۲۰۰۹/۱۰/۳۰

پازل بهم ریخته

من یک پازل بهم ریخته دارم. به هر دری که میزنم نمیتوانم آنرا جمع کنم. باید بنشینم ، تصمیمی بگیرم ، همتی کنم ، روزها و شبهایم را پر از تفکر و تامل کنم تا شاید بتوانم این پازل درهم و برهم را به شکلی در آورم که لااقل بتوانم به آن نگاه کنم و حدس بزنم که تصویر نهایی چیست. اگر بتوانم جوری آنرا مرتب کنم که تکه ای را دور نریزم چه بهتر شاید باید تکه هایی را به آن اضافه کنم . اما در دکان هیچ کاسب زبر دستی هم تکه های پازلی که من آنرا در دست دارم گیر نمیاید.
کاش فرشته های مهربان بیایند و شب که خوابم پازلم را بچینند و بروند. بی آنکه یادم بیاید بهم ریختگی اش را. تکه های این پازل باید جوری بهم چفت شوند که دست هیچ نا اهلی آنرا نشکند. باید بچسبانمشان . باید فکری کنم. پازل من یک دنیا برایم ارزش دارد.

۲۰۰۹/۱۰/۲۷

گله و شکایت

تازه یک سال میشه که رو آوردم به خوندن وبلاگ. راستش همیشه سرم شلوغتر از این حرفها بود که بخوام وبلاگ بخونم اما مدتی که در ایران زندگی نمیکردم برام شد یک تفریح. شاید یک عادت برای سرپوش گذاشتن روی غم غربت. همون غربتی که بعد از دوسال سختی باز من رو کشوند به خاک خودم. شاید هم از سر بیکاری بود چون یا داشتم زبان میخوندم یا توی خونه داشتم به کارهای روزمره و خسته کننده زندگی میرسیدم. خلاصه هرچیزی که بود این وبلاگ خوندن من رو معتاد خودش کرد. در این میون اسامیی که در وبلاگها به طور مشترک به حافظه اون صفحه سپرده شده بود من رو واداشت تا وبلاگ کسانی رو بخونم که در همه جا اسمشون رو میدیدم و الحق که بعضی از اونها واقعا تحسین برانگیز هستند. اما دیشب یکی از اون آدمها بدجوری رفت روی اعصابم. از اینکه در این سن کم قلمی داره که تحسین همه رو برمی انگیزه و واقعا نثر و طنز بی نظیری داره نمیتونم بگذرم اما دلم ازش گرفت. راستش از الفاظی که برای بعضی از آدمها بکاربرده بود بدم آمد. اقشار مختلفی که توی مملکت ما دارن کار میکنن هر کدام بنا به حرفه ای که انجام میدن قابل احترامند. از رفتگر و مرده شور و بقال و راننده تاکسی گرفته تا معلم و مدیر و کارمند بانک و غیره. این آدمهای هرکدام برای در آوردن نان حلال بنا به احتیاجات شخصی خودشون و همینطور نیازهای جامعه دارن زحمت میکشن . گاهی انقدر دنیا بهشون فشار میاره که باید با یکی درد دل کنن. حالا اگر اون آدم من یا تو یا هرکدام از ما باشیم ، باید به خودمون اجازه بدیم در باره اون آدم چنین قضاوتی کنیم؟ باید با الفاظی که اون رو به حیوانات تشبیه میکنه از اون آدم یا حرفاش یا رفتارش یاد کنیم؟ به نظرم خیلی باید خودمون رو دست بالا گرفته باشیم.
نه دوست من .. یک کم به خودت بیا.

۲۰۰۹/۱۰/۲۶

بدون عنوان

روزهای پر کاری دارم. پر از دوندگی. امیدوارم زودتر از دست مستاجرمان راحت بشم. دلم شور میزنه برای آن خانه دسته گلی که بهش دادم و حالا نمیدانم چه به روزگارش آورده که میترسه برم و داخلش رو ببینم. خدایا فقط این چند روز آخر من رو حفظ کن و از دست این آدم نجات بده که در این یک سال چیزی جز دردسر برام نداشته.
استخر خوب پیش میره. کارهایم هم. اما خسته و کوفته میشم. باید شاگرد بیشتری بگیرم. راستی شاید به زودی یک جای اساسی برای کار بگیرم. فعلا یکی زیر سر دارم.

۲۰۰۹/۱۰/۲۲

روز خوش شانسی

صبح ساعت هفت و نیم وقتی آماده ای تا از خونه بری بیرون و هزار و یک برنامه برای خودت ترتیب دادی که در این پنجشنبه شلوغ انجام بدی اولین چیزی که حالت رو میگیره اینه که بری توی پارکینگ و لاستیک عقب خوابیده باشه روی زمین. بعد جک رو درمیاری و آستین و بالا میزنی و بسمه الله میگی اما ناگهان متوجه میشی که جک مثل سابق کار نمیکنه و بعد از نیم ساعتی کلنجار رفتن تازه روان میشه و میتونی بازش کنی. دو سه دقیقه بعد میفتی به جون پیچ چرخها که آنقدر سفت هستند که دست به دامن هر عابری که از جلوی در پارکینگ عبور میکنه میشی. بالاخره بقال محله به دادت میرسه. جالب اینجاست که در همین لحظه ناگهان با فشار انگشتهای آقای بقال به زاپاس متوجه میشی که ای دل غافل ایشون هم پنچر تشریف دارن.
خلاصه آقای بقال برادری رو در حقت تموم میکنه و میره موتورش رو میاره و جفت لاستیک ها رو میبره میده به تعمیرگاه سر کوچه. اما تعمیرکار 9:30 میاد. و فقط پدر پیرش میگه برو دوباره بیا من میگم اول اینها رو برای تو درست کنه که در نمونی. خلاصه با کلی سلام و صلوات ساعت 10 کار تموم میشه و اصلا تایر ها پنچر نیستن بلکه از اون فیستول بغلش که ظاهرا یک اسمی تو مایه های والف یا والو یا هر کوفت دیگه ای داره هوا در میره و آقای مکانیک به سرعت برق به این مهم پی میبره. خدا عمرش بده واقعا. با ماشین خودش من و چرخها رو میاره خونه و همه راه میگه (( آبجی)). فکر کنم اول صبحی ترسیده که مبادا من نظر بدی بهش داشته باشم. این کلمه رو چنان با غلظت میگه که میخواد تاکید کنه که (( آبجی)) شما خود خود همشیره مایی...
من هم برای اینکه خیلی شرمنده نباشم و با دو هزار تومن از خجالتش در نیام میگم این ماشین باید روغنش عوض بشه. میگه من برمیگردم شما هم بیا تعمیرگاه. میدوم و میرم کیف پول رو از بالا میارم و میرم خدمت (( خان داداش )). هاها
چشمتون روز بد نبینه که روغن نگو ؛ یک دیگ مایع سیاه بگو . بعد هم گفتم کاش آب باطری رو هم یک نگاهی میکردی. ای خداااااا بیابان برهوت بیشتر از باطری این بیچاره آب داشت. خلاصه ماشین امروز نفس کشید. فکر کنم میگن :عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد. این پنچری و بی زاپاسی باعث شد که این اتومبیل طفلک کمی حال و روزش خوب بشه. ما هم حالا یک داداش مکانیک داریم. خدا به من برادر نداد ، نداد ، وقتی داد هم چی داد.
من به هیچ کدوم از کارهایی که داشتم نرسیدم. اما به ماشینی که همیشه داره بهم حال میده رسیدم. خیلی دلم براش سوخت. قول میدم این آخرین باری باشه که اینطوری به زور نفس میکشی. قول شرف.

۲۰۰۹/۱۰/۲۱

جایی برای باور خوشبختی

این جمعه یعنی اول آبان سال هزاروسیصدوهشتادو هشت در موسسه محک جشن و بازار خیریه برپاست. این موسسه که توسط افراد خیر به شکوفایی رسیده همه ساله تعدادی بازار خیریه برپا میکنه و تمام عواید این بازار صرف درمان کودکانی میشه که از بیماری سرطان رنج میکشن.
سالهای ساله که من این موسسه رو میشناسم و هربار که به اونجا قدم میگذارم یادم میفته که داشتن سلامتی بزرگترین نعمتی بوده که خدا به من و خانواده ام داده. این موسسه جایی است برای باور خوشبختی. در روزهای جشن کودکان بستری در بیمارستان را نمیبینید و فقط میایید خریدی میکنید به نیت کمک به این عزیزان .
در روزهای عادی دیگه با خود شماست که دوست دارید باز هم به آنجا سری بزنید یا فراموش کنید که در آنجا کودکانی هستند که علاوه بر تحمل درد و رنج این بیماری باید هزینه هنگفت درمان را هم به جان بخرند .
دوستان من بیایید همه ما در روز جمعه دور هم جمع بشیم. و به پاس همه نعمتهایی که خداوند در اختیار ما گذاشته این روز را برای این کودکان صرف کنیم.
آدرس: اول بزرگراه ارتش - بلوار اوشان - انتهای بلور- بیمارستان تخصصی محک/
ساعت 10صبح تا 6 بعد از ظهر.
ضمنا برای ناهار جمعه میتوانید از بازار محک خرید کنید. یادتان باشد این موسسه فقط توسط کمکهای شما عزیزان اداره میشود.

۲۰۰۹/۱۰/۲۰

بدون عنوان

روزهایی که می آیند و میروند برای من پر از التهاب است. بعضی از این التهابها خوشایند و بعضی هم خیلی دست و پا گیر است. مجبور شدم که به کلاس نروم. خیلی هم از این موضوع دلخورم. راستش این هفته که اصلا نشد . از هفته دیگه هم که مدارس یک ساعت دیرتر شروع میشه من میمونم و حوض مبارک. بی هیچ کمکی باید بدو بدو ها رو ادامه بدم. خوب اشکال نداره. دوباره ترم دیگه از اول شروع میکنم. چیزی نمیشه که. بدنم نرمتر میشه اگر تمرین کنم البته.
این روزها در حال عوض و بدل کردن هستم. خیلی چیزها در چند روز آینده جابجا خواهند شد و امیدوارم بعد از مدتها یک نفس راحت بکشم . دوست دارم وقتی قرار داد جدید را مینویسم ، همون روز بعد از ظهر بیام خونه یک نسکافه داغ داغ برای خودم درست کنم. بشینم روی کاناپه ، زانوهام رو توی بغلم بگیرم و به هیچ چیز فکر نکنم. نسکافه ام را بنوشم و از گرمایش لذت ببرم.
در جلسه اولیا و مربیان مدرسه پسرم کاندید شدم و مادر ها هم کلی ذوق کردن. اما مدیر مدرسه خیلی هم خوشحال نشد. خیلی با خودم کلنجار رفتم که کاندید نشم . اما دیدم نمیشه. دیدم هیچ دلم نمیخواد از اتفاقات اطرافم بی خبر باشم. بخصوص که فرزندم انقدر حساس است که ترجیح میدم به این بهانه ها هر چه بیشتر بدونم توی این مدرسه چی میگذره. خدا را چه دیدید؟ شاید بتونم کارهای قشنگی کنم. شاید بتونم محیط را شاد کنم. شاید خیلی چیزهای دیگر . نمیدونم . حالا باید ببینم اصلا قراره که رای بیارم یا نه؟ خدا میدونه.
وقت زیاد دارم برای فعالیت اضافه و فوق برنامه . برای همین هم دلم میخواد خیلی خوب به این آقای مدیر محترم که گفت اگر آقایون کاندید بشن من راحت ترم بفهمونم که یک من ماست چقدر کره میده. خوشم میاد بعد از گفتن این جمله 2 آقا و 8 خانم کاندید شدن.

۲۰۰۹/۱۰/۱۴

من و چهارشنبه

وقتی همه لذتهای عالم را میتوانی در بلعیدن یک نان قلمبه خوشمزه پیدا کنی چرا باید دنبال لذتهای دست نیافتنی باشی؟ وقتی میتوانی با شکمویی در یک روز حسابی شاد بشی یا وقتی میتوانی یک روز تعطیل مزخرف را با دو تا از دوستان قدیمیت بگذرونی که تا سر حد مرگ باهاشون میخندی و از شدت قهقهه زدن اشکهات سرازیر میشه چرا باید زندگی رو به خودت زهر کنی آخه؟ خوب در این چهارشنبه تعطیل که من هیچ کاری برای انجام دادن نداشتم و از روز قبلش توی این فکر بودم که اه چه تعطیلی بی ربط و چرندی !! یک دفعه یکی از بچه ها زنگ میزنه که کارت سوختت رو برام میاری ؟ منم میگم آره عزیز دلم. بعد که میرسم سر قرارم میگه میای بریم پیش آرایشگرم ؟ میخوام موهامو مش کنم. میگم بزن بریم که مردم از بی کاری. میریم. آرایشگر آشناست و کار میکشه به ناهار و چایی و مش و ابرو و تخفیف و کلی حرف و خنده . وقتی میام بیرون انقدر بهم خوش گذشته که انگار نه انگار در این دنیا غمی هم وجود داره. بعد میرم نان سحر و کلی نون میخرم به بهانه کودک جان اما توی راه چنان یکی از اونها رو میبلعم که انگار دارم باهاش همه مزه های خوب عالم رو قورت میدم.
حالا همه خوشمزگیهایی که دلتنگش بودم را بلعیده ام. حالا پر از انرژی هستم. و فردا میخوام یک روز تازه رو شروع کنم. وای که چقدر خوبه همه روزهایی که به خاطر داشتن همه این خوشیها هزاران بار خدا رو شکر میکنم.

۲۰۰۹/۱۰/۱۲

بام تهران

بام تهران رو بعد از مدتها دوباره دیدم. یعنی رفتم اونجا و قدم زدم. سالها بود که طرف ولنجک نرفته بودم. بیشتر دوست داشتم برم درکه . امروز ساعت 3 بعد از ظهر هم خودم جوش آورده بودم هم جوجه جان. خوب وقتی هیچ کدام از اعضای فامیل در دسترس نیستن باید به فکر راه چاره بود. هر چی بهش گفتم بریم اینجا بریم اونجا فقط گفت نه. تا اینکه بهش گفتم یک جایی میبرمت که همه تهران رو زیر پاهات ببینی. خندید و بعدش گفت به شرطی که سربازهایی رو که تازه خریدم بیارم. اونها هم حوصلشون سر رفته. گفتم پس بزن بریم. خلاصه که چه هوایی . چه عصر دل انگیزی. چه جاده با صفایی. یادم میاد وقتی اون موقعها میرفتیم ولنجک من حالم از این بخش بهم میخورد . طولانی بود و حوصله سر بر. اما امروز این حس رو نداشتم. تمام راه راجع به برگهای زرد و خارهای خود رو و گیاه ها و سنگها و چراغ خونه هایی که از اون بالا مثل ستاره های زمینی برق میزدند حرف زدیم. کلی هم آقایون خوش مشربی که معلومه هر روز میان اونجا قدم میزنن با آرش گپ زدن و گفتن از امشب دیگه قول بده که هر روز بیای. اون هم با چه افتخاری میگفت که من هم مثل مامان و بابام ورزشکارم خیالتون راحت باشه. به یک آقایی هم گفت که اینجا خیلی جک و جونور نداره اما خوب اگر چندتا مورچه هم پیدا کنم بد نیست.
موقع پایین آمدن هم توی پارکینگ یک آیس پک خورد و من هم با اجازه یک نسکافه داغ . حس خوب نسکافه داغی که خوردم هنوز باهامه. خدایا این لحظه های خوب هیچوقت تموم نشن. یعنی میشه؟

۲۰۰۹/۱۰/۱۱

بدون عنوان

دوباره شروع کردم. به چی؟ خوب یک دقیقه صبر کن میفهمی. به تدریس. نه نه شنا که سر جای خودشه و البته طبق معمول بیشتر تابستونها بهش مشغولم و گاهی هم در فصلهای دیگه. و این روزها صد البته دارم میرم کشوری و کارهایی انجام میدم اما منظورم از شروع دوباره تدریس زبان انگلیسی و فرانسه است. امروز بعد از مدتها دوباره شروع کردم. یکی از شاگردهای چند سال پیشم هم باهام تماس گرفته بود چند هفته پیش و میخواست حالا دخترش رو بیاره پیشم. اصلا نمیدونستم ازدواج کرده که حالا یک دختر هم داره که چهار سالشه و مامانش میخواد از حالا شروع کنه به فرانسه یاد دادن به این مادمازل خوشگله. خوب طبیعیه که من هم با کمال میل پذیرفتم. حالا روزهای زوج در استخر هستم و روزهای فرد و جمعه ها تدریس میکنم. شاید آخر شبها هم بشینم و ترجمه کنم. اینجوری احساس بهتری دارم. حس خوب کار کردن و انجام اون چیزی که واقعا خوشحالم میکنه. باز دارم پیدا میشم. خوبه که روزهای گم شدن من زیاد طول نمیکشه. خیلی خوبه . چون دیگه از اون مواقعی که ماهها خودم رو گم میکردم خیلی فاصله دارم. شاید گم شدنم به دو سه ساعت هم نکشه و باز میشم همون شاپرک قدیمی و پر انرژی که کاری جز فعالیت نداشت.

۲۰۰۹/۱۰/۱۰

امروز و فردا

صبح رفتم استخر. نه برای شنا که صد البته برای کار. وقتی بدو بدو برگشتم خونه درست زمان تعطیلی مدارس بود و الحق که به موقع رسیدم . فردا صبح باید با بچه های کلاس آرش اینا بریم بیرون. قراره بریم نمایش کودکان و خوب من هم چون نماینده مامانها هستم باید همراهشون برم. و البته به شدت دلخورم چون درست همزمان شده با کلاسم و این هفته کلاس یوگام رو از دست میدم. اما خوب لبخند زیرکانه آرش وقتی بهش گفتم که منم میام ارزش هر چیزی رو داشت.
فردا یکی از بهترین دوستای من یک نی نی به دنیا میاره. پسرش با آرش هم سن و ساله و حالا یک دختر خانم مامانی توی راهه. و من خیلی خوشحالم براشون. خدا همشون رو برای هم حفظ کنه.
کلی از روزهای خوب خدا هست که آدم انقدر سرخوشه که یادش میره خدا رو شکر کنه. امروز یکی از همون روزهای خوب بود. همه روزهایی که من صبح میرم استخر برای کار برام به همین خوبی هستن. البته بیشتر از هرچیزی دیدن دوستای همکار بهم مزه میده. یاد گذشته کردن و هر و کر خندیدن.
فکر میکنم یکی از این دو روز تعطیلی در پیش رو یک کار اساسی انجام بدم. البته از حالا نمیخوام راجع بهش حرف بزنم ولی اگر انجامش دادم میگم.

۲۰۰۹/۱۰/۹

جمعه ها خون جای بارون میچکه

وقتی آرش خوابید تلویزیون روشن بود. وقتی که واقعا خوابش برد و از اتاق رفتم بیرون یک سریال شروع شده بود که حالا میدونم اسمش (( دلنوازان)) است. داشت آنچه گذشت رو پخش میکرد که رسید به جایی که پسره به دختره میگه با من ازدواج کن و دختره میگه من قبلا ازدواج کردم. یهو این ترانه پخش میشه : ((میخوام عاشق بشم اما تب دنیا نمیذاره .. سر راه بهشت من درخت سیب میکاره ))
نمیدونم این رو کی خونده اما چنان من رو میخکوب کرد که حالم دگرگون شد. شاید فکر کنی که خیلی هندی شدم این روزها ، اما نه ، واقعا یک جورایی دلم لرزید.
---------------------------------------------------------------------------------------------
دیشب رفتم سراغ کتابخونه مامان جان و کتاب زمین سوخته رو پیدا نکردم. برای همین پسرک بومی رو دوباره کمی ورق زدم. خوندن این کتاب برام مشکله . آخه با لهجه نوشته شده. میگی نه دو صفحه اش رو بخون اونوقت میفهمی من چی میگم. کشته میشم تا بعضی از لغاتش رو حدس بزنم بعد هم باید معنیش رو بفهمم.
----------------------------------------------------------------------------------------------
امروز یک اتفاق مسخره افتاد . رفتم نشر چشمه وقتی وارد شدم آقای فروشنه گفت خانم تعطیله... دم در فیلمبرداری بود و اون آقا توضیح داد که اینجا امروز فیلمبرداریه و تعطیله. آمدم بیرون یکی از اعضای گروه گفت خانم توی کادری. راستش حرسم گرفته بود. امروز احساس کردم هرجا برم مزاحمم.

۲۰۰۹/۱۰/۸

روز جهانی کودک

امروز رفتم و یک باشگاه دیدم برای راه اندازی سالن بدن سازی اما به درد کار من نمیخورد. راستش خیلی دلم رو خوش کرده بودم چون قیمتش عالی بود اما خوب باشگاه بیشتر جنبه مردونه اش میچربید و اصلا جا برای ایروبیک و رقص ( حرکات موزون) نداشت پس دست از پا درازتر برگشتم خونه. توی راه یک گلدان بنفشه آفریقایی گرفتم. خیلی قشنگه . کلی روی میزمون رو خوشگل کرده. فقط میدونم که گیاه حساسیه و باید خیلی نازش رو بکشم.
به خاطر روز جهان کودک جوجه جان رو بردم کانون پرورش. بعد از کلی خرید برای خودش و دوستان مدرسه و غیره رفتیم پارک ساعی که چقدر خوش گذشت بهش. بعد هم یخ کردیم و برگشتیم به سمت خونه که دل آقا کوچولو آیس پک خواست. طبق معمول طعم نسکافه اما بدون موز و بقیه خرت و پرت ها. خلاصه که آیس پک رو که زد به بدن گفت من الان حس میکنم حوصله ام سر رفته. قیافه من در اون لحظه دیدنی بود ها. گفتم باشه میریم خونه و هر کاری تو بگی میکنیم . خوشبختانه لازم نیست باهم بجنگیم تا حرف آخر رو بزنیم . آمدیم خونه و با هم یک فیلم مسخره دیدیم و بعد هم شام و قصه و لالا...
کانال بی بی سی امشب مستند احمد محمود داشت و من دیوانه ام امشب. دوباره دلم هوای خوندن کتابهاش رو کرده. به خصوص زمین سوخته.

۲۰۰۹/۱۰/۷

فال حافظ گرفتم


روز وصل دوستداران یاد باد
یاد باد آن روزگاران یاد باد
کامم از تلخی غم چون زهر گشت
بانگ نوش شادخواران یاد باد
گر چه یاران فارغند از یاد من
از من ایشان را هزاران یاد باد
مبتلا گشتم در این بند و بلا
کوشش آن حق گزاران یاد باد
گر چه صد رود است در چشمم مدام
زنده رود باغ کاران یاد باد
راز حافظ بعد از این ناگفته ماند
ای دریغا رازداران یاد باد

۲۰۰۹/۱۰/۶

به دوستم

میخواستم بخوابم که نمیدونم چه شد یاد اون روزی افتادم که همه شما غصه دار بودین . خواهری از دانشگاه اومده بود و برای تو غصه میخورد. اوووووووووووو میدونی چند سال پیش بود؟ من هنوز دبیرستان میرفتم. شبش خواهری آمد خونه شما. قشنگ یادمه. و من هم فردا صبحش امتحان داشتم و موندم خونه. وقتی که دو روز بعد برگشت گفت دیوانه شدم. اینها همه مدت نشستن و دارن (( پرنده های قفسی )) گوش میدن و برای اون متوفی اشک میریزن. برای همین همیشه از سیاوش قمیشی خاطره خوبی نداشت. اوه یادم اومد. من اون سال کلاس کنکور میرفتم. و چقدر بعدها همه ما با هم خاطره پیدا کردیم. چه قدر روزها و شبهای مشترکی را با هم داشتیم و چقدر همه چیز در زندگی برای ما قشنگ بود. دوستم ، فردا دو ماه از پر کشیدنت میگذره. فقط خوشحالم که دیگه درد نمیکشی و خوشحالم که همه این سالها با هم خوش گذروندیم. دوستم ، این روزها میتونم خیلی راحت و بی دردسر بهت سر بزنم. میدونی دلم میخواد یک دل سیر بشینم پیشت و کلی برات حرف بزنم. یک عالمه حرف دارم. یک دنیا. امروز همه مدت یادت بودم. وقتی از جلوی شرکتتون دو بار به اجبار گذشتم. وقتی از جلوی خونه تو گذشتم . وقتی فکر کردم که چقدر منتظر بودی که زمستون امسال من یک استخر حسابی راه بندازم و تو توی یک ساعتهایی تنهای تنها بیای تا کسی با نگاه کنجکاوش بررسیت نکنه. دوستم ، روزهای قشنگی نیست که بگم کاش بودی و میدیدی. اما اگر بودی چقدر با هم حرف داشتیم. و میدونم هر جمله ای که برات میگفتم تو هم در جواب میگفتی : خل چل آخه این چیزها به تو چه.
دوستم ....

۲۰۰۹/۱۰/۵

بدون عنوان

حس عجیبی دارم. امشب داشتم به پشت بامهای خالی اطرافم نگاه کردم و حس غریب تنهایی باز هم به سراغم آمد. به پشت بامهایی که خفه و گرفته اند و هیچ آوایی از آن بر نمیاید. من دلم سخت گرفته است از این...

۲۰۰۹/۱۰/۴

بدون عنوان

خدایا چه خوبه که من میرم کلاس یوگا و چه حالی میکنم یکشنبه صبحها بعد از اینکه از کلاس در میام. انگار روی ابرهام. سبک و دل انگیز. خیلی حال خوبیه. متشکرم خدای مهربون

۲۰۰۹/۱۰/۳

شنبه ای که شبیه شنبه های دیگر نبود

امروز چندتا کار حال من رو خوب کرد. یکی از اونها این بود که از صبح شهرام شبپره گوش کردم و کلی شاد شدم. دوم اینکه یک عالم نونهای خوشمزه از اقصی نقاط تهران خریدم. از نان سحر گرفته تا نون لواش بسیار خوشمزه ای که نزدیک فرهنگسرای ارسباران است و نان تافتونی که در خیابان فرخی به موازات پاسداران است. همه این جاها کار داشتم و وقتی آمدم خونه دیدم مثل دیوانه ها کلی نون خریدم. فکر کنم نون خونم آمده بود پایین. کار دیگه ای که کردم و خیلی هم خوشحال بودم این بود که عصری جوجه جان رو بردم پارک ملت. راستش از کم تحرکی بچه ها توی دوران مدرسه خیلی میترسم. معمولا بچه ها در این دوران هم اضافه وزن پیدا میکنند هم به شدت خموده و بی حوصله میشن اما دیشب طی یک ترفند ویژه وقتی داشتم برای پسرم پیک سلامتش رو میخوندم که هی باید دستاشو بشوره و جلوی دهنش رو موقع عطسه و سرفه بگیره ، جمله ها مثل برق به ذهنم رسید که همه دانش آموزان باید هر روز یا حد اقل یک روز در میان یک ورزش را به طور حرفه ای و مداوم انجام دهند. خوشبختانه چون هم من هم پدرش ورزشکاریم منظور من رو از حرفه ای و مداوم خوب متوجه میشه. در نتیجه امروز وقتی گفتم بریم پارک خودش گفت پارک ملت هم جا برای دویدن داره هم وسیله برای ورزش کردن. راستش خیلی از این استقبالش خوشحال شدم و من هم با اینکه میونه ای با ترافیک ندارم اما راه افتادم. فکر میکنم اگر نه توی این کار بیارم خودم خودم رو دست انداختم.
خلاصه که خسته و هلاک از پیاده روی و دوندگی در پارک برگشتیم و ساندویچ مرغی که من با نانهایی که صبح از نان سحر خریده بودم و درست کرده بودم را زدیم به بدن. و کلی هم از این شام سرپایی خندیدیم و کیف کردیم. حالا دو ساعتی میشه که گل پسر خوابه و من نشستم پای این دستگاه و هی میگم خدایا شکرت چه روز خوبی رو گذروندیم.

۲۰۰۹/۱۰/۱

یک روز ساده

فکر میکنم روزهای دوندگی با دور تند داره کم کم تموم میشه. راستش این دو سه هفته اخیر شبیه یک فیلم بودم که با دور تند پخش میشد. هر روز یک سر داشتم و هزار تا سودا اما حالا کمی جا افتاده ام. توی همه چیز. بیشتر از همه تونستم خودم رو با ساعات رفت و آمد پسر مدرسه ای وفق بدم. فکر کنم از روز شنبه فیلم با دور عادی پخش بشه. فقط امیدوارم که هرگز دورش کند نشه. روزهای پر بار زندگی همین روزهای پر از کار است. من همه جور زندگی رو تجربه کردم. با مشغله ، بی مشغله ، پر از فعالیت ، پر از تنبلی و انفعال ، با پول ، بی پول و واقعا کسالت آور بوده روزهایی که از صبح نشستم و هیچ کاری برای انجام دادن نداشتم.
حالا این روزها همه اون کسانی که کمکم میکردند نیستند. مامان یک طرف دنیا ، از فردا خاله هم همون طرفهای دنیا ، خواهر جان هم که اصلا یک جای دیگه دنیا... از فردا خودمم و خودم. با کوهی از مسولیت و بی هیچ کمکی. دلم میخواد از این روزها بهترین استفاده رو بکنم. دلم میخواد به بهترین شکلی به کارهای شخصی و به کارهای جوجه جان و به تمرینات یوگام برسم. راستش این روزها چیزی که حالم رو واقعا خوب میکنه همین تمرینات است که شاید روزی بیست دقیقه باشه اما برای بیست ساعت شارژم میکنه. چهار ساعت بعدیش هم که به چشم نمیاد چون خوابم.


برای برگشتن به خونه خودمون کلی نقشه دارم. نقشه های قشنگ که تا مستاجرم بلند بشه دو ماهی وقت دارم بهش پرو بال بدم. اما خوب اینم بگم که حسابی جیبم خالیه . چون کلی باید پول بدم تا بلند بشه . خدا رحم کنه.


امروز دختر دایی جان شوی گردنبندهای فانتزی داشت. خیلی قشنگن. خیلی. و من هم بنا به احوالاتم ازش یک گردنبند و یک انگشتر سبز خریدم . اونها رو با یک خمیر عجیب و غریب درست میکنه که نمیدونم چیه اما با حوصله و قشنگ. بعد هم میپزه. خلاصه که حالم خوب است.