۲ مهٔ ۲۰۱۱

بازگشت

مدتهای مدیدی است که چیزی ننوشته ام. راستش زندگی در حال فشرده شدن است. از صبح تا شب یا سر کلاس درس هستم یا کار می کنم. یا به پسرکم رسیدگی می کنم . امروز کلاس زبان و فردا کلاس موسیقی و پس فردا کاری برای مدرسه اش. شب ها وقتی چند ساعتی باهم هستیم دلم نمی اید پشت این کامپیوتر وقت با او بودن را هدر دهم. راستش هیچ بهانه ای برای سر نزدن به شماها ندارم جز اینکه گرفتارم. واقعیت این است که دیگر دست و دلم به نوشتن نمی رود. یک نفر گفت نوشته هایت چرند است و به درد نخور. گفت: خودت نیستی. گفت و گفت و گفت. اما هرگز نفهمید که من خودم بودم. همه سطرهای نوشته ام آنچه را که بودم روی این صفحه نوشتم. احساسم. غمم. شادی و نگرانی و تشویش و اضطراب این دو سال و ترس و عشق و تلخی و همه چیز را.
کاش امشب می توانست ببیند که چقدر وقتی به من گفت اینها را از روی دست کسی نوشتی و این تو نیستی و دلت میخواهد همه به تو ترحم کنند، احساس مزخرفی پیدا کردم. حس اینکه چقدر نفهمیدن کسی و نداشتن حس مشابه آن شخص می تواند روی آدم ها تاثیر بگذارد.
اما باز هم شروع می کنم. از خانه اول. باز هم می آیم و میخوانم و می نویسم. دلم برای نوشته های تک تک دوستانم تنگ شده. دلم برای همه چیز تنگ شده. دلم برای خودم هم تنگ شده. این روزها دلم برای عاشقی هم تنگ شده.

2 comments:

صدف گفت...

ماهم دلمون برانوشته هات تنك شده اميدوارم تو كارات موفق باشي همين كرفتاريا شيرينن بيماري خيلي بده

vartan گفت...

be man ham az in harf ha ziad zadan vali baz ham neveshtam chon neveshteham vase khodam bodan na kasedige...
rozhayee class o dars ham migzare o tamom mishe....