الان
همین الان دلم میخواست کنار دریا باشم. به ماسه ها آفتاب خورده باشه و داغ شده باشن. من هم کفش و جورابی به پا نداشته باشم و روی ماسه ی داغ راه برم. احساس می کنم از درون یخ زده هستم. شاید با این کار کمی گرم بشم. احساس می کنم روحی توی جسمم نیست که بخواد به پرواز در بیاد. مدتهاست که خواب نمی بینم. مدتهای مدیدی است که انگار رویاهایم را هم از من گرفته اند. روزها همه ابری است. دلم سنگین است. تنم هم. حس غربت دارم. انگار که در خاک خودم غریبه ای هستم که هیچ کس مرا نمیشناسد. انگار همه روزهای خوب گذشته رویا بودند. انگار من در خیال خودم باغچه ای داشتم و تاب زردرنگی. انگار خانه پدربزرگ یک خواب بود. انگار دستهای سفید مادربزرگ یک قصه بود.
نکند همه آن جمعه های کودکی خیال بوده باشد؟ نکند همه آن رنگها و لبخندها و اشکها و ترسیدن از لولو دروغی بیش نباشد؟ نکند خانه بزرگ پدربزرگ و مادربزرگ توهم باشد ؟ نکند ...
به آنها احتیاج دارم. به حرفهای پدربزرگ و به لبخند آرام مادربزرگ. به نصیحت هردوی آنها. به خانه قشنگشان. به تخت بزرگی که روی آن بپر بپر میکردم. به آن میز ناهار خوری بزرگ با ظرف آش رشته که روی آن بود. به طاقچه ی سفید رنگی که وقتی خیلی کوچک بودم جستی میزدم و روی آن می نشستم و حس میکردم از آن بالا همه چیز در اختیار من است. به آن حوض کوچک. به کاج های بلند. به آب پاشی بعد از ظهرهای حیاط. به قلیان کشیدن بزرگترها. به عشق های کودکی .
دلم بد جوری تنگ است این شب عید
2 comments:
خانومی وبت برام فیلتره الان با پروکسی اومدم...ببخش تا حالا نمی دونستم که رمزمو نداری...شرمنده...بذار امتحان کنم ببینم نظر مشاهده میشه یا نه!
خانومی لطفا بگو چجوری برات نظر خصوصی بذارم ؟؟؟
ارسال يک نظر