۱ سپتامبر ۲۰۱۱

دنیای تلخ

یک سال است که خودم را درگیر درس و مشق کرده ام. یک سال است که برای فراموش کردن چند چیز به هر بهانه ای دست می آویزم تا به همه آن چیزها که آزارم میدهد فکر نکنم. یک سال است که برای فراموش کردن کسی که زنده است و حضورش جز مزاحمت بهره ای ندارد و کسی که زنده نیست و یادش هر لحظه با من است و جامعه مریضی که هر لحظه مریض تر میشود و درس میخوانم و ساعتهای زیادی کار می کنم و خودم را گول میزنم که همه چیز درست میشود. اما دیگر به این نتیجه رسیده ام که برای زندگی کردن دارد دیر میشود. فکر می کنم باید راهی را که خیلی ها رفتند بروم و ببینم که زندگی در جایی جز کشور ما معنایش چیست؟ تجربه ترسناک تنهایی که در غربت داشتم می ارزد به دیدن این همه بی عدالتی و نرسیدن به آرزوها و دم نزدن ها و خاموش ماندن ها و ترسیدن ها...
روزهای بدی است. هوایی نیست. نفسی تازه نمی شود. قلبی از خوشحالی و عشق نمی تپد. انگار دنیا ایستاده تا آخرین مسافرانش را هم پیاده کند. مقصدی نیست. نوری نیست. امیدی هم. کاش دنیا این چیزی نبود که این روزها تجربه اش میکنیم.