۲۰۰۹/۸/۳۱

بدون عنوان

گاهی وقتی به عقب بر میگردم و نگاهی به روزگار سپری شده میندازم سرم گیج میره از این همه ماجرا. از اون همه هیجان. از همه خوب و بدهایی که برام اتفاق افتاده. امروز عصر بعد از مدتها یک کم توی تخت دراز کشیدم و به روزهای گذشته فکر کردم. به سالهای دور. کودکی ، نوجوانی و جوانی ام. همه آنچه را که یادم میامد مرور کردم. روزهایی که پر از التهاب و هیجان بودم. کودکی بی نظیرم را. نوجوانی پر شورم را و جوانی پر از ماجرایم را. به روزهایی فکر کردم که چه خوش بودیم. یادم میاد همیشه دور و برم پر از آدم بود. فامیل و دوست. یادم میاد که یکی از پسرهای فامیل بهم فیزیک درس میداد و وقتی نمره امتحانم 6 شد و بهش زنگ زدم گفت من همین اندازه هم بهت امیدوار نبودم. امروز از یادآوری این موضوع کلی با خودم خندیدم. یادم میاد تمام سالهای مدرسه را. روزهایی که با دوستانم در گرمای خرداد و بعد از امتحانات نهایی سال آخر ، هر روز یک آب طالبی میخوردیم و به حد مرگ مزخرف میگفتیم و میخندیدیم. حس عجیبی دارم الان که دارم این رو میگم. احساس میکنم دختر دبیرستانی های حالا اصلا حال و روز ما را ندارند. نسلشان عوض شده. لحن حرف زدنشان هم. گاهی طوری به آدمها نگاه میکنند که طرف باید سرش رو بندازه پایین و رد بشه وگرنه توسط یکی از همین دخترها قورت داده میشه. نمیدونم شاید اشتباه فکر میکنم ولی حقیقت اینه که نسل اینها با ما فرق داره. یادمه مامان همیشه میگفت شماها خیلی پررو هستین. الان میگه واااای من به شماها میگفتم پررو؟ اینها دیگه چی هستن؟ خلاصه که امیدوارم این دخترهای نوجوان هم 20 سال دیگه که میشینن اینجا و خاطره ای مینویسند یا به یاد میارن مثل من و هم سن و سالهای من ، کیف کنند. از به یاد آوردن چهره دوستام خنده ام میگیره. از یاد آوری این موضوع که همه چه دماغها و چه ابروهایی داشتیم . البته دماغ بنده همونی که بوده هست اما خوب کلی قیافه های همه فرق کرده به مرحمت این جراحی پلاستیک. حالا همه ما یک یا دو تا بچه داریم و وقتی در سال یا دوسال یک بار همدیگر رو میبینیم کلی بچه هامون با هم کیف میکنند.
این روزها کار زیادی نمیشه کرد و اگر بخوام خودم و خانواده ام رو شاد نگه دارم باید با برگشتن به خاطرات گذشته خوش باشم. روزهای عجیبی است. من هنوز پر از سوالم . سردرگمی عجیبی که دو ماهی میشه بهش دچار شدم باعث شده که فکر کنم باید کمی به راههای شاد زیستن هم فکر کرد. گاهی دلم میخواد فریاد بزنم گاهی نیاز به خنده دارم. گاهی به شدت احتیاج به گریه دارم. گاهی هم فقط دلم یک کاناپه میخواد . یک جای دنج. یک خونه که توش بشینم و آرامش داشته باشم. بی اونکه فکر کنم کسی الان زنگ در رو میزنه یا تلفن میکنه و افکارم رو بهم میریزه. گاهی دلم میخواد تا سر حد مرگ غذا بخورم ولی الان دو ماهی میشه که حتی خوردن رو هم کنار گذاشتم. خدا کنه با شروع کاری جدید حواسم کمی پرت بشه و بتونم دوباره عادی بشم. (( من الان واقعا غیر عادی هستم ))

اولین شب آرامش

از در که وارد شدم دیدم مامان میگه این سریال چیه تو دیدی؟ گفتم چی؟ گفت :اولین شب آرامش. گفتم آره . شاید دو سه سال پیش اما یادم نمیاد کی بود. امشب که توی اتاقم نشستم اینجا به این فکر کردم که چقدر اسم این سریال رو دوست دارم. خیلی خوبه و بهم آرامش میده. به طرز عجیبی برام خوشاینده فکر کردن به اسمش. (( اولین شب آرامش))
نشستم و کلی فکر کردم. به اولی شب آرامش. واقعا همچین شبی توی زندگی هست؟ شبی که آرام بخوابیم بدون هیچ دغدغه ای ؟ شبی که برای صبح فردایش هزار فکر و خیال نداشته باشیم؟ نمیدانم. شاید خواب کودکی این طور باشه. حتما خیلی ها میگن خواب مرگ هم همینه. اما من دلم میخواد این شب آرامش رو در دوران زنده بودنم تجربه کنم. خیلی باید خوب باشه این (( اولین شب آرامش))

۲۰۰۹/۸/۳۰

دعای این روزهای من

خواستم داستان زنی را بنویسم که دلش شکسته بود. بعد دیدم مردان دل شکسته هم کم نیستند. خواستم قصه مردی را بنویسم که پشتش از رنج روزگار خمیده بود اما دیدم زنان زیادی را میشناسم که کمرشان زیر بار مسولیت شکسته. خواستم از کودکانی بگویم که روزگار سختی دارند اما دیدم که بسیارند پدر ها و مادرهایی که باید چشم در چشم کودکشان نیندازند و بگویند شرمنده ام .. بخدا نمیتوانم .. ندارم. دیدم از هر کس بگویم دل پر درد دیگری هست که میگوید: ای بابا دلت خوشه پس بیا روزگار ما رو ببین. نمیدانم از کجا شروع کنم. نمیدانم از کدام یک بنویسم. اما میدانم که میتوانم در این روزها برای همه دعا کنم. نه... اهل روزه نیستم... اما میتوانم از خدای بزرگ بخواهم دل همه را شاد کند. میتوانم از خدا بخواهم هر کس به هر طریقی دردی دارد و او تنها درمان دردهاست. پس خدایا به همه ما در این روزهای پر از درد ، شادی عطا کن. به همه آنهایی که دلی سوخته دارند صبر بده. و به همه امیدواران اجر بزرگ.

۲۰۰۹/۸/۲۸

بدون عنوان

من همه حرفهایم را زده ام. آره... حالا نوبت توست. ببینم میخوای چیکار کنی؟

۲۰۰۹/۸/۲۷

عکس

عکس تو همیشه اینجاست که نده دوریت عذابم
بشمرم چندتا ستاره ؟ که ببینمت تو خوابم
بیا با من قدم بزن تو کوچه درد دلام
بشکنه تنهایی من با یه تبسم یه سلام
پاییز میاد از اشک تو واسه خودش غم میاره
بهار پیش رنگ نگات قشنگیشو کم میاره
عکس تو همیشه اینجاست که نده دوریت عذابم
بشمرم چندتا ستاره ؟ که ببینمت تو خوابم
بیا با من قدم بزن تو کوچه درد دلام
بشکنه تنهایی من با یه تبسم یه سلام
پاییز میاد از اشک تو واسه خودش غم میاره
بهار پیش رنگ نگات قشنگیشو کم میاره
کی از تو مهربون تره وقتی غریب و بی کسم
با شوق حس عطر تو تا زه میشه هر نفسم
عشق منو پیدا بکن از نامه های گم شده
شاید بفهمی این دلم از خود چرا بی خود شده...

بدون عنوان

نکنه ستاره ای بیاد و یاد تو رو نیاره........................................................

۲۰۰۹/۸/۲۵

بدون عنوان


رفته بودم نانوایی سنگکی همین نزدیک . گرم بود و احساس ذوب شدن دوباره به سراغم آمد. داشتم فکر میکردم که روز پنجشنبه برای آنهایی که نیستن خیراتی بکنم. همینطور که به تنور داغ خیره شده بودم و از شدت گرما حس نداشتم صدای یک آقایی پشت سرم آمد که گفت : آقا این طقلی ها جاشون تو بهشته ها. این تنور دل و جیگر آدم رو آتیش میزنه. ما تو خیابون را ه نمیریم که گرما زده نشیم اونوقت اینها ایستادن و دارن نون دست ما میدن. همون موقع یک ایده خوب به ذهنم رسید. اینکه به جای خرما و حلوا و اینجور خوردنی های گرم ، میتونم برای نانوای محلمان دوغ خنک ببرم به نیت خیرات. میتونم موقع افطار براشون یک ظرف میوه خنک ببرم . میتونم خیلی فکر های دیگه هم بکنم. حتما باید خرما خیرات کرد؟
----------------------
شاید پنجشنبه این هفته برم دیدن همه اونهایی که دلم براشون تنگ شده. شاید.

۲۰۰۹/۸/۲۴

بدون عنوان

کوچه های خلوت و قدم زدن.....................................................
لعنت خدا به این سه شنبه ها.....................................................

۲۰۰۹/۸/۲۳

بدون عنوان

نمیدونم خدا من رو برای حرص خوردن آفریده یا یک سری چیزها رو آفریده تا من حرص بخورم؟ هر بار که کاری رو به سرانجام میرسونم بالاخره باید چیزی پیدا بشه برای اینکه لج من رو در بیاره. مدتها بود که تلویزیون نگاه نمیکردم. شاید حتی به جرأت بتونم بگم که سالهاست که از تلویزیون داخلی چیزی نمیبینم. البته دروغ چرا ؟ در دیار غربت که بودم همه سریالهای ماه رمضان و عید و هر مناسبت دیگه ای رو به دقت نگاه میکردم. حتی تکرار اونها رو از شبکه ماهواره ای جام جم دو هم میدیدم. راستش انقدر دلتنگ و غمگین بودم که از صبح تا شب هر ننه قمری توی شبکه جام جم بود رو تماشا میکردم. اما این روزها هر بار مادرم تلویزیون نگاه میکند و من صدای آن را میشنوم حالت عجیبی بهم دست میده. حالتی شبیه به تهوع همراه با عذابی از درون . گاهی میخوام برم و خاموشش کنم. گاهی میخوام خردش کنم. گاهی هم ترجیح میدم کر بشم اما چیزی نشنوم. نمیدونم آیا خود دوستان از این همه پرت و پلا شرمنده نمیشن؟

۲۰۰۹/۸/۲۲

تابستان 88

همه چیز مثل برق و باد گذشت. دو ماه کار بی وقفه من. کاری که هر سال برای شروعش نذر میکنم که خدایا امسال تابستان رو هم بی خطر بگذرونیم. خدا میدونه که این دو ماه رو هیچوقت درست نمیخوابم. از وحشت مسولیت خطیری که به گردن دارم. از نگرانی برای بچه ها. از بیماری های شایع در تابستان. از اینکه شاید امسال نتوینم از پس اجاره استخر بربیاییم. اما خوب هر سال خدا رو شکر به خوبی و خوشی سپری شده. روز آخر بعد از برگزاری مسابقات وقتی صورت خندون مامان ها رو میبینم و وقتی میگن امسال تابستون بهترین سال برای بچه هاشون بوده به خودم میبالم. یعنی راستش احساس غرور میکنم. از خدا هم هر لحظه سپاسگذاری میکنم . برای اینکه همیشه بی خطر گذشته روزهامون. از اینکه بعد از دو ماه طاقت فرسا میبینم که حتی یک مورد بیماری بین بچه ها شایع نشده و همه سلامت و خوب آمدن و رفتن به خودم و به همه گروه کار میبالم. از همه دوستانم متشکرم. از همه اونهایی که امسال هم در حد توان ما رو یاری کردن ممنونم. خدا میدونه که امروز چه آرامشی دارم. گرچه که دوباره از فردا به دنبال کار خواهم بود اما همین آرامش عجیبی که نصیبم شده برام هزاران هزار می ارزه.

۲۰۰۹/۸/۲۰

ترانه ای که ترانه سرایش را نمیشناسم....

همیشه خسته از روزای برفی
عشق پریشون شده دو حرفی
گفته بودم اگه دلت گرفته است
کنج دلم جا واسه ی دلت هست
شاید دلت خواست و باهات نیومد
یا شاید هم دلت باهات میومد
هرچی که بود بذار که گفته باشم
هر جا که رفت دلت منم باهاشم
عشق گذشته از پل ، دشت پر از گلایل
گمشده دو حرفی ، خسته ی روز برفی
گفته باشم هنوزم اگه دلت گرفته است
بیا که کنج قلبم جا واسه ی دلت هست
حالا که تقویم من زمستوناش زیاده
تو کوچه های سردش همیشه برف و باده
باید بیای ببینم بهار خنده ها تو
بیا بذار تموم شه روزهای برفی با تو
رنگ غم و به شعر شادم زده
دشت پر از گلایل غمزده
دلم میخواد خودت بیای ببینی
نبض من و قلب تو باهم زده
عشق گذشته از پل ، دشت پر از گلایل
گمشده دو حرفی ، خسته ی روز برفی

۲۰۰۹/۸/۱۹

راکد مانده ام

اگر میتوانستم حدس بزنم که بعضی از آدمها با کنترل از راه دور توانایی خاموش و روشن کردن یا در حالت پاوز قرار دادن آدمهای دیگر را دارند مطمئنا امروز فکر میکردم که یکی از همین آدمها مرا تحت سلطه خویش درآورده. باور کردنش گاهی مشکله اما واقعا در حالت عجیبی از سکون قرار دارم که فکر میکنم یک نفر دگمه پاوز را زده و یادش رفته دوباره من رو با یک اشاره از این حالت در بیاره. هر روز که میگذره از روز قبل عجیب تر میشم. احساسات متفاوت به مغزم هجوم میاره و افکار عجیب و غریب به سراغم میاد . نمیدونم در چه دوره ای زندگی میکنم. گاهی فقط برای چند لحظه فکر میکنم که سرنوشت ما چیست؟ چرا بازگشت به ایران رو بهترین راه دیدم؟ اما فقط با دو ثانیه تامل میبینم که اصلا حتی برای یک دقیقه هم دلم نمیخواد به اون زندگی مزخرف برگردم. دوباره حالت سکون پیدا کرده ام. فقط وقتی به بودنم در اینجا فکر میکنم به هیجان میام و میتونم چند کلمه بنویسم . از روزی که برگشتم انقدر همه چیز سریع اتفاق افتاده که گاهی خودم دچار سرگیجه میشم. چقدر تجربه کسب کردم توی همین سه ماه و نیم. چقدر دلتنگ شدم چقدر هیجان داشتم و چقدر این روزها در نبود دوستی مهربان غمگینم. روزهایی که با سرعت گذشتند و حالا من باید بعد از پایان مرداد ماه مثل دیوانه ها به هر دری بزنم تا کاری نیمه وقت پیدا کنم. نیمه وقت چرا؟ خوب چون پسر کوچک من امسال مدرسه میره و به مامانش احتیاج داره. مامانش هم به کار نیاز داره. خوب پس تنها راه اینه که من به کار نیمه وقت تن بدم تا آرامش از خونه نره. شاید هم راهی دیگر رو پیدا کنم. اما میدونم که کارها کمی به هم گره خواهد خورد. خدایا شکر مثل اینکه من از حالت سکون خارج شدم. در اثر استرس وارده جهت فکر کردن کاملا بیدار شدم.

۲۰۰۹/۸/۱۷

من و حوضم

ثانیه ها و دقایق و ساعتها و روزها گذشتند و من هنوز در فکر هستم. در فکر اینکه چه شد و چه خواهد شد. دلتنگم . خسته هستم. روزها میگذرند و من حتی نمیتوانم از ته دل بخندم. گاهی یادم میرود که اخمهایم را باز کنم. گاهی حتی یادم نمی ماند کارهای عادی روزانه ام را. یک جوری هستم. امروز گفتم وای دو ماه از شروع کار گذشت و همین روزهاست که با پایان مرداد ما هم کار تابستانی را تعطیل کنیم. وقتی به بقیه همکارانم این را گفتم دیدم آنها هم با من هم عقیده اند. امسال زودتر از هر سال دیگری گذشت. نه اینکه خوش گذشته باشد. اما سرعتی عجیب داشت همه چیز. شاید هر روز حدود هفت هشت ساعتی کمتر از روزهای عادی بود.
انقدر منتظر بودم که هر روز خبری برسد و اتفاقی جدید بیفتد که روزها گذشتند و من ماندم و حوضم. آنهایی که مرا میشناسند میدانند که واقعا من مانده ام و حوضم. که همین روزها از این حوض هم چیز زیادی باقی نخواهد ماند. دلم برای همین حوض کوچک هم تنگ میشود. شاید سال دیگر شاید هم چند ماه دیگر دوباره شروع کنیم. نمیدانم.

۲۰۰۹/۸/۱۵

بدون عنوان

بهترم...
اما دست و دلم به نوشتن نمیره... کار زیاد دارم. روزهای پایان کارم است و حسابی شلوغ است... احتیاج به یک گوشه دنج دارم...

۲۰۰۹/۸/۱۳

بدون عنوان

امروز بیست و یکم مرداد سال هزار و سیصد و هشتادوهشت است. میخواهم حس کنم که در ساعت نه و هشت دقیقه این پنجشنبه شب زنده ام و با تمام وجودم نفس میکشم. حس عجیبی دارم. انگار شبها تمام تحریکات مغزیم از بین میرود. نه میتونم حرف بزنم و نه میتونم چیزی بنویسم یا تماشا کنم. حالم از تلویزیون به هم میخوره. از اینکه هر بار تلویزیون را روشن کنم و دچار اضطراب بشم متنفرم. دلم میخواهد برگردم به گذشته ها. گذشته هایی نه چندان دور. گذشته هایی که فقط خنده ها و شادیهایمان را به یادم میاورد. نمیدونم چه حکمتی است که هیچ چیز نا خوشایندی به یادم نمیاد. کاش میشد همه چیز را نوشت. کاش میشد زندگی رو به عقب برگردوند و همه اون لحظه هایی رو که آدمها از دست میدن بهشون پس داد .
مدتی است که حال نوشتن ندارم. خیلی وقت است.. البته سعی کردم هر بار با جمله ای یا ماجرایی حضورم رو اعلام کنم اما خوب ، اینها همه آن چیزی نیست که من میخواهم بگویم. شاید فردا... شاید چند روز دیگر بتونم ... شاید هم هیچ وقت نتونم ....
اینها نا امیدی نیست... خواهش میکنم فکر نکنید من افسرده ام . فقط دلم برای دوستی عزیز تنگ است. او به سفر ابدی رفته . و من بسیار دلتنگ..........

۲۰۰۹/۸/۱۲

دلتنگ

گذشت.. مثل برق و باد. و حالا من بهت زده اینجا نشسته ام. برایت در یاهو مسنجر نوشتم با اینکه رفتی من هیچوقت اسمت را پاک نخواهم کرد. حالا هفت روز که هیچ ، هشت روز گذشت و من هنوز در بهت و ناباوری اینجا نشسته ام. دلتنگ ....

۲۰۰۹/۸/۱۰

ش.

فردا هفت روز میگذرد. نپرس از چی؟ فقط بدان که هفت روز گذشت...

۲۰۰۹/۸/۶

شوک

وقتی شوک در زندگی قدم میگذارد دیوانگی از بدیهی ترین پیامد های ممکن خواهد بود.

۲۰۰۹/۸/۳

التهاب

من دچار یک نوع التهاب شده ام. التهاب عجیبی برای رسیدن به مقاصدم. نه، نمیگم که خیلی اراده دارم یا خیلی مصمم هستم ، فقط به شدت دوست دارم مقاصدم را دنبال کنم و به نتیجه مطلوب برسم. الان اصلا حال و حوصله شکست خوردن رو ندارم و در ضمن صبوری رو هم گذاشته ام کناری تا خاک بخوره. نمیدونم چرا اما دلم میخواد همه چیز در چشم برهم زدنی اون جور بشه که من دلم میخواد. روز و شب حواسم به هدفها و آرزوهامه و خیلی خوشحال میشم اگه از فردا صبح-نه دیره-از امشب-نه-از همین دقایق بعد همه چیز به سرعت رو به سویی بره که من میخوام.
پر رو نیستم ، فقط خیلی خوش بین هستم.
این حس زیاد طول نمیکشه . همین که خبرها رو بخونم و ایمیل دوستان رو مروری کنم حالم مثل همه روزهای گذشته میشه.
خوش بینی شاید دو سه ماه یک بار سری به من بزنه اون هم خیلی کوتاه. برای همین باید قدرشو بدونم .

۲۰۰۹/۸/۱

روزگار غریبی است !!!

بدون شرح!