۲۰۰۹/۵/۳۰
فکر
وقتهایی هست که هرچقدر هم راجع به موضوعی فکر میکنم به هیچ نتیجه ای نمیرسم. گاهی مغزم درد میگیره از فکر های متفاوت و راه حل های متعدد اما بعضا بی نتیجه. گاهی واقعا کفرم در میاد از اینکه هی به چیزی فکر کنم و در آخر به هیچ نتیجه ای نرسم. گاهی نمیدانم بین 2-3-4 گزینه کدام یک را انتخاب کنم اما باز هم به نتیجه نمیرسم. این روزها همه اش شده ام علامت سوال ... بی دلیل منطقی و بی هیچ پاسخی قانع کننده. برای همین هم نمیتوانم خودم را آرام ببینم. کاش همه چیز همانطور شود که باید بشود و به صلاح است. فقط میتوانم همین را از خدا بخواهم.
الان دارم به یکی از ترانه های گروه ژوان باند گوش میدم ....میگه :
رو تن خسته کوچه باز یه پرسه شبونه
توی بهت بی کسیها این منم یه بی نشونه
با یه قامت تکیده از همه دنیا بریده
عکس آوار سکوتو رو دیوار شب کشیده
وای خیلی قشنگه
۲۰۰۹/۵/۲۷
فردا صبح
وقتی فکر میکنم که من فردا صبح میرم کوه ... به میعادگاه دوران جوانی ... کلی حالم خوب میشه. دکتر بهم کلی کرم و پماد و دری وری داد ولی آش و لاش نکرد این ناخن بیچاره ام را. در نتیجه میتونم صبح اول وقت به همراه پسر جانم بار و بندیل و ببندم و برم کوه... درکه سی یو سون....
۲۰۰۹/۵/۲۶
بدون عنوان
من حالم خوب شد. امروز کلی کارهای مختلف انجام دادم. از جمله باز کردن یک حساب سیبا که به شدت به آن نیاز داشتم و هر روز میگفتم باشه فردا...
----------------------------------------------------------------------------------------------
فردا صبح که برم دکتر خیالم از بابت این ناخن مزخرف راحت بشه یک برنامه مفصل میریزم برای رفتن به کوه. امیدوارم دکتر این ناخن من را آش و لاش نکنه چون به آرش قول دادم پنجشنبه ببرمش درکه. وای درکه دارم میام ....
----------------------------------------------------------------------------------------------
خوابم میاد اما 6 بعداز ظهر برای خواب قیلوله ساعت نامناسبی است.
----------------------------------------------------------------------------------------------
فردا صبح که برم دکتر خیالم از بابت این ناخن مزخرف راحت بشه یک برنامه مفصل میریزم برای رفتن به کوه. امیدوارم دکتر این ناخن من را آش و لاش نکنه چون به آرش قول دادم پنجشنبه ببرمش درکه. وای درکه دارم میام ....
----------------------------------------------------------------------------------------------
خوابم میاد اما 6 بعداز ظهر برای خواب قیلوله ساعت نامناسبی است.
۲۰۰۹/۵/۲۴
۲۰۰۹/۵/۲۳
در ماتم از دست دادن فیس بوک گرامی
همین امروز که خوب و خوش بودم باید حالم گرفته بشه آخه؟ همین الان رفتم فیس بوک دیدم فیلتر شده. این بهترین راه ممکن برای گرفته شدن حال مساعد این بنده حقیر بود. از کلیه فیلتر گذاران محترم ممنونم چون تونستین به بهترین شکلی ب ر ی ن ی ن توی اعصاب من. اه. با خودم عهد کرده بودم مبادا اینجا حرف بدی از دهنم در بره که دیگه نشد جلوشو بگیرم.
سلام من رو یادت میاد؟
سلام من رو یادت میاد؟ من همونم که داشتم از غصه دوریت می مردم. مرسی که گذاشتی برگردم و من رو در آغوش کشیدی. مرسی که توی این دوهفته بهترین ها رو برام خواستی و هر راهی رو برام باز کردی تا بدونم هیچ جا بهتر از جایی نیست که توش متولد شدم . ممنونم که بهم فهموندی چقدر همه دوستم دارن. مرسی ... حالا من دستم رو روی زانوهام میگذارم و میگم یا علی................
۲۰۰۹/۵/۲۲
اول خرداد
روزهای باهم بودن را دوست دارم. روزهایی که در کنار خانواده و دوستان و فامیل سپری میشه رو خیلی دوست دارم. حالا وقتی در جمع خانواده هستم و با همه حرفی میزنم و از روزهایی میگم که دلم برای همه اونها تنگ بود ... به وجد میام. از اینکه از گوشه و کنار میشنوم که با برگشتنم به ایران خیلی ها رو خوشحال کردم به خودم میبالم. دلم برای خودم تنگ بوده و نمیدونستم. دلم برای همین شاپرک شاد و پر شور تنگ بوده و حالا در حالی که احساس میکنم از یک تونل دراز و بی سرو ته گذشته ام و راهی پر پیچ و خم رو طی کرده ام همون شاپرک رو پیدا کردم. قدم گذاشتن من در جاده ای جدید اما نه کاملن ناشناخته حس خوبی به من میده. من در اولین روز خرداد ماه سال هزار و سیصدو هشتاهشت در حالی که به زودی در همین ماه گرم و دوست داشتنی سی و پنج ساله خواهم شد تصمیمات زیادی برای لحظه های در پیش رو دارم. حتی اگر این لحظه ها به اندازه یک چشم بر هم زدن باشه. این روزها فقط دلم میخواد به سمت زندگی بدوم و هر لحظه ناب اون رو در آغوش بکشم. من خوشبختی رو حس میکنم ...روزهای خوب زندگی باز هم برای من آفتابی شده.
۲۰۰۹/۵/۲۰
سینما ...
من یکی از طرفداران پروپا قرص سینما هستم. راستش از اینکه یک روزهایی در سال رو به خودم اختصاص بدم و برم سینما لذت عجیبی میبرم. از دوران نوجوانی یکی از عاداتم همین بود که یک فیلم جدید رو با کارگردانی که دوستش داشتم در نظر میگرفتم و در یک فرصت مناسب در یک روز خوب و غیر تعطیل و در حالی که میدونستم سینما در خلوت ترین ساعات به سر میبره میرفتم می نشستم و یک فیلم گاهی خوب و بیشتر مواقع اشک آور رو تماشا میکردم . روزهای خوبی که به سرعت برق و باد گذشت. سالهای اولی که پسرم بدنیا آمد از این کار باز ماندم. صبح ها میرفتم اداره و دلم نمی آمد حتی یک عصر دو ساعته را به خودم اختصاص بدم. خلاصه این آقا پسر گل گلاب 4 ساله شد ( البته او الان 6 ساله است) و من کلی از فیلمها رو از دست داده بودم و با لجبازی خاصی هم از دیدن آنها در تلویزیون سر باز میزدم. اما رفتن به دیار غربت باعث شد که این لج و لج بازی با خودم رو هم کنار بگذارم و شروع کنم به دیدن فیلمهایی که در این دوران ندیده بودم. در این دوسالی که در ایران نبودم کلی از این فیلمها رو دیدم و عجبا که خیلی از اونها رو درست انتخاب کرده بودم و بسیار فیلمهای خوبی هم بودند. امروز بعد از دیدن فیلم مزخرف حس پنهان که واقعن نفهمیدم بالاخره چه نتیجه ای داشت تصمیم گرفتم اینجا بنویسم که من در این دو سال اخیر فیلم خوب کم ندیدم.
مینای شهر خاموش از جمله فیلمهایی بود که خیلی من رو تحت تاثیر قرار داد. یا جایی برای زندگی. دعوت. به همین سادگی. روز سوم . واکنش پنجم. میم مثل مادر و حتی دایره زنگی که فیلمی کمدی بود اما خوش ساخت و واقعی و خیلی با سروته بود. امروز که وفت نازنینم رو برای دیدن اون فیلم تلف کردم باز هم حس کردم که کاش سازندگان و سرمایه گذاران این فیلمها یک کم به شعور مردم احترام بگذارن. به نظرم یک کمی باید از دست کم گرفتن مردم دست برداریم.
پ.ن من فیلم سگ کشی رو ندیده بودم چون در اون زمان که این فیلم اکران شد من باردار بودم. اما خواهش میکنم یک کم فکر کنین یا باز هم این فیلم رو ببینین بعد بگین واقعن این فیلم خیلی خوب هست یا نه؟
مینای شهر خاموش از جمله فیلمهایی بود که خیلی من رو تحت تاثیر قرار داد. یا جایی برای زندگی. دعوت. به همین سادگی. روز سوم . واکنش پنجم. میم مثل مادر و حتی دایره زنگی که فیلمی کمدی بود اما خوش ساخت و واقعی و خیلی با سروته بود. امروز که وفت نازنینم رو برای دیدن اون فیلم تلف کردم باز هم حس کردم که کاش سازندگان و سرمایه گذاران این فیلمها یک کم به شعور مردم احترام بگذارن. به نظرم یک کمی باید از دست کم گرفتن مردم دست برداریم.
پ.ن من فیلم سگ کشی رو ندیده بودم چون در اون زمان که این فیلم اکران شد من باردار بودم. اما خواهش میکنم یک کم فکر کنین یا باز هم این فیلم رو ببینین بعد بگین واقعن این فیلم خیلی خوب هست یا نه؟
۲۰۰۹/۵/۱۹
امشب ز پشت ابرها بیرون نیامد ماه
بشکن قُرُق را ماه من بیرون بیا امشب
اگرچه نزد شما تشنه سخن بودم
کسی که حرف دلش را نگفت من بودم
دلم برای خودم تنگ میشود ..آری
همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم
چگونه شرح دهم عمق خستگی ها را
اشاره ای کنم انگار کوه کن بودم
من آن زلال پرستم در آب گند زمان
که فکر صافی آبی چنین لجن بودم
غریب بودم و گشتم غریب تر اما
دلم خوش است که در غربت وطن بودمدلم خوش است که در غربت وطن بودم
۲۰۰۹/۵/۱۵
بدون عنوان
من که هر آنچه داشتم اول ره گذاشتم
حال برای چون تویی اگر که لایقم بگو
تا گل غربت نرویاند بهار از خاک جانم
با خزانت نیز خواهم ساخت خاک بی خزانم
گرچه خشتی از تو را حتی به رویا هم ندارم
زیر سقف آشناییها میخواهم بمانم
بی گمان زیباست آزادی ولی من
چون قناری دوست دارم در قفس باشم
که زیباتر بخوانم
در همین ویرانه خواهم ماند و از خاک سیاهش
شعرهایم را به آبیهای دنیا میرسانم
گر تو مجذوب کجا آباد دنیایی من اما
جذبه ای دارم که دنیا را به اینجا میکشانم
نیستی شاعر , نیستی شاعر که تا معنای حافظ را بدانی
ورنه بیهوده نمی خواندی به سوی عاقلانم
عقل یا احساس حق با چیست؟
پیش از رفتن ای خوب , کاش میشد
این حقیقت را بدانی یا بدانم
حال برای چون تویی اگر که لایقم بگو
تا گل غربت نرویاند بهار از خاک جانم
با خزانت نیز خواهم ساخت خاک بی خزانم
گرچه خشتی از تو را حتی به رویا هم ندارم
زیر سقف آشناییها میخواهم بمانم
بی گمان زیباست آزادی ولی من
چون قناری دوست دارم در قفس باشم
که زیباتر بخوانم
در همین ویرانه خواهم ماند و از خاک سیاهش
شعرهایم را به آبیهای دنیا میرسانم
گر تو مجذوب کجا آباد دنیایی من اما
جذبه ای دارم که دنیا را به اینجا میکشانم
نیستی شاعر , نیستی شاعر که تا معنای حافظ را بدانی
ورنه بیهوده نمی خواندی به سوی عاقلانم
عقل یا احساس حق با چیست؟
پیش از رفتن ای خوب , کاش میشد
این حقیقت را بدانی یا بدانم
۲۰۰۹/۵/۱۳
گوجه سبز و دیگر هیچ
میدونی گوجه سبز یعنی چی؟ یعنی حقیقت یک زندگی که در رگهای ترش طلب من در جریان است. از روزی که رسیدم تا حالا گوجه سبز دم دستم نبود اما الان چنان بلای به سر ظرف میوه پر از گوجه سبز آوردم که خدا عالم است.
توجه توجه!
حامیان عزیز شرکت در دومین نمایشگاه نقاشی کودکان حامی محک که در 31 اردیبهشت و اول خرداد برگزار می شود را فراموش نکنید محل برگزاری: تهران، ابتداي بزرگراه ارتش، سه راه ازگل، بلوار اوشان، بلوارمحک، بيمارستان فوق تخصصي سرطان کودکان محک
حضور شما در محک عشق می آفریند
۲۰۰۹/۵/۱۰
بدون عنوان
این روزها حال و هوای من هم مثل تهران عزیزم ملس است. باورم نمیشد که وقتی برسم تهران هوا اینقدر دل انگیز باشه. بین همه کارهای عجیب و غریبی که سرم ریخته بود میدونی چه کاری رو اول از همه انجام دادم؟ آرش رو بردم توی حیاط و به کمک آقاهه دوتا چرخ کمکی دوچرخه اش رو باز کردیم و در عرض ده دقیقه بهش دوچرخه سواری یاد دادم. میدونم که الان میگی این دختره واقعن خل و چل است اما نه ! این عاقلانه ترین کار بود. حالا انقدر دوست داره با دوچرخه توی حیاط بچرخه که دیگه نمیشینه اینجا و به قول خودش بازی اکشن بکنه. منم هم به کارهای مختلفم میرسم هم اینکه هر وقت که دلم بخواد اینجا چرخی میزنم.
هنوز وقت نکردم توی تهرون چرخی بزنم. از لحظه ای که رسیدم مشغول مهمونی بازی بودم و کلی هم حال خوشی دارم. دیگه از فردا پس فردا مثل خانم های متشخص باید به فکر کار و بار و زندگی باشم . خدا جون خیلی خوبی که من الان اینجام. نمیدونم یا شاید گاهی اصلن بلد نیستم از خدا تشکر کنم اما الان میخوام فقط بگم که خدایا بخاطر همه چیز ممنونم.
برای رفتنم برای موندنم و تجربه کسب کردنم .برای برگشتنم و موندگار شدنم. برای دوستانم برای خانواده خوبم و برای همه چیز و همه کس ازت ممنونم. روزهای خوب زندگی من از اینجا دوباره آغاز خواهد شد.
هنوز وقت نکردم توی تهرون چرخی بزنم. از لحظه ای که رسیدم مشغول مهمونی بازی بودم و کلی هم حال خوشی دارم. دیگه از فردا پس فردا مثل خانم های متشخص باید به فکر کار و بار و زندگی باشم . خدا جون خیلی خوبی که من الان اینجام. نمیدونم یا شاید گاهی اصلن بلد نیستم از خدا تشکر کنم اما الان میخوام فقط بگم که خدایا بخاطر همه چیز ممنونم.
برای رفتنم برای موندنم و تجربه کسب کردنم .برای برگشتنم و موندگار شدنم. برای دوستانم برای خانواده خوبم و برای همه چیز و همه کس ازت ممنونم. روزهای خوب زندگی من از اینجا دوباره آغاز خواهد شد.
قول شرف
من برگشتم. به شهری که دوستش دارم و حالا خوشحال و سرمست هستم. و به دنبال کار و بار.... شروع میکنم به نوشتن خیلی زود هم این کار رو میکنم. قول شرف!
۲۰۰۹/۵/۲
روز آخر 9
یکشنبه است و همه جا تعطیل. اما توی دل و سر من غوغا. چه خوب. هر کاری کردم این دو سه روز آخر زود بگذره نشد که نشد اما امروز برنامه دارم. باید تند و تند کارهایی رو انجام بدم و اگر این فیس بوک بی همه چیز بگذاره برم به کار و زندگیم برسم. خدا رو شکر که باید کامپیوتر رو امروز جمع کنم و گرنه لابد تا نصف شب هم میخواستم بشینم اینجا هی برم این ور و اونور بچرخم. وای خدا من امروز اعصاب درست و حسابی ندارم هااااااا..
۲۰۰۹/۵/۱
روزهای آخر 8
بی خوابی ها اومده سراغم. یادمه اول مهر هم که باید میرفتم مدرسه شب قبلش نمیخوابیدم. کنکور که دادم هم شب آخر نخوابیدم. اینجا که میامدم هم نخوابیدم و حالا دو سه شبی است که اصلن خواب به سراغم نیامده. وقتی دراز میکشم به هر چیز پرت و پلایی فکر میکنم. یک فکر درست و حسابی هم به سرم نمیاد. همه صبح ها هم با چشمهایی خواب آلود و پف کرده از خواب بلند میشم و میگم امروز غلط میکنم اگر قهوه بخورم. یا اگر بعد از 8 شب چای بنوشم. اما مگه میشه. وقتی بوی قهوه توی خونه میپیچه میگم بابا دو شب بیخوابی که من و نمیکشه ..... ساعت 11 شب هم همراه با یک فیلمی چیزی میشینم یک چای دبش میزنم به بدن مبارک و اونوقت بیخوابی رو می گذارم گردن هیجان بازگشت.
روزهای آخر 7
ساعت 11 و ربع است البته آخر شبه و من نشستم اینجا تا با خودم خلوت کنم. آقاهه رفته ورزش و خداحافظی از دوستان اینجایی و آرش هم خوابیده تا من بتونم در این یکی دو شب بیشتر با خودم تنها باشم. امروز بیخود و بی جهت مثل مرغ پرکنده بودم نمیدونم چرا فقط میدونم که آرامش نداشتم. به لطف طراح فیس بوک بنده به محض رسیدن با دوستانی ملاقات خواهم کرد که سالهاست ندیدمشون و همین اواخر تونستم پیداشون کنم . پس این برنامه ویژه هم به کل برنامه های من اضافه میشه. اما نمیدونم چرا انگار روی آتش نشستم. هیجان دارم یا نگرانی نمیدونم . فقط میخوام زودتر سه شنبه بعد از ظهر باشه که من هم رسیده باشم هم یک هفت هشت ده ساعتی خوابیده باشم هم چمدونهام رو باز کرده باشم هم دوش گرفته باشم هم با یک قشون از کسانی که دوستشون دارم تلفنی گپ زده باشم. کاش میشد بخوام و وقتی بیدار میشم سه شنبه پانزده اردیبهشت ساعت حدود هفت عصر باشه.
روزهای آخر 6
امروز هم میگذره مگه نه؟ اما با کلی هیجان. هرچی به دوشنبه نزدیک میشم حالم دگرگون تر میشه. نمیدونم این حال خوبه یا بد. خیلی احساس مزخرفیه. ولی یک چیزی هست. حالا میدونم که میخوام نزدیکی های روز قیامت بمیرم. آخه برزخ خیلی جای بی خودی باید باشه. آدم تکلیف خودش رو نمیدونه. واه واه
اشتراک در:
پیامها (Atom)