۲۰۰۹/۶/۳۰

سن شناسنامه ای من

در طول این روزها حالت رخوت عجیبی که بهم دست داده بود مثل یک دیوار دورم رو احاطه کرده بود و نه کسی میتونست بهم نزدیک بشه و نه کسی جرأت داشت با من حرف بزنه. راستش حالت بسیار عجیبی داشتم. حالتی بین بی تفاوتی و عصبانیت و وحشت و بی خاصیتی . دلم برای خودم میسوخت که دچار همچین حالتی شده بودم و از حال عجیب و غریبی که داشتم به خودم لعنت می فرستادم. دلم برای خودم تنگ شده بود. اما دیشب برای خودم در اینجا نامه ای نوشتم. و برای خودم توضیح دادم که دلم برای خودم تنگ است. شب که داشتم مدارک و عکسهایم را مرتب میکردم به شناسنامه ام نگاهی انداختم. سی و پنج ساله شده ام و یادم نبود . راستش روز تولدم انقدر حال خرابی داشتم که نگو و نپرس. همین هفته پیش بود. پس دلیلی نداشت که یادم بماند سی و پنج ساله شده ام. اما همین دیشب با یادآوری اینکه بالاخره شناسنامه کار خودش را میکند و بالاخره تاثیرش را میگذارد احساس خوبی پیدا کردم. این حس که خوب همه این حالات روحی مزخرف رو میتونم نسبت بدم به کم ظرفیت شدنم. وقتی از دوران تین ایجری عبور میکنی و پا به سی سالگی میگذاری ظرفیتت کم میشه. وزنت که بالا میره نمیتونی راحت کمش کنی. دلت که میگیره به هر بهانه بچگانه ای باز نمیشه. وقتی به سراغ کتابی میری اون کتاب نمیتونه هر چیزی باشه . دلت میخواد هر کاری میکنی با دلیل و برهان باشه و هر قدمی که بر میداری چیزی یاد بگیری یا فایده ای برای خودت یا دیگران داشته باشی. این میشه که وقتی به جبر زمانه اوقات فراقتت زیاد میشه دل مرده میشی. خسته و پریشان میشی و با خود درگیر.

۲۰۰۹/۶/۲۹

راز

دلم برای خودم تنگ شده. برای آن صورتی که صبح ها که از خواب بیدار میشد نیشش تا بنا گوش باز بود و به تنها چیزی که در دنیا فکر نمیکرد غم روزگار بود. سالها از آن روزهای طلایی دوران نوجوانی و جوانی میگذرد. تا چند وقت پیش هروقت میگفتم یک تار موی سفید لای موهام پیدا کردم مامان با اخم میگفت دوباره از ریشه , سیاه در میاد , اینها مال فکرو خیاله. دیروز داشتم رانندگی میکردم و آفتاب صبحگاهی به موهام میتابید (البته همان چند تار موی بیرون از روسری) که مامان بهم نگاه کردو گفت موهات داره قشنگ سفید میشه . انگار چتریت مشکیه و بقیه موهات رو عمدا مش کردی. توی دلم یک چیزی شروع کرد به آژیر کشیدن. مثل آژیر خطر. دیگه مامانم با اخم بهم گوشزد نکرد که این موها بزودی از ریشه سیاه درمیاد.
باز هم دلم برای خودم تنگ شد. برای همان دختر مو بلند پر از شادی و نشاط و خنده. برای همان دختری که وقتی وارد جایی میشد با خودش شور و هیجان وارد میکرد. برای همان دختری که صدای خنده اش همیشه بلندترین صداها بود. برای همان گلوله انرژی . دلم برای دختری که هر روز برای همه لحظه هایش برنامه ریزی میکرد و برای روزها و هفته های بعدش هم. دلم برای خودم تنگ شده.
امروز دلم خیلی برای خودم تنگ شد. برای خود خودم.برای همه آنچه که در وجودم داشتم و حالا با گذر زمان در لایه هایی از انباری خاک گرفته ذهن و جسمم مدفون شده . دلم برای خودم تنگ شده. باور کن.

خیلی حرف دارم برای گفتن به یه محرم راز........خیلی .....

فقط شعر ...بی هیچ دلیلی

رو تن خسته کوچه .....باز یه پرسه شبونه
توی بهت بی کسیها ..این منم یه بی نشونه
با یه قامت تکیده..از همه دنیا بریده
عکس آوار سکوت و رو دیوار شب کشیده
یه درخت پیر و کهنه خم شد از غصه باد
تو رو یاد من میاره لحظه های رفته از یاد
حالا من موندم و گریه تو دل شبهای تاریک
باز یه بن بست سکوته آخر کوچه باریک
میدونم که دیگه دیره برای به تو رسیدن
پروبالی که حقیره واسه تا تو پر کشیدن
ناله برگهای پاییز .. زیر پای سست و بی جون
چشمای در انتظارم یکی اشک و دیگری خون
هرچی خوندم و نوشتم واسه موندن بی ثمر بود
وقت رفتنت دل من از همه چی بی خبر بود
تو همیشه ساده بودی بی غرور و بی گلایه
به تو عادت کرده بودم بیشتر از من به یه سایه
حالا من موندم و گریه تو دل شبهای تاریک
باز یه بن بست سکوته آخر کوچه باریک
میدونم که دیگه دیره برای به تو رسیدن
پروبالی که حقیره واسه تا تو پر کشیدن
میدونم که دیگه دیره برای به تو رسیدن
پروبالی که حقیره واسه تا تو پر کشیدن
این تو بودی یه بهونه واسه این دل شکسته
رفتی اما تا بمونم پشت این درهای بسته پشت این درهای بسته

۲۰۰۹/۶/۲۸

دلم تنگه

دلم تنگه , چه بی رنگه , روزهای بی تو بودن
دری بسته , تنی خسته , برای پر گشودن
شب و پرسه , شب و گریه , صدای گنگ وحشت
تن بی من , من بی تو , کلام تلخ حسرت
برای از تو گفتن دیگه حرفی ندارم
با گریه خو گرفتم روزها رو میشمارم
تویی همساز بارون , بزن همیشه
نشسته جای دستات رو گونه های شیشه , رو گونه های شیشه
اگه تو بمونی دل میزنم به دریا
رو موج بی صدایی میرم به جنگ فردا
اگه تو بمونی جوونی پیر نمیشه
ترانه جون میگیره میشکنه بغض شیشه
دلم تنگه

۲۰۰۹/۶/۲۷

درددل با خدا

انگار هیچ کاری جز این ندارم که به سؤالات بی جوابم فکر کنم. خدایا صدایم را نمیشنوی؟ آره من بنده بد. من بنده گناهکار. من اصلا هر چی که بگی هستم. آخه میگن تو ارحم الرحمینی ... میگن هر کس پر از گناه هم که باشه اما بیاد سراغت جوابشو میدی. صدایم را نمیشنوی؟ صدای ترکیدن بغضم را هم نمی شنوی؟ صدای دادخواهیم را چه؟ صدای فرو خوردن خشمم را؟ صدای سکوتم را؟ صدای ترسم را؟ صدای بی صدایی و بی کسیم را؟ خدایا صدایم را نمی شنوی که به بزرگیت اذعان میکنم؟ خدایاااا .... تو بزرگی...

۲۰۰۹/۶/۲۵

صبح جمعه

هیچ وقت حالت خاک برسری مضاعف رو تجربه کردین؟ الان من دارم با تمام وجود لمسش میکنم. خیلی حس مزخرفیه.

۲۰۰۹/۶/۲۴

فکر میکردم...

فکر میکردم از هیچ چیز نمیترسم
فکر میکردم استوارم
فکر میکردم پر از انرژی هستم
فکر میکردم دلتنگ نمیشوم
فکر میکردم همه چیز بروفق مراد است
فکر میکردم آدمها بخشنده اند
فکر میکردم دلهامان با بخشش آرام میگیرد
فکر میکردم ما آدمها به هم خیانت نمیکنیم
فکر میکردم زندگی زیباست
فکر میکردم دنیا بزرگ است
فکر میکردم دلها هم بزرگ هستند
فکر میکردم شادی ها ابدی هستند
فکر میکردم غمها فراموش میشوند
خیلی فکرهای دیگه هم میکردم
اما نمیدونم چرا خیلی دیر متوجه شدم که زیادی امیدوار بودم.

۲۰۰۹/۶/۲۲

دل تنگم.........
و بسیار تلخ...............

۲۰۰۹/۶/۲۱

روزها میگذرد بی آنکه حرفی بزنیم. مهر سکوت بر لب و دل خون و جان خسته و آه از نهاد برآمده. همه روزهایمان خاکستری است و هر روز با هیچ درگیریم و به هیچستان میرویم. بعد برمیگردیم به جایی که به آن میگویند خانه. اما در این هیچستان خیلی ها حتی شبها خانه ای برای بازگشت ندارند. دلم تنگ است هموطن. دلم تنگ است.

۲۰۰۹/۶/۱۷

این هزارتوی پیچ پیچ

فکر کردم حیف میشه همین جوری بی استفاده بمونه گوشه خونه و خاک بخوره . کاری که ازش بر نمیاد. به اینترنت که وصل نمیشه. اگر هم میشه با هندل و کلی مشقت میشه. وقتی که اتصال برقرار میشه هم که الحمدلله رب العالمین هیچ سایتی باز نمیشه که مبادا من و اطرافیانم کمی دچار تهاجم فرهنگی بشیم. خوب دیدم پسرم هر وقت نقاشی میکشه و خراب میشه روی نقاشیهاش یک مستصیلی میکشه و رنگش میکنه بعد هم یک چیزی شبیه به در روش میکشه و میگه نقاشیم رو تبدیل کردم به بطری. من هم با همین فکرها دست و پنجه نرم میکردم که فکر کردم میتونم دل و روده اش را بکشم بیرون و تبدیلش کنم به آکواریوم . اینطوری اقلا آدم توش زندگی میبینه. حرکت. هوا. نفس. نه اینکه وقتی میبینیش حال و نفست با هم بگیره .....

۲۰۰۹/۶/۱۵

بدون عنوان

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد............

۲۰۰۹/۶/۱۴

خسته ام... خیلی
بیشتر از اونی که میشد فکر کرد خسته شدم.. هر چی گفتم کسی صدام رو نشنید.. هموطن خسته ام
الله اکبر

۲۰۰۹/۶/۱۳

کلاه

کلاهی بر سرم دارم که دوست ندارم هیچ کس آن را ببیند. آخه با سلیقه خودم که نبود. گذاشتنش به سرم و آنقدر هم فشار دادن که حالا در آوردنش کار حضرت فیله.... آخخخخخخخ..... خدایا .....
کلاه گذاشتن سرم اما نمیدونم چرا حالت تهوع دارم...نمیدونم چرا نفسم به شماره افتاده.... وا چرا اینجوری شدم ....

۲۰۰۹/۶/۸

به امید پیروزی

بهم گفت من رای نمیدم . گفتم اما من رای میدم چون به ایران برگشتم که متفاوت باشم. با تمام وجودم میخوام برای خودم و سرنوشتم تصمیم بگیرم. این حس فقط چند روزی است که در من شعله ور شده اما ازش خوشم میاد. از شور و حال جوونا شاد میشم و از بودن باهاشون لذت میبرم. سرم رو میگیرم بالا و با غرور میگم من هم رای میدم. درست مثل شماها و به همون کسی که همه به نوعی پذیرفتیمش.
دیروز توی خیابون غوغا بود. وقتی زن و مرد و پیر و جوون رو میدیدم بی اختیار اشک میریختم. به شادی زاید الوصفی که داشتم هم لبخند میزدم. کلی دلم رو به دریا زدم و باهاشون هم پیمان شدم و باهاشون راه افتادم مثل همه اونهای دیگه....
من دیروز تهرانی رو دیدم که در 3-4 سالگی هم دیده بودم اما تصویر گنگی ازش داشتم. دیروز شعار اگر تقلب بشه ایران قیامت میشه مثل پتک توی سرم صدا میکرد و با خودم گفتم این جمعیت به همه فهموند که اگر تقلبی در کار باشه واقعا قیامتی شود که نپرس.
از دیروز خیلی حرفها برای گفتن دارم اما حوصله خواننده ها رو ممکنه سر ببرم.
به امید پیروزی

۲۰۰۹/۶/۴

دل تنگی

وقتی سعی میکنی همه چیز رو سر جاش بگذاری و همه چیز رو مرتب کنی یک دفعه یک تیری از غیب میرسه و میزنه به کاسه و کوزه آدم که نتونی ذهنت رو برای یک لحظه هم جمع و جور کنی. امروز میخواستم همه کاری بکنم. از حمام گرفته تا رسیدگی به همه امور خودم و آرش. طبق عادت صبح سری به فیس بوک زدم و پیامهای تسلیت پی در پی دوستان رو برای فوت ناگهانی دوستی دیگر دیدم. چنان شوکه شده بودم که تا دو سه ساعت نفسم بند می آمد و الان هم حالم هیچ خوش نیست. دلم برای همه چیز سوخت . برای آن کنسرت قشنگی که با هم گذاشته بودید. برای آن شب قبل از کنسرت که من سر زده آمدم و کلی با هم خندیدیم. برای همه دوستهایی که دوستت داشتند. برای جوانی نه چندان خوشایندی که هیچ وقت مثل بقیه نگذشت. برای همه خوبیهایت . دل همه ما هر چند از دور از هم بودیم برایت تنگ میشود. روحت شاد.

۲۰۰۹/۶/۳

بیست وچهار

گاهی فکر میکنم اگر بی خیالی خوردنی بود چه مزه ای داشت؟ گس؟؟ ملس؟؟شیرین؟؟ ترش؟؟ شور؟؟ تلخ؟؟ بعد به این فکر میکنم بعضی از آدمها باید یک عیب و ایرادی داشته باشند که بتونن که فقط و فقط به خودشون فکر کنن و خیلی هم راحت و آسوده به دورترین نقطه ای که می اندیشند نوک دماغ مبارکشون باشه. دلم میخواد فقط برای بیست و چهار ساعت همچین چیزی رو تجربه کنم اما نمی دونم میتونم بعدش سرم رو بالا بگیرم و توی چشم اطرافیان زل بزنم ؟ نمیدونم این احساس شرم آور و این طعم تند و گزنده چه به روزگارم میاره ؟ نمیدونم آیا میشه بعد از تجربه کردنش بهش معتاد نشد و دوباره همون آدم اولی شد؟ آیا ممکنه که ته ذهن آدم همیشه راه گریزی بمونه برای بازگشتن و تجربه کردن اون بیست و چهار ساعت؟ اینها رو که گفتم فقط برای این بود که بلند بلند فکر کرده باشم وبه خودم هشدار بدم که اصلا حتی دلم نمیخواد بیست و چهار ساعت که هیچ بیست و چهار دقیقه هم به این روزگار تهوع آور و شرم آور بیفتم. خدایا اگر دوستم داری من رو همون طور که خودت دوست داری راهنمایی کن . من میخوام مراقب همه آنچه که مسئولش هستم باشم. من نیاز به راهنمایی دارم .....

۲۰۰۹/۶/۱

خیر

همیشه میگن یک خیری توی اون چیزی که اتفاق افتاده یا نیفتاده هست...
اما خیر ماجرای من کجاست خدا داند. اصلا نمیتونم خیرش رو پیدا کنم. باید دست بکار بشم و یک مکتشف رو بیارم اینجا داستان رو براش بگم تا ببینم کشفی صورت میده یا نه...