۲۰۰۹/۷/۳۱

خوابم یا بیدارم؟

با بد خلقی صبح را شروع کردم. دلم نمیخواست از توی تختم بیرون بیام اما مجبور بودم که کارهایی را که باید انجام دهم شروع کنم. یک جمعه دارم و هزار سودا. تا بعد از ظهر که کلی اینور و اونور باید میرفتم و به استخر سر میزدم و کارهای مربوطه را انجام میدادم . ساعت سه و نیم بعد از ظهر روز کاناپه ولو شدم و از اون چرت هایی زدم که به زور پلکهایم را باز میکردم . خلاصه یک ساعتی خوابیدم که تلفن زنگ زد و خبر آن طرف خط من را از جا پراند. (( خاله شده ام)) به همین سادگی. کلی ذوق زده هستم. برای خودم که خاله میشم برای خواهرم که ناگهان تصمیم گرفت همه آن اصرار عجیب را برای بچه دار نشدن کنار بگذارد. برای مامانم که این روزها به خبری خوش نیاز داشت. خلاصه خیلی حال خوبی دارم. خوشحالم. فقط به آرش نگفته ام که تا چند ماه دیگر برایش رقیبی بزرگ به دنیا خواهد آمد. یکه تازی تمام شد کوچولو . البته فردا عصر همه چیز رو بهش میگم. فردا با جوجه جان باید بریم سنجش. نمیدونم این سنجش دیگه چیه اما فقط میدونم که دلم نیامد امشب آرامشش رو بهم بزنم . فردا بعد از سنجش باید بهش بگویم که بزودی منتظر دختر یا پسرخاله ای باید باشد. خدا را چه دیدی شاید هم هر دوتاش.

۲۰۰۹/۷/۲۸

اطلاعات میخوام

شبها بیخوابی به سرم میزنه و همه روز چشمهایم خمار هستند و دایم مشغول خمیازه کشیدن هستم. در بدر دنبال ثبت نام در دانشگاه پیام نور هستم برای ارشد. راستش اصلا حس و حال خوندن برای کنکور رو ندارم. البته حس و حال که یک طرف ماجراست و سن و سال طرف دیگه و دور بودن از درس و کلاس به مدت 12 سال بقیه جریان. ترس از کنکور و قبول نشدن هم که دیگه بحثی درش نیست پس بهتره من به همون فراگیر پیام نور بسنده کنم و زیادی به خودم زحمت ندم. خواهش میکنم هر کس از تاریخ توزیع دفترچه های کارشناسی ارشد اطلاع پیدا کرد من رو هم در جریان بگذاره. چون واقعا بهش نیاز دارم و دور قبلی رو در اثر بی اطلاعی از دست دادم. شیرینی شما بعد از پذیرفته شدن اینجانب محفوظ است. با احترام ... یک متقاضی بی رمق و گرما زده/

۲۰۰۹/۷/۲۷

خدایا میبینی؟

داشتم پیاده از زیر پل سید خندان رد میشدم که یکی از عجیبترین صحنه های زندگیم را دیدم. شنیده بودم که زیر پل یک خبرهایی هست اما نمیدونستم به این وضوح و با این افتضاح...
صبح اول وقت بود و به دلیل پنچر بودن یکی از تایرها مجبور شدم صبحگاه رو پیاده گز کنم تا زودتر به محل کارم برسم. یک پراید درست زیر پل توقف کرد و راننده ماشینش رو همونجا رها کرد – با پنجره های باز- و دوان دوان به سمت اواسط پل و تقاطع شریعتی رفت. در یک چشم بهم زدن خودش رو به یک تاکسی سبز رسوند و به مسافر جلویی دو عدد اسکناس هزار تومانی داد و مسافر هم در چشم بهم زدنی یک بسته سفید از توی دهانش به مرد مذکور تقدیم کرد. این بسته از فاصله ای که من دیدم یعنی حدود دو متر اون طرفتر به اندازه یک دندان درشت یا شاید یک نخود درشت بود . اول شوکه شدم از این معامله عجیب و بعد به فکر فرو رفتم. در مدت زمانی که منتظر تاکسی بودم این معامله عجیب رو دو بار دیگه هم توسط یک فروشنده دیگه و دو خریدار دیگه دیدم. نمیتونم بگم که اگر واقعا قرار بود شاخ دربیارم این شاخها به آسمان چندم میرسید؟ خلاصه تمام روز به همه این آدمها فکر کردم. حواسم اصلا جمع نمیشد. عصر که برگشتم پلیسی آن حوالی بود. گفتم اینجا به کی باید گفت که معامله مواد به این وضوح و این راحتی انجام میشه؟ گفت خودشون میدونن اما انقدر زیادن که نمیشه کاریش کرد. واقعا از جواب این پلیس به خودم و ایرانی بودنم و غیرتمند بودنم بالیدم. آخه این هم شد جواب؟
ساعت الان ده و چهل دقیقه شب است و من دارم به چهره سه مرد خریدار فکر میکنم. جوان اولی که به جرأت میتونم بگم بیست و چند ساله و به احتمال قوی تحصیل کرده و بسیار خوش لباس بود. مرد دوم یک عوضی تمام عیار بود مثل خود فروشنده و مرد سوم با آن موهای پرپشت جوگندمی و قامت بلند و بسیار خوش قیافه .... باور اینکه از دهان مردی دهاتی و کثیف که معلومه سالهاست دست و صورتش رو هم نشسته چه برسه به اون دهان متعقنش را چیزی بگیرند برایم مثل کابوس است. صحنه ای که دیدم به قدری تهوع آور بود که همین الان هم نمیتونم بگم با حال و روز خوبی اینجا نشسته ام. قضاوت با شماست. بدونین که اگر روزی شبی عصری ظهری از زیر این پل رد شدید با کمی مکث میتونین مشابه صحنه ای را که من صبح دیدم بارها و بارها ببنید.
خدا به همه ما رحم کنه....

۲۰۰۹/۷/۲۶

خدا قوت

خیلی از خودم راضی هستم. یعنی از کارهایی که دارم یک به یک انجام میدم. مدتی است که دارم به راه اندازی شغلی جدید فکر میکنم با سرمایه ای اندک. البته سرمایه زیادی از نظر تجارب متفاوت دارم اما پول زیادی ندارم که بتونم روش حساب کنم. ولی خوب روزهای زیادی حتی وقتی در ایران نبودم به این موضوع فکر میکردم و خیلی چیزها بنظرم رسید که میتونستم شروع کنم اما چی بهتر از کاری که توی اون تجربه دارم؟ امروز رفتم و محلی رو برای اجاره دیدم. راستش به دلم ننشست اما چیزی در من بیدار شد. حس خوب توانستن.
همین چند لحظه پیش که از قصه گفتن برای آرش فارغ شدم دراز کشیدم و به این موضوع فکر کردم حتی اگر یک سال تمام همه محله های تهرون رو بگردم و باز هم به نتیجه نرسم لا اقل دو سال دیگه حسرت این روزها رو نمیخورم که میتونستم و خودم تنبلی کردم. داشتم به این موضوع فکر میکردم که چقدر هیجان زده میشم وقتی بعنوان کارفرمای خودم و سرمایه گذار اصلی این پروژه کوچولو دارم خودم میرم جلو و خودم همه قدم ها رو برمیدارم. حس خوبی دارم از همه این لحظه ها. حتی حس خوبی دارم وقتی توی آفتاب و گرمای مرداد منتظر یک آقایی از آژانس املاک توی خیابون پرسه میزنم و اون طبق عادت بد قولی میکنه. برام مهم نیست که چقدر طول میکشه . چیزی که برام مهمه اینه که من حالا باید خودم رو هر روز پرانرژی تر از دیروز ببینم.

۲۰۰۹/۷/۲۴

اگه یه روز بری سفر

گاهی فکرهای زیادی توی سرم دارم اما سروسامان دادن به اونها کار سختی است. گاهی فکرهایم آشفته است اما منظمشان میکنم. گاهی هم به هیچ چیز فکر نمیکنم. اما الان مدتهاست که کلی فکر دارم. برای ادامه راه زندگی. برای روزهای پیش رو. برای نقشه هایم و عملی کردن آنها. این روزها در حال انجام هر کاری که باشم مغزم در حال کنتور انداختن است. فکر میکنم و فکر میکنم و گاهی شب و روز فکر میکنم . شبها وقتی میخوابم جسمم میخوابه اما مغزم کماکان شماره میندازه. احتمالا بزودی کنتور مبارک مغزم برای چندمین بار در این یکی دو ماه صفر خواهد کرد. خسته ام. از نخوابیدن مغزم. ناحیه مخ و گیجگاهم دوماهی است که دردناک است و دایم در حال تپشی ناخوشایند. گاهی چنان ضربه هایی زیر پیشانیم حس میکنم که با خودم میگم ا لان دو تا شاخ در دو گوشه ابروهایم در میاد. شاید هم مغزم منفجر بشه . در همه این روزها سعی کردم که آدم خوبی باشم. انسان باشم و به همه خوبیهای دنیا فکر کنم. اما باز هم تپش لعنتی شقیقه ها راحتم نمیگذاره. امشب داشتم تصاویری را میدیدم و همزمان به صدای فرامرز اصلانی گوش میکردم. تا به خودم بیام متوجه شدم اشکهایم سرازیر شده و طاقت ندارم به بقیه ترانه اش گوش کنم. فرامرز اصلانی من رو یاد مهمونیهای دور میندازه. دور هم مینشستیم و یکی گیتار میزد و بقیه باهاش میخوندن «اگه یه روز بری سفر » .

۲۰۰۹/۷/۲۳

آرامش در میان مردگان

قوانین نانوشته زیادی هست که بهشون باید عمل کرد. خیلی چیزها. من اما دلم خوش است به همین قوانین نانوشته. امروزباید برم سر مزار عزیزانی که دوستشان دارم. کسانی که با همین قوانین نانوشته همه محبتشان را به من ابراز داشتند و من با توجه به همین قوانین نانوشته دلم برایشان تنگ میشود و هر روزی که دلم تنگ شود به خودم میگم باید برم و سری بزنم به جایی که همه آنها در خانه ابدیشان آرام گرفته اند.

۲۰۰۹/۷/۲۲

وایسا دنیا من میخوام پیاده شم...

وایسا دنیا من میخوام پیاده شم...

داشتم به رضا صادقی گوش میکردم... همه ما او را میشناسیم. اگر حتی اهل گوش کردن به موزیک پاپ ایرانی هم نباشیم در جایی یا در گردشگاهی یا در ماشین دوست و رفیقی صدای او را شنیده ایم وقتی که میخونه : مشکی رنگ عشقه...من از طرفداران پروپا قرصش نیستم اما نمیتونم بگم هیچوقت با صداش یا شعرهای ساده اش حال نکردم. نمیتونم بگم تهوع آوره بلکه میگم در بعضی شرایط دلم حتی برای شنیدن بعضی از ترانه هاش تنگ هم میشه. الان داشتم یک فولدر (پوشه) رو نگاه میکردم که روش اسمم بود و در درایو دی کامپیوترم بود. بازش که کردم تعدادی ترانه ایرونی توش بود از جمله یکی دوتایی از رضا صادقی که وقتی به دومی رسید متوجه شدم این پوشه رو درست کردم برای توی راه ... راهی که از ایروان در ارمنستان به تهران عزیزم ختم میشد. چند ماه پیش که برای همیشه تصمیم گرفته بودم که برگردم به کشورم. همه آرامش عجیب و غریب اون شهر و همه زیباییش رو گذاشتم و برگشتم در حالی که میشد خیلی خوب در اونجا زندگی کرد. به ترانه هایی که انتخاب کردم گوش میدم و میبینم بیشتر اونها یک غم بزرگ توش داره. من اونجا تنهایی رو لمس کرده بودم. بی کسی و نداشتن خانواده رو. دلم برای شادیهای خانوادگی تنگ بوده و حتی در روزی که داشتم موزیک انتخاب میکردم این تنهایی رو به پوشه ترانه ها هم انتقال داده بودم. از اون روز تا همین امشب به سراغشون نرفته بودم. اما امشب باز هم اشک امانم نداد.
امشب وقتی به ترانه وایسا دنیا من میخوام پیاده شم رسیدم احساس کردم از اردیبهشت تا همین امروز که سی و یک تیر ماه است من چه روزهایی رو با چه فراز و نشیبی سپری کردم. دلم یکدفعه خالی شد. اردیبهشت دوندگیها و دید و بازدید فامیل سرم رو گرم کرده بود اما خرداد و تیر .... وای خدا تهرانم رو اینطوری نمیخوام. ایرانم رو این شکلی نمیخوام ببینم. خدای خوبم کجای این آسمان بزرگی؟

۲۰۰۹/۷/۲۱

این حال من...

خسته ام..... تا بی نهایت.......
گرفته ام .......بیش از آنچه تصور کنی........
دلم آتش گرفته .... بارها و بارها.......
حالم خوش نیست.....
روحم آزرده است......
جسمم اما هنوز همان است که بوده....
هنوز میتوانم روی پاهایم بایستم ....
هنوز میتوانم بدوم....
هنوز میتوانم لبخندی دروغین بر لبهایم بنشانم .....
هنوز میتوانم قصه بگویم ....
هنوز میتوانم بنویسم ....
هنوز میتوانم موسیقی تلخ روزگار را زمزمه کنم....
هنوز میتوانم خدا را به بزرگی یاد کنم ....
هنوز میتوانم دنبال نشانه ای بگردم...
من هنوز اینجا هستم ...

۲۰۰۹/۷/۲۰

روزی از روزها

گاهی چقدر حرف دارم که نمیتونم هیچکدوم رو اینجا بنویسم. حرفهایی که فقط به خودم و خودت مربوط میشه و هیچ دلم نمیخواد کسی دیگه اون رو بخونه . حتی کسی که من رو نمیشناسه. دلم میخواد بگم که روزگار چه بازیها که نداره. اما خوب هر سخن جایی و هر نکته مکانی داره. به قول شاعر البته....
----------------------------------------------------------------------------------------------
این روزها که فقط حرف اوضاع و احوال و این چی گفت و اون یکی چیکار کرد است , ناگهان خبر در گذشت اسماعیل فصیح رو از رادیو میشنوم. دارم میرم محل کارم و صبح اول وقت خبر رو میشنوم و نمیدونم که باید چی بگم. دلم یک لحظه گرفت. فکر کردم اون باید باشه که بعدها این روزها رو بنویسه ... وگرنه کی میخواد این روزها رو روی کاغذ بیاره؟ یاد داستان جاوید میفتم که وقتی خواندمش شاید ده یازده ساله بودم و چنان گریه هایی میکردم که دل همه برای من و چشمهای پف آلودم سوخته بود. کتاب را میخواندم و ضجه میزدم و سالها بعد بود که فهمیدم این کتاب مال سن و سال من نبوده. بار دوم که اشک میریختم زمانی بود که صفحه های خوانده شده را برای مادرم تعریف میکردم. یادم میاد که اون موقع مادر داشت داستانهای آگاتا کریستی میخواند و نمیتونست این کتاب رو بخونه و من صبح به صبح موقع صبحانه قبل از رفتن او به اداره و رفتن خودم به مدرسه هم خودم گریه میکردم و هم اشک او را درمیاوردم. داستان جاوید برای من کابوسی عجیب بود. یک داستان پر از وحشت. برای همین سالها سراغش نرفتم تا همین آخرها که کتابهایش را یکی یکی خواندم و چه لذتی بردم. روحش شاد.
----------------------------------------------------------------------------------------------
خدایا من خیلی خسته ام. چرا؟

۲۰۰۹/۷/۱۸

سرعت

روزها چنان با سرعت میگذره که من داشتم فکر میکردم نکنه من دارم اشتباه میکنم. یعنی یک ماه تمامه که من دارم کار میکنم ؟ اصلا برام قابل قبول نیست...خدایا عمر داره میگذره و من هنوز اندر خم یک کوچه؟

۲۰۰۹/۷/۱۷

عجب حالی و احوالی

دیشب در یک حالت چرندی از تصادفات احساسی قرار گرفته بودم. پر از سوال بودم . اضطراب داشتم و به دلایل کاملا زنانه خیلی هم عصبی و تند مزاج شده بودم. حوصله خودم رو هم نداشتم چه برسه به بقیه . آخر شب بود و آمدم سری به اینترنت زدم و در وبلاگ ها چرخی زدم تا شاید خواب آلود شوم و بخوابم. تنها مطلب نخوانده ام مربوط بود به توکای مقدس. وقتی مطلبش را خواندم متوجه شدم که در دنیا فقط من نیستم که از چیزی یا کسی یا شرایطی خاص میرنجم. فهمیدم که ما آدمها با ظرفیتهایی متفاوت و در سنین متفاوت به دلایل مختلفی ممکن است در شبی مشترک و در ساعتی مشترک از زندگیمان رنجیده یا عصبانی یا خوشحال یا ناراحت یا ... باشیم. حس خوب تنها نبودن باز هم به سراغم آمد و دیشب بعد از خواندن مطلب مذکور با لبخند به خواب رفتم. توکای عزیز ممنونم که خیلی از روزهای زندگی مرا که در تنهایی عمیقی بوده با یک جرقه در نوشته هایت به روزی خوب بدل کردی.

۲۰۰۹/۷/۱۶

پایان ترسناک

امروز با همکارم تماس گرفتم و قلبم فشرده شد از خبر حضور خانواده اش در هواپیما. حال خوشی ندارم و تقریبا حالتی شبیه ارواح سرگردان پیدا کرده ام.

۲۰۰۹/۷/۱۴

بدون عنوان

یادم میاد که زمستون با خودم میگفتم امسال تابستان وقتی که در تهران هستم حتی پنجره های ماشین رو پایین نمیکشم و کولرش رو روشن نمیکنم که تمام سرمای زمستان این دو سال اخیر که تا مغز استخوانم رسوخ کرده بود به در شود. فکر میکردم که به این آفتاب نیاز دارم و برای لحظه لحظه اش قدرشناس خواهم بود. صبح امروز وقتی که از بانک درآمدم و تا محل کارم که صد قدمی بیشتر نیست پیاده رفتم احساس ذوب شدگی دیروز باز به سراغم آمد. حالت تهوع پیدا کرده بودم. اما به خودم نهیب زدم که هی دختره پر رو تو همونی بودی که پنج شش ماه پیش حاضر بودی ده سال از عمرتو بدی تا برگردی به جایی که بهش تعلق داری و میگفتی حتی برای تابستان گرمش هم لحظه شماری میکنی....حالم کم کم جا آمد. تابش خورشید و اون نور داغ و تیزش دیگه بهم فشاری نیاورد. وقتی به پشت در محل کارم رسیدم بسمه الله گفتم و با خوشحالی وارد شدم و به همه سلام کردم و شاگردامو بوس کردم بدون اینکه دیگه فکر کنم چقدر حالم بد بود ....

۲۰۰۹/۷/۱۳

دوشنبه ای از دوشنبه های خدا

گرمای امروز من رو ذوب کرده. الان تبدیل به یک چیزی عجیب و غریب تو مایه های ژلاتین هستم. کاش بوی تمشک هم میدادم . اونوقت احساس خوبی پیدا میکردم. اما الان فقط بوی شامپو فضای اتاق خواب رو پر کرده. همین الان به این موضوع فکر کردم که اگر روزی ژله ای بخورم که طعم و بوی شامپو بده چه حالی خواهم شد؟ حتما از دهنم هم حبابهای رنگی بیرون میاد . نمیدونم .
---------------------------------------------------------------------------------------------
اصلا حس بانمک بودن ندارم. اتفاقا خیلی هم شاکی هستم. از خیلی چیزها و خیلی افراد. اما خوب همه چیز رو که نمیشه اینجا گفت. هر روز بیشتر از دیروز دلم برای کودکیم تنگ میشه.
---------------------------------------------------------------------------------------------
امروز آرش رو در مدرسه ثبت نام کردم. واه واه که چه روپوش زشتی دارن. دلم برای خودم و خودش کلی سوخت. وای که از این همه بی سلیقگی در انتخاب رنگ برای بچه های کلاس اول واقعا حالت تهوع به آدم دست میده. خدا تا آخر خرداد سال دیگه به ما رحم کنه که هر روز باید این روپوش ایکبیری رو ببینیم و تازه دم هم نزنیم وگرنه آرش هم اون رو تنش نخواهد کرد.

۲۰۰۹/۷/۱۲

درباره شاپی...

داشتم توی شهرم راه میرفتم. با اینکه هوا خیلی گرم بود و من هم درست وسط روز رو برای راه رفتن در شهرم انتخاب کرده بودم اما دلم گرم بود و سرم پر از احساسات خوب. احساس داشتن شهری که به خودت تعلق داره. میدونی این یعنی چی؟ یعنی اینکه جایی را داری , آدمهایی رو داری , هم وطن داری , خیابانهایی داری که میتونی وقتی توی اونها قدم میزنی احساس خوبی بهت دست بده. روزهای قبل و بعد از انتخابات با همه بالا و پایین هایی که داشت باعث شد که من بار دیگه باور کنم که وطن یعنی چی؟ الان دیگه میدونم که اگر این روزهای اخیر در ایران نبودم دیوانه شده بودم.
دلم برای همه چیز تنگ بود. وقتی داشتم توی شهر قشنگم تهران قدم میزدم و هوای آلوده پر از غبار رو استنشاق میکردم به همه چیز فکر میکردم. به زندگی داخلی خودم. به فرزند نازنینم . به کار فعلی و شاگردانم. به نیاز به یک شغل جدید و خوب که بتونم از پس خیلی چیزها بر بیام . به تحصیلاتی که دوباره میخوام برای ادامه اون با انرژی شروع کنم به دوندگی و رقابت. به خونمون . به خاطراتم و به آینده ای که نمیدونم چی در انتظارمونه. حواسم که برگشت به قدم زدن به این نتیجه رسیدم که به خاطر راه رفتن روی این زمین و بخاطر بودن توی کشور خودم و شهر خودم باید روزی هزار بار خدا رو شکر کنم.
بعد از کلی راه رفتن و گرما خوردن دیدم جلوی در سینما فرهنگ هستم و بلیط فیلم درباره الی... رو خریدم. درست دو ساعت بعد , حس عجیبی داشتم. دیدن فیلمی ساده اما عجیب با داستانی متفاوت و با بازی خوب همه هنرپیشه ها مغزم رو دوباره به یک سری سوال و جواب وا داشته بود. لحظه های عجیب هراس توی اون فیلم من رو شدیدا اذیت کرده بود. وقتی که دختر کوچولو خبر گم شدن اون پسرک رو در آب به پدرش میداد من تقریبا دیوانه شده بودم. لحظه های گشتن همه اونها دنبال پسرک و دیدن جسم نیمه جونش روی آب. خدایا ... و بقیه داستان هم.

۲۰۰۹/۷/۸

سفر

رفتم چون احتیاج به استراحت داشتم .... هوا و اکسیژن... آرامش.... سکوت و غیره....
شمال بودم کمتر از 48 ساعت اما خیلی برام خوب بود.

بعدا میام و میگم

۲۰۰۹/۷/۴

بوی تکرار

امروز روز پر کاری نبود. روز خاصی هم نبود. کارهایم همه بوی تکرار میداد. تا حالا این جور ننوشته ام. بوی تکرار. از اون کلمات عجیب و ترکیبات آنچنانی بود. بوی تکرار. واقعا گاهی میبینی که کارهایت تکراری است و زندگیت هم. بعد بوی عجیبی از همه چیز به مشامت میخورد. بویی شبیه به بوی نا. بویی که مطمئنا از بهشت نمیاد. این بو شبیه وقتی است که یک جا راکد میمانی. بهش میگم بوی تکرار. دوستش ندارم. باید یک فکری بکنم به حالش.

۲۰۰۹/۷/۳

دلتنگ

دلتنگ نیستم ....نه .... ولی میخواهم بگویم ......تمام کوچه های این سرزمین عزیز ...سرشار از نام پاره های تن این میهن مقدس است.
داشتم به صدای پرویز پرستویی و ناصر عبداللهی گوش میکردم. صدای دلنشین هردوی آنها که در این شامگاه جمعه قلب نا آرام مرا آرام میکند ..صداهایی از جنس عشق ..صداهایی که برایت ترانه امید و پیروزی را زمزمه میکند.
کم نبودی ... بیش هم نه..... که خودت بودی ..... ماه مهربان
حالا هرجا که نیستی و هستم یک شاخه بید مجنون به خاک می سپارم تا خاطرم باشد که عشق را برای همگان میخواستی نه برای خود........

جمعه

جمعه های کودکی بهتری روز زندگی بود. روزی که در خانه پدربزرگ و مادر بزرگ با آن دل مهربان و خانه با صفایشان سپری میشد. روزهای هفته را دوان دوان پشت سر میگذاشتم تا به جمعه برسم و برای آن ناهار خوشمزه و آن با هم بودن و آن بازیهای کودکانه لحظه شماری میکردم. امروز جمعه خوبی رو شروع نکردم. هفته پیش هم که واویلا. هفته قبلش هم که نگو و نپرس. دیگر جمعه ها را دوست ندارم. جمعه های من دیگه به خونه مادر بزرگ ختم نمیشه. دیگه وارد دنیای کودکانه ام نمیشم. دیگه بوی آش رشته و نعناع داغ برای عصر جمعه مشامم رو نوازش نمیکنه. جمعه های من بوی دلتنگی داره حالا. جمعه های من پر شده از ....

خدایا دلم نمیخواد چیزی بنویسم که کسی رو نگران کرده باشم. فقط به طور عجیبی تلخم این روزها........

۲۰۰۹/۷/۲

چرا

سلام...

اه تو ایرانی؟ چرا آمدی؟ برای همیشه؟ مگه دیوانه ای؟ خلی بخدا. پسرت چطوره؟ خودت خوبی؟ امسال میره مدرسه؟ وا؟ چه بزرگ شده ها... زود گذشت ها!! دومیش و نمیخوای بیاری؟ بابا گناه داره بچه تنها.

این مکالمه در این یک ماه و نیمی که برگشتم به ایران بین من و همه افراد دور و نزدیک تکرار شده. نمیدانم تا کی باید به این سوالات احمقانه جواب بدم. اما فقط میدونم که به هیچکس ربطی نداره که چرا من دیگه بچه نمیخوام. چرا برگشتم به ایران. چرا خوشحالم از اینکه برگشتم و چرا و چرا و چرا.