۲۰۰۹/۱۱/۲۲

میخوام دعا کنم


امروز میخوام از یک دریای آبی بنویسم. نمیدونم از چند سالگیم من رو بردن کنار دریا آخه عکسهایی که دارم مال خیلی کودکیم میشه و حتی نمیتونم بگم که یک سالم شده یا نه؟ شاید برای همینه که هروقت میخوام به چیزهای خوب فکر کنم یاد دریا میفتم. از خیلی نو جوانیم یاد میاد که هروقت شمال میرفتیم میرفتم کنار آب مینشستم ، به انتهای دریا که معمولا سورمه ای رنگ بود زل میزدم و به صدای امواج گوش میکردم. قبل از اون سالها هم یا ماسه بازی میکردم یا گوشماهی جمع میکردم. اما از وقتی که به سنی رسیده بودم که مینشستم به امواج خیره میشدم قلبم برای اون پهنه آبی میتپید.
گاهی روی ماسه ها اسمی رو مینوشتم. گاهی یک قلب میکشیدم که از وسطش یک تیر رد شده. از اون کارهایی که معمولا دخترهای چهارده ، پونزده ساله انجامش میدن. نقاشی های عاشقانه ، نوشته های عاشقانه ، شعرهای بی سرو ته که براش دلمون ضعف میرفت.
حالا سالها از اون روزها میگذره. سالهایی که گاهی برام خیلی دور هستن اما امشب برام یک جورایی نزدیک به نظر میان. احساس میکنم لب دریا نشسته ام. کم کم بزرگترها هم میان. یکی چوب جمع میکنه ، من طبق معمول مشغول آتش روشن کردن میشم ( کاری که همیشه خوب بلد بودم ) یکی از توی ویلا سیب زمینی میاره و بعد دور هم میشینیم. چند دقیقه بعد ، فرزین داره گیتار میزنه و بقیه باهاش آواز میخونن. یادمه ، خیلی خوب : پونه ، پونه ، دل بستن چه آسونه ....
یا این یکی رو که از همه بیشتر دوستش داشتم: میخونم آخ که دیگه فرنگیس عشق تو داغونم کردمیخونیم و میخندیم و صدای قهقه هاهمون به آسمون میره. به ته ته دریا میره. به اون دورها ... خدایا چی به سر اون روزها اومد؟ فقط بزرگ شدیم؟ فقط گرفتار زندگی و بچه و خونه و کار شدیم؟ یا بی معرفت؟ میدونی چیه خدا؟ هر بار به اون روزهای خوب فکر میکنم ، میبینم که روزگار کاری کرد که هر کدوم از ما یک طرف دنیا بریم و این یعنی دوری برای همیشه. یعنی اینکه ما دیگه شاید هیچوقت هممون دور اون آتشی که من به پا کردم و توش پر از سیب زمینی های ریز و درشته جمع نشیم. این یعنی اینکه شاید دیگه همه ما با هم ، در همراهی با گیتار فرزین آواز نخونیم. خدایا ! روزهایی که صدای قهقه های ما از ساحل دریا به عرش آسمون میرسید چی شد؟ دلم برای همشون تنگه. برای خواهرم ، دختر خاله و پسر خاله ، دوستانم ، دلم برای نوشتن حرفهای عاشقانه روی ماسه ها تنگ شده. دلم برای دریا کنار و کتی و دختر خاله کتی هم تنگ شده. دلم برای کتاب توی دست گرفتن و مثلا درس خوندن هم تنگ شده. خدایا روزهای قشنگ زندگی رو دوباره به مابرگردون/ ما که چیز زیادی نمیخواهیم. فقط میخواهیم باز هم دور هم جمع بشیم. یعنی میشه؟

۲۰۰۹/۱۱/۲۰

نکند اندوهی...

امشب ماه خیلی قشنگه . خیلی. اینجا که من میشینم پشت کامپیوترم ، میتونم از پنجره به آسمون نگاه کنم و ماه درست روبروم است. یک جوری توی آسمون قرار گرفته که انگار داره به من میخنده. خیلی هم درخشانه. نمیدوم هوا انقدر تمیزه یا ماه انقدر نزدیک. حس اینکه ماه بهم میخنده خیلی خوشاینده. راستش در همه این روزهای عجیب و غریبی که توی این ماهها اخیر گذروندم امشب حس بهتری دارم. امروز بعد از مدتها دوری از صحنه مسابقات رفتم برای داوری مسابقات شنا. چه حال خوبی داشتم امروز.
من چه سبزم امروز و چه اندازه تنم هوشیار است...نکند اندوهی سر رسد از پس کوه

۲۰۰۹/۱۱/۱۷

بدون عنوان

وقتی لاک میزنم یعنی حالم خوبه. وقتی هم حالم خوبه دیگه خوبه دیگه. الان لاک زدم. خوب خوبم پس

۲۰۰۹/۱۱/۱۵

بدون عنوان

صبح رفتم تالار وحدت. ظهر رفتم مصاحبه برای کار. عصر رفتم کلاس. شب رسیدم خونه و شام خوردم و نشستم دلنوازان دیدم و الان شبیه یک جنازه سرگردانم که دارم توی فیس بوک پرسه میزنم تا شاید دوستی ، آشنایی باهام گپی بزنه و من رو از خستگی امروز دور کنه. در آخر قضیه حالم خوب خوبه. حتی ته دلم یک جورایی خوشم. از اینکه دیگه ریخت مستاجرم رو نمیبینم. از اینکه میتونم برم خونه رو به دوتا آدم حسابی اجاره بدم. از اینکه اگر حساب و کتابهام درست باشه سال دیگه این موقع میتونیم بریم توی خونه خودمون چون دیگه هیچی بدهی نخواهیم داشت. از همه اینها خوشحالم. از اینکه اون مردک به خونه چه صدماتی زده ناراحت بودم اما امروز فکر کردم من که خسارت گرفتم میرم میدم اون جوری که دوست دارم درستش کنن. دلم براش تنگ شده بود. وقتی دیروز رفتم قفل درها رو عوض کنم ، یک سرک توی خونه کشیدم. حالی شدم که نگو. دلم خواست بمونم توش. دلم خواست اونجا باشم. اما خوب قرض و قوله ها باید پرداخت بشه و با این جیب خالی کاری نمیشه کرد جز اینکه یک سال دیگه اجاره بدیمش. خدایا چه خوبه سال دیگه این موقعها که برای رفتن به اونجا نقشه میکشیم. جوجه جان از حالا طرح اتاق خودش رو داده. البته ده دفعه هم عوضش کرده. اما خوب خیلی کیف داره. بهش گفتم تا دوباره اجاره بره و ما تعمیرش کنیم و رنگ و این چیزها عصرها بعد از مشق نوشتنت میریم توش صفا میکنیم. گفت بریم توش فوتبال بازی کنیم. گفتم چی بهتر از این؟ و حالا قرارهایی داریم با این پسر که دلش برای خونه خودش بد جوری تنگه.

۲۰۰۹/۱۱/۱۳

بیست و چهار سال بعد

امروز از اون روزهای خداست که من همیشه در اون دچار دوگانگی احساسات میشم. بیست و دو آبان برای من همیشه یک روز شاد بود . در عالم کودکی هر سال در این روز تولد یکی از بهترین دوستانم بود. جشن تولدی که میگرفت و خنده ها و شادیهامون رو یادم نمیره. اما درست در سن دوازده سالگیم شب بیست و دو آبان تلفن از آمریکا زنگ زد. ما همه خونه اون دوست بودیم و چون ما رو پیدا نکرده بودن به خونه اونها زنگ زده بودن. (دوست که میگم همسایه ده سال زندگیمون بودن مثل خاله و دایی بودیم) و خبر وحشتناک عزیزترین کسی که مادرم داشت رو دادن. بزرگترین برادر. مردی بزرگ. کسی که همه ما میشناسیمش و با شهر قصه اش بارها و بارها خندیدیم. مردی که بیشتر از همه ما میدانست. مردی که در عین سکوتش همیشه برام بی نظیرترین دایی عالم بود. چشمهای سبز دیوانه کننده اش حتی من رو که کوچک بودم دیوانه میکرد. اون صورت مهربون. اون خنده ای که هر وقت سر به سر من میگذاشت روی صورتش مینشست. جمله معروفش که همیشه به من میگفت. هر سنی که بودم مثلا توی چهار سالگیم میگفت عزیزم چهار سالگی سن گریه است ها. من امروز گریه تورو ندیدم. (آخه من واقعا در این زمینه استاد بودم و هستم) و من مینشستم و گریه میکردم و مامانم حرص میخورد. میگفت بیژن جون این بچه همین یک روز گریه نکرده بودا. وقتی رفتن ، همیشه فکر میکردم این رفتن موقته و ما دوباره دور هم جمع میشیم اما خیلی طول نکشید و ناگهان من دیدم که همه فامیل و دوست و آشنا و هنرمند و غیر هنرمند سرازیر شدن به خونه پدربزرگم برای عرض تسلیت. همه داغون بودن. من در عوالم ورود به نوجوانیم بودم و خیلی از این اتفاق دچار سردرگمی شده بودم. حالا بیست و چهار سال تمام از آن روزها میگذرد. بیژن مفید رفته و دیشب که داشتم خبرها را مرور میکردم ناگهان از دیدن خبر فوت آقای جمشید لایق قلبم تیر کشید. درست در همان شب بعد از بیست و چهار سال .... آنها یاران قدیمی هم بودند. همیشه آقای لایق پر از حرف بود راجع به دایی. امروز دوستم الهام میگفت شاید دیشب بعد از این همه سال کلی با هم گپ زدن. از این حرفش یک جوری دلم گرم شد. راستش نمیدونم اون ور دنیا چه خبره اما میدونم آدمهای بزرگ و دوست داشتنی زود همدیگه رو پیدا میکنن. بخصوص که بعد از بیست و چهار سال بهم رسیده باشن.

۲۰۰۹/۱۱/۱۱

یک داستان کوتاه از لحظه هایی دور

من دیشب خواب عجیبی دیدم. خواب دیدم که در قرعه کشی گرین کارت آمریکا برنده شدم. صبح که بیدار شدم از اینکه روی تخت خودم خوابیده بودم و در شهر خودم و در کشور عزیزم بودم خدا را صد هزار بار شکر کردم. راستش یاد تجربیات این مدت افتاده بودم و توی خواب بارها به خودم لعنت فرستاده بودم که چرا اصلا توی این قرعه کشی شرکت کردم؟ هی به خودم گفتم زن حسابی مگه خل شده بودی. تو که دو سال ایران نبودی مثل دیوانه ها شده بودی ، چرا باز هم کاری کردی که از این کشور بری بیرون؟
وقتی از خواب بیدار شدم بی اختیار خندیدم. داشتم صبحانه پسرک رو آماده میکردم که بی خود و بی جهت به نوجوانی ام فکر کردم. بعد یاد این افتادم که شبها موقع خواب داریوش گوش میکردم. همه عمرم عاشق بودم. یک روز عاشق پسر همسایه. یک روز عاشق مردی که توی راه ازم سکه گرفته بود که از تلفن عمومی زنگ بزنه. یک روز عاشق یکی که چراغ قرمز رو رد کرده بود. همه عشقهای من به همین احمقانه ای بود. و شبها وقتی میخوابیدم ترانه های داریوش باعث میشد به عشق تازه ام فکر کنم.
داشتم برای مدرسه پسرک ساندویچ درست میکردم که دیدم دارم این ترانه رو زمزمه میکنم:
تو میگی نامه نوشتی نرسیده
از تو یک خط یا نشون هیچکی ندیده
منم امشب واسه تو نامه نوشتم
اما اشکام همه رو نامه چکیده
دلم باز هم برای اون روزها تنگه. نمیدونم دخترهای مدرسه ای این روزها هنوز هم مثل ما عاشق میشن؟ نمیدونم ! فکر میکنم دنیای نسل من با این نسل خیلی فرق داره. به اندازه هفت دریا و هفت آسمون از هم دوریم. اون روزها این فاصله بین من و بزرگترها همین قدر آزاردهنده بود که الان فاصله بین نسل خودم و نسل جدید رو حس میکنم. ولی یک چیزی رو خوب میدونم. دخترها و پسرهایی که در نسل جدید زندگی میکنن پر از جرات هستن. میدونین چیه؟ بهشون حسودیم میشه. وقتی تصاویرشون رو میبینم ، متوجه میشم که هیچوقت چنین جسارتی رو در خودم تجربه نکردم.

۲۰۰۹/۱۱/۸

شعری از ملک الشعرای بهار


دعوی چه کنی؟ داعیه‌داران همه رفتند
شو بار سفر بند که یاران همه رفتند
آن گرد شتابنده که در دامن صحراست
گوید : « چه نشینی؟ که سواران همه رفتند»
داغ است دل لاله و نیلی است بر سرو
کز باغ جهان لاله‌عذاران همه رفتند
گر نادره معدوم شود هیچ عجب نیست
کز کاخ هنر نادره‌کاران همه رفتند
افسوس که افسانه‌سرایان همه خفتند
اندوه که اندوه‌گساران همه رفتند
فریاد که گنجینه‌طرازان معانی
گنجینه نهادند به ماران، همه رفتند
یک مرغ گرفتار در این گلشن ویران
تنها به قفس ماند و هزاران همه رفتند
خون بار، بهار! از مژه در فرقت احباب
کز پیش تو چون ابر بهاران همه رفتند

دلم میخواهد کودکم ...

دلم میخواد صبور باشم اما دیگه طاقتم تموم شده. در حالیکه پنج ماه از سی و پنج سالگیم میگذره حس عجیبی سراپای وجودم رو فرا گرفته. از سه و چهار سالگیم چیزی به یاد ندارم اما روزهایی رو یادم میاد که ترس جنگ و نداری و سربازهایی از فامیل که حالا توی جبهه های جنگ بودن ذهن کوچک من رو هم به خودش مشغول کرده بود. یادم میاد که کلاس دوم دبستان بودم و به جای خیلی از کودکانه ها صدای آژیر خطر ناگهان تنم رو به لزره در میاورد. سالهای دبستان گذشتند و سوم راهنمایی بودم که یک روز سر کلاس درس بودیم و صدایی مهیب همه ما رو سر جامون میخکوب کرد. کار به بیست دقیقه هم نکشید و ناظم مدرسه ما رو به خونه فرستاد و گفت به محض اینکه رسیدین به خانواده ها تون خبر بدین . توی راه مدرسه در حالی که همون دو تا کوچه به نظرم یک عمر میامد صدای ده تا انفجار دیگه رو هم شنیدیم. و هنوز شب نشده بود که لغتی جدید به کتاب لغت ذهنم اضافه شد: (( موشک باران))
جنگ تمام شد. با همه ترسهایش. با همه نگرانیها. درس نخواندن ها. دلتنگی ها. اما وقتی به خودمان آمدیم دیدیم نوجوانی ما سپری شده. در سالهای ترس. سالهای سختی که حتی یاد آوری آنها برایم دردناک است. نمیدانم چرا اینها را امشب مینویسم. فقط دلم گرفته. فکر میکنم ا-ن-ق-ل-ا-ب و جنگ و موشک و بمب برای ما کافی نبود که بلایای آسمانی هم نازل شدند. زلزله رود بار ، سیل تجریش ، زلزله بم ، فکر کنم خدا میخواست به ما بگه که مردم ، من از شما رو برگردوندم. اما بازهم نفهمیدیم. و حالا پنج ماه است که فکر میکنم کودکیم ، نوجوانیم ، جوانیم همه و همه رفته بر باد و من مانده ام و کودکم که نمیخواهم روزگارش مثل من باشد. دلم میخواهد فرزندم زندگی کند.
دلم میخواهد کاری کنم که او هم مثل همه بچه های دنیا خوشبختی را با تمام وجود حس کند. دلم میخواهد از کودکیش و نوجوانی و جوانی و میان سالی و کهن سالیش رضایت داشته باشد. دلم نمیخواهد از ترس ریخته شدن خونی ناحق بر کف خیابانهای شهرش ، دلش نا آرام باشد. او باید بداند کلمه ای به نام آ-ز-ا-د-ی چه معنایی دارد . او باید زندگی کند. شاید من باید گامهایم را راسختر و محکمتر بردارم و تصمیمات جدیدی بگیرم و برای هر لحظه ام برنامه ریزی کنم که او خنده هایش را برای همیشه روی لبهای قشنگش به نمایش بگذارد. شاید همه ما باید قربانی شویم که نسل بعد از ما این روزهای سرد و سخت را فقط پلی بداند به سوی آزادی و خاطره ای مبهم در ذهن کودکان امروز و جوانان فردا بماند تا قدر آزادی را بدانند.
دلم میخواهد همه کودکان امروز ، زندگی کنند. خدایا به امید تو.

۲۰۰۹/۱۱/۷

لینک

سازمان ملل حركت جديدی رو برای كمك به كودكان فقير و گرسنه جهان شروع كرده كه بر اساس اون به ازای هر كليك روی يك سايت معرفی شده، به يك كودك گرسنه در جهان غذای رايگان می‌رسه دوستان خوبم با کلیک روی این لینک و کلیک روی باکس زرد رنگ کاری میکنید که كمپانيهای اسپانسر هزينه يك وعده غذای رايگان رو براي کودکی تقبل کنند. پیشنهاد میکنم کلیک کنید و حالشو ببرید.

۲۰۰۹/۱۱/۶

بدون عنوان


سرمای هوا برام آزاردهنده شده. خیلی. برای همین تمام مدت انگشتانم یخ زده است. همه این روزها توی خونه با جوراب های کلفت راه رفته ام. وقتی سرما توی بدنم رسوخ میکنه هیچ حس خوبی ندارم. وقتی آفتاب بی رمق پاییز بهم میتابه حس میکنم میخواد دستم بندازه. وقتی سرما آزارم میده یادم میفته که باز باید برم آزمایش خون بدم برای چکاپ وضعیت کمبود آهن خونم. همیشه همین موقع ها میرم و دکتر سرشو تکون میده و میگه : من نمیدونم تو این همه قرص آهن میخوری چکارشون میکنی که از شش ماه پیش تا حالا فقط دو واحد به آهنت اضافه شده؟ من هم فقط بهش خیره میشم و جوابی نمیدم. خوب آخه واقعا از کجا باید بدونم؟

باز هم حال وهوای روزهای خوب خدا به سراغم آمده.

به من گفتن دیگه حق ندارم برم سینما. گفتن باید سینماها رو تحریم کنیم. منم گفتم چشم. خوب حالا من این جمعه های مزخرف رو چکار کنم؟

۲۰۰۹/۱۱/۴

نظری سوی گدا کن

این چند شب که بارون میومد ، امروز صبح که دیدم روی کوهها برف زده ، حالا که میبینم آسمان تهران آبی است ، به خدا میگم : نظری هم به سوی ما کردی؟ خدایا ، امروز جوانهای این کشور رو به سلامت به خانواده خودشون بازگردون. دلم گرفته. نگران و پر از اضطراب امروزم. دلم میلرزه وقتی میدونم کلی آدم میرن توی خیابونها . خدایا فقط میتونم دعا کنم برای سلامتی همه.

۲۰۰۹/۱۱/۲

بدون عنوان

امروز پسرم نوشت : بامداد
گفتم بامداد یعنی صبح یعنی زمان فرا رسیدن صبح.. دلم ریخت پایین. نمیدونم چرا؟ !