گاهی وقتی به عقب بر میگردم و نگاهی به روزگار سپری شده میندازم سرم گیج میره از این همه ماجرا. از اون همه هیجان. از همه خوب و بدهایی که برام اتفاق افتاده. امروز عصر بعد از مدتها یک کم توی تخت دراز کشیدم و به روزهای گذشته فکر کردم. به سالهای دور. کودکی ، نوجوانی و جوانی ام. همه آنچه را که یادم میامد مرور کردم. روزهایی که پر از التهاب و هیجان بودم. کودکی بی نظیرم را. نوجوانی پر شورم را و جوانی پر از ماجرایم را. به روزهایی فکر کردم که چه خوش بودیم. یادم میاد همیشه دور و برم پر از آدم بود. فامیل و دوست. یادم میاد که یکی از پسرهای فامیل بهم فیزیک درس میداد و وقتی نمره امتحانم 6 شد و بهش زنگ زدم گفت من همین اندازه هم بهت امیدوار نبودم. امروز از یادآوری این موضوع کلی با خودم خندیدم. یادم میاد تمام سالهای مدرسه را. روزهایی که با دوستانم در گرمای خرداد و بعد از امتحانات نهایی سال آخر ، هر روز یک آب طالبی میخوردیم و به حد مرگ مزخرف میگفتیم و میخندیدیم. حس عجیبی دارم الان که دارم این رو میگم. احساس میکنم دختر دبیرستانی های حالا اصلا حال و روز ما را ندارند. نسلشان عوض شده. لحن حرف زدنشان هم. گاهی طوری به آدمها نگاه میکنند که طرف باید سرش رو بندازه پایین و رد بشه وگرنه توسط یکی از همین دخترها قورت داده میشه. نمیدونم شاید اشتباه فکر میکنم ولی حقیقت اینه که نسل اینها با ما فرق داره. یادمه مامان همیشه میگفت شماها خیلی پررو هستین. الان میگه واااای من به شماها میگفتم پررو؟ اینها دیگه چی هستن؟ خلاصه که امیدوارم این دخترهای نوجوان هم 20 سال دیگه که میشینن اینجا و خاطره ای مینویسند یا به یاد میارن مثل من و هم سن و سالهای من ، کیف کنند. از به یاد آوردن چهره دوستام خنده ام میگیره. از یاد آوری این موضوع که همه چه دماغها و چه ابروهایی داشتیم . البته دماغ بنده همونی که بوده هست اما خوب کلی قیافه های همه فرق کرده به مرحمت این جراحی پلاستیک. حالا همه ما یک یا دو تا بچه داریم و وقتی در سال یا دوسال یک بار همدیگر رو میبینیم کلی بچه هامون با هم کیف میکنند.
این روزها کار زیادی نمیشه کرد و اگر بخوام خودم و خانواده ام رو شاد نگه دارم باید با برگشتن به خاطرات گذشته خوش باشم. روزهای عجیبی است. من هنوز پر از سوالم . سردرگمی عجیبی که دو ماهی میشه بهش دچار شدم باعث شده که فکر کنم باید کمی به راههای شاد زیستن هم فکر کرد. گاهی دلم میخواد فریاد بزنم گاهی نیاز به خنده دارم. گاهی به شدت احتیاج به گریه دارم. گاهی هم فقط دلم یک کاناپه میخواد . یک جای دنج. یک خونه که توش بشینم و آرامش داشته باشم. بی اونکه فکر کنم کسی الان زنگ در رو میزنه یا تلفن میکنه و افکارم رو بهم میریزه. گاهی دلم میخواد تا سر حد مرگ غذا بخورم ولی الان دو ماهی میشه که حتی خوردن رو هم کنار گذاشتم. خدا کنه با شروع کاری جدید حواسم کمی پرت بشه و بتونم دوباره عادی بشم. (( من الان واقعا غیر عادی هستم ))
این روزها کار زیادی نمیشه کرد و اگر بخوام خودم و خانواده ام رو شاد نگه دارم باید با برگشتن به خاطرات گذشته خوش باشم. روزهای عجیبی است. من هنوز پر از سوالم . سردرگمی عجیبی که دو ماهی میشه بهش دچار شدم باعث شده که فکر کنم باید کمی به راههای شاد زیستن هم فکر کرد. گاهی دلم میخواد فریاد بزنم گاهی نیاز به خنده دارم. گاهی به شدت احتیاج به گریه دارم. گاهی هم فقط دلم یک کاناپه میخواد . یک جای دنج. یک خونه که توش بشینم و آرامش داشته باشم. بی اونکه فکر کنم کسی الان زنگ در رو میزنه یا تلفن میکنه و افکارم رو بهم میریزه. گاهی دلم میخواد تا سر حد مرگ غذا بخورم ولی الان دو ماهی میشه که حتی خوردن رو هم کنار گذاشتم. خدا کنه با شروع کاری جدید حواسم کمی پرت بشه و بتونم دوباره عادی بشم. (( من الان واقعا غیر عادی هستم ))