۲۰۰۹/۷/۳۱
خوابم یا بیدارم؟
۲۰۰۹/۷/۲۸
اطلاعات میخوام
۲۰۰۹/۷/۲۷
خدایا میبینی؟
صبح اول وقت بود و به دلیل پنچر بودن یکی از تایرها مجبور شدم صبحگاه رو پیاده گز کنم تا زودتر به محل کارم برسم. یک پراید درست زیر پل توقف کرد و راننده ماشینش رو همونجا رها کرد – با پنجره های باز- و دوان دوان به سمت اواسط پل و تقاطع شریعتی رفت. در یک چشم بهم زدن خودش رو به یک تاکسی سبز رسوند و به مسافر جلویی دو عدد اسکناس هزار تومانی داد و مسافر هم در چشم بهم زدنی یک بسته سفید از توی دهانش به مرد مذکور تقدیم کرد. این بسته از فاصله ای که من دیدم یعنی حدود دو متر اون طرفتر به اندازه یک دندان درشت یا شاید یک نخود درشت بود . اول شوکه شدم از این معامله عجیب و بعد به فکر فرو رفتم. در مدت زمانی که منتظر تاکسی بودم این معامله عجیب رو دو بار دیگه هم توسط یک فروشنده دیگه و دو خریدار دیگه دیدم. نمیتونم بگم که اگر واقعا قرار بود شاخ دربیارم این شاخها به آسمان چندم میرسید؟ خلاصه تمام روز به همه این آدمها فکر کردم. حواسم اصلا جمع نمیشد. عصر که برگشتم پلیسی آن حوالی بود. گفتم اینجا به کی باید گفت که معامله مواد به این وضوح و این راحتی انجام میشه؟ گفت خودشون میدونن اما انقدر زیادن که نمیشه کاریش کرد. واقعا از جواب این پلیس به خودم و ایرانی بودنم و غیرتمند بودنم بالیدم. آخه این هم شد جواب؟
ساعت الان ده و چهل دقیقه شب است و من دارم به چهره سه مرد خریدار فکر میکنم. جوان اولی که به جرأت میتونم بگم بیست و چند ساله و به احتمال قوی تحصیل کرده و بسیار خوش لباس بود. مرد دوم یک عوضی تمام عیار بود مثل خود فروشنده و مرد سوم با آن موهای پرپشت جوگندمی و قامت بلند و بسیار خوش قیافه .... باور اینکه از دهان مردی دهاتی و کثیف که معلومه سالهاست دست و صورتش رو هم نشسته چه برسه به اون دهان متعقنش را چیزی بگیرند برایم مثل کابوس است. صحنه ای که دیدم به قدری تهوع آور بود که همین الان هم نمیتونم بگم با حال و روز خوبی اینجا نشسته ام. قضاوت با شماست. بدونین که اگر روزی شبی عصری ظهری از زیر این پل رد شدید با کمی مکث میتونین مشابه صحنه ای را که من صبح دیدم بارها و بارها ببنید.
خدا به همه ما رحم کنه....
۲۰۰۹/۷/۲۶
خدا قوت
همین چند لحظه پیش که از قصه گفتن برای آرش فارغ شدم دراز کشیدم و به این موضوع فکر کردم حتی اگر یک سال تمام همه محله های تهرون رو بگردم و باز هم به نتیجه نرسم لا اقل دو سال دیگه حسرت این روزها رو نمیخورم که میتونستم و خودم تنبلی کردم. داشتم به این موضوع فکر میکردم که چقدر هیجان زده میشم وقتی بعنوان کارفرمای خودم و سرمایه گذار اصلی این پروژه کوچولو دارم خودم میرم جلو و خودم همه قدم ها رو برمیدارم. حس خوبی دارم از همه این لحظه ها. حتی حس خوبی دارم وقتی توی آفتاب و گرمای مرداد منتظر یک آقایی از آژانس املاک توی خیابون پرسه میزنم و اون طبق عادت بد قولی میکنه. برام مهم نیست که چقدر طول میکشه . چیزی که برام مهمه اینه که من حالا باید خودم رو هر روز پرانرژی تر از دیروز ببینم.
۲۰۰۹/۷/۲۴
اگه یه روز بری سفر
۲۰۰۹/۷/۲۳
آرامش در میان مردگان
۲۰۰۹/۷/۲۲
وایسا دنیا من میخوام پیاده شم...
داشتم به رضا صادقی گوش میکردم... همه ما او را میشناسیم. اگر حتی اهل گوش کردن به موزیک پاپ ایرانی هم نباشیم در جایی یا در گردشگاهی یا در ماشین دوست و رفیقی صدای او را شنیده ایم وقتی که میخونه : مشکی رنگ عشقه...من از طرفداران پروپا قرصش نیستم اما نمیتونم بگم هیچوقت با صداش یا شعرهای ساده اش حال نکردم. نمیتونم بگم تهوع آوره بلکه میگم در بعضی شرایط دلم حتی برای شنیدن بعضی از ترانه هاش تنگ هم میشه. الان داشتم یک فولدر (پوشه) رو نگاه میکردم که روش اسمم بود و در درایو دی کامپیوترم بود. بازش که کردم تعدادی ترانه ایرونی توش بود از جمله یکی دوتایی از رضا صادقی که وقتی به دومی رسید متوجه شدم این پوشه رو درست کردم برای توی راه ... راهی که از ایروان در ارمنستان به تهران عزیزم ختم میشد. چند ماه پیش که برای همیشه تصمیم گرفته بودم که برگردم به کشورم. همه آرامش عجیب و غریب اون شهر و همه زیباییش رو گذاشتم و برگشتم در حالی که میشد خیلی خوب در اونجا زندگی کرد. به ترانه هایی که انتخاب کردم گوش میدم و میبینم بیشتر اونها یک غم بزرگ توش داره. من اونجا تنهایی رو لمس کرده بودم. بی کسی و نداشتن خانواده رو. دلم برای شادیهای خانوادگی تنگ بوده و حتی در روزی که داشتم موزیک انتخاب میکردم این تنهایی رو به پوشه ترانه ها هم انتقال داده بودم. از اون روز تا همین امشب به سراغشون نرفته بودم. اما امشب باز هم اشک امانم نداد.
امشب وقتی به ترانه وایسا دنیا من میخوام پیاده شم رسیدم احساس کردم از اردیبهشت تا همین امروز که سی و یک تیر ماه است من چه روزهایی رو با چه فراز و نشیبی سپری کردم. دلم یکدفعه خالی شد. اردیبهشت دوندگیها و دید و بازدید فامیل سرم رو گرم کرده بود اما خرداد و تیر .... وای خدا تهرانم رو اینطوری نمیخوام. ایرانم رو این شکلی نمیخوام ببینم. خدای خوبم کجای این آسمان بزرگی؟
۲۰۰۹/۷/۲۱
این حال من...
گرفته ام .......بیش از آنچه تصور کنی........
دلم آتش گرفته .... بارها و بارها.......
حالم خوش نیست.....
روحم آزرده است......
جسمم اما هنوز همان است که بوده....
هنوز میتوانم روی پاهایم بایستم ....
هنوز میتوانم بدوم....
هنوز میتوانم لبخندی دروغین بر لبهایم بنشانم .....
هنوز میتوانم قصه بگویم ....
هنوز میتوانم بنویسم ....
هنوز میتوانم موسیقی تلخ روزگار را زمزمه کنم....
هنوز میتوانم خدا را به بزرگی یاد کنم ....
هنوز میتوانم دنبال نشانه ای بگردم...
من هنوز اینجا هستم ...
۲۰۰۹/۷/۲۰
روزی از روزها
این روزها که فقط حرف اوضاع و احوال و این چی گفت و اون یکی چیکار کرد است , ناگهان خبر در گذشت اسماعیل فصیح رو از رادیو میشنوم. دارم میرم محل کارم و صبح اول وقت خبر رو میشنوم و نمیدونم که باید چی بگم. دلم یک لحظه گرفت. فکر کردم اون باید باشه که بعدها این روزها رو بنویسه ... وگرنه کی میخواد این روزها رو روی کاغذ بیاره؟ یاد داستان جاوید میفتم که وقتی خواندمش شاید ده یازده ساله بودم و چنان گریه هایی میکردم که دل همه برای من و چشمهای پف آلودم سوخته بود. کتاب را میخواندم و ضجه میزدم و سالها بعد بود که فهمیدم این کتاب مال سن و سال من نبوده. بار دوم که اشک میریختم زمانی بود که صفحه های خوانده شده را برای مادرم تعریف میکردم. یادم میاد که اون موقع مادر داشت داستانهای آگاتا کریستی میخواند و نمیتونست این کتاب رو بخونه و من صبح به صبح موقع صبحانه قبل از رفتن او به اداره و رفتن خودم به مدرسه هم خودم گریه میکردم و هم اشک او را درمیاوردم. داستان جاوید برای من کابوسی عجیب بود. یک داستان پر از وحشت. برای همین سالها سراغش نرفتم تا همین آخرها که کتابهایش را یکی یکی خواندم و چه لذتی بردم. روحش شاد.
خدایا من خیلی خسته ام. چرا؟
۲۰۰۹/۷/۱۸
سرعت
۲۰۰۹/۷/۱۷
عجب حالی و احوالی
۲۰۰۹/۷/۱۶
پایان ترسناک
۲۰۰۹/۷/۱۴
بدون عنوان
۲۰۰۹/۷/۱۳
دوشنبه ای از دوشنبه های خدا
۲۰۰۹/۷/۱۲
درباره شاپی...
دلم برای همه چیز تنگ بود. وقتی داشتم توی شهر قشنگم تهران قدم میزدم و هوای آلوده پر از غبار رو استنشاق میکردم به همه چیز فکر میکردم. به زندگی داخلی خودم. به فرزند نازنینم . به کار فعلی و شاگردانم. به نیاز به یک شغل جدید و خوب که بتونم از پس خیلی چیزها بر بیام . به تحصیلاتی که دوباره میخوام برای ادامه اون با انرژی شروع کنم به دوندگی و رقابت. به خونمون . به خاطراتم و به آینده ای که نمیدونم چی در انتظارمونه. حواسم که برگشت به قدم زدن به این نتیجه رسیدم که به خاطر راه رفتن روی این زمین و بخاطر بودن توی کشور خودم و شهر خودم باید روزی هزار بار خدا رو شکر کنم.
بعد از کلی راه رفتن و گرما خوردن دیدم جلوی در سینما فرهنگ هستم و بلیط فیلم درباره الی... رو خریدم. درست دو ساعت بعد , حس عجیبی داشتم. دیدن فیلمی ساده اما عجیب با داستانی متفاوت و با بازی خوب همه هنرپیشه ها مغزم رو دوباره به یک سری سوال و جواب وا داشته بود. لحظه های عجیب هراس توی اون فیلم من رو شدیدا اذیت کرده بود. وقتی که دختر کوچولو خبر گم شدن اون پسرک رو در آب به پدرش میداد من تقریبا دیوانه شده بودم. لحظه های گشتن همه اونها دنبال پسرک و دیدن جسم نیمه جونش روی آب. خدایا ... و بقیه داستان هم.
۲۰۰۹/۷/۸
سفر
شمال بودم کمتر از 48 ساعت اما خیلی برام خوب بود.
بعدا میام و میگم
۲۰۰۹/۷/۴
بوی تکرار
۲۰۰۹/۷/۳
دلتنگ
داشتم به صدای پرویز پرستویی و ناصر عبداللهی گوش میکردم. صدای دلنشین هردوی آنها که در این شامگاه جمعه قلب نا آرام مرا آرام میکند ..صداهایی از جنس عشق ..صداهایی که برایت ترانه امید و پیروزی را زمزمه میکند.
کم نبودی ... بیش هم نه..... که خودت بودی ..... ماه مهربان
حالا هرجا که نیستی و هستم یک شاخه بید مجنون به خاک می سپارم تا خاطرم باشد که عشق را برای همگان میخواستی نه برای خود........
جمعه
جمعه های کودکی بهتری روز زندگی بود. روزی که در خانه پدربزرگ و مادر بزرگ با آن دل مهربان و خانه با صفایشان سپری میشد. روزهای هفته را دوان دوان پشت سر میگذاشتم تا به جمعه برسم و برای آن ناهار خوشمزه و آن با هم بودن و آن بازیهای کودکانه لحظه شماری میکردم. امروز جمعه خوبی رو شروع نکردم. هفته پیش هم که واویلا. هفته قبلش هم که نگو و نپرس. دیگر جمعه ها را دوست ندارم. جمعه های من دیگه به خونه مادر بزرگ ختم نمیشه. دیگه وارد دنیای کودکانه ام نمیشم. دیگه بوی آش رشته و نعناع داغ برای عصر جمعه مشامم رو نوازش نمیکنه. جمعه های من بوی دلتنگی داره حالا. جمعه های من پر شده از ....
خدایا دلم نمیخواد چیزی بنویسم که کسی رو نگران کرده باشم. فقط به طور عجیبی تلخم این روزها........
۲۰۰۹/۷/۲
چرا
سلام...
اه تو ایرانی؟ چرا آمدی؟ برای همیشه؟ مگه دیوانه ای؟ خلی بخدا. پسرت چطوره؟ خودت خوبی؟ امسال میره مدرسه؟ وا؟ چه بزرگ شده ها... زود گذشت ها!! دومیش و نمیخوای بیاری؟ بابا گناه داره بچه تنها.
این مکالمه در این یک ماه و نیمی که برگشتم به ایران بین من و همه افراد دور و نزدیک تکرار شده. نمیدانم تا کی باید به این سوالات احمقانه جواب بدم. اما فقط میدونم که به هیچکس ربطی نداره که چرا من دیگه بچه نمیخوام. چرا برگشتم به ایران. چرا خوشحالم از اینکه برگشتم و چرا و چرا و چرا.