایی که میدونم من رو فراموش نکرده
۲۰۰۹/۴/۱
آرزوهای بزرگ
آرزوهای خودم را که می شمارم میبینم خیلی قشنگن. من آرزو ندارم که در خانه ای مجلل با هزار جور زرق و برق زندگی کنم یا فلان قیافه را داشته باشم یا هیکلم فلان شکل باشه اما آرزوهای بزرگی دارم که میدونم امسال خیلی خیلی دوست دارم به چندتا از مهمترین های اونا برسم. اولین و مهمترین آرزوم اینه که همه ما سلامت باشیم. خانواده و دوستانم و دوستان دوستانم و دوستان آنها. این آرزو خیلی خوبه چون کم کم میبینی برای خیلیها آرزوی سلامتی کردی. دومین آرزوی من اینه که بتونم برگردم ایران و در کنار خانواده باشم. شاید بهم بخندین اما این بلاتکلیفی و سر در گمی خیلی برام گرون تموم شد. کلی افسرده شده بودم و دل و دماغ نداشتم. حالا میدونم که این آرزو از اون چیزهایی است که باید برای رسیدن بهش تلاش کنم. خوب طبیعیه باید برم تهرون و دنبال کار بگردم و اسم آرش رو توی یک مدرسه حسابی بنویسم و کلی کار انجام بدم که موندن در ایران برام جذاب و دوست داشتنی بشه تا آخر عمر. دیگه اینکه دلم میخواد برای دوره کارشناسی ارشد یک اقدام بسیجی کنم. یعنی ضرب العجل. نمیدونم یعنی اینکه مرده و مونده باید برم دوره فوق رو بگذرونم بی برو برگرد و مثل انسان درس بخونم. آخه برای من درس خوندن آسونترین کار دنیاست. همیشه هم بوده. به همه سپردم که مبادا من اینجا باشم و خبری از ثبت نام بشه من هم خبر نشم. خلاصه دستم به دامنتون اگر خبری شد به من بگینا.
خلاصه که اینها چندتا دونه از مهمترین ها بودن اما تموم نشده. کلی چیزهای دیگه هم هست. دلم میخواد همه جا صلح و آرامش باشه دلم میخواد بدون دغدغه برای آینده از روزهای خوب زندگی لذت ببریم و دلم میخواد همه چیز خوب و عالی باشه.... کاش سال 88 اینطوری باشه. چه خوب میشه ها...
خلاصه که اینها چندتا دونه از مهمترین ها بودن اما تموم نشده. کلی چیزهای دیگه هم هست. دلم میخواد همه جا صلح و آرامش باشه دلم میخواد بدون دغدغه برای آینده از روزهای خوب زندگی لذت ببریم و دلم میخواد همه چیز خوب و عالی باشه.... کاش سال 88 اینطوری باشه. چه خوب میشه ها...
بدون عنوان
روزها تند و تند میگذرن و ما هی داریم کم و کمتر میشیم. این برای من یک زنگ خطر محسوب میشه . باید از لحظه های باقی مونده نهایت استفاده رو ببرم و همه لحظات خوب رو ببلعم تا با تمام وجودم حس کنم که چقدر خوشبخت هستم وقتی در کنار خانواده ام هستم/.
اشتراک در:
پیامها (Atom)
