۳۰ سپتامبر ۲۰۱۱

بدون عنوان

گاهی پیش میاد که ناشکری کنم. داشته هام را فراموش میکنم و میرم سر نداشته ها و هی به در و دیوار و زمین و زمان بد و بیراه میگم. اما شش ماهی میشه که فقط لحظه هایی کوتاه امیدی و نوری توی چشمای خودم دیدم. حس می کنم دارم ذره ذره تموم میشم. حس می کنم دارم دست و پا میزنم برای رسیدن به ساحلی که خیلی خیلی خیلی دور از دسترس است. کمک میخوام. اما صدام هم به کسی نمیرسه. خسته ام. شاید فقط دو سه روز باید بی خیال باشم . شاید نیاز باشه که مغزم خالی بشه از همه بدیهایی که به چشم دیدم. نمیدونم. فقط میدونم که نوشته های من همه تلخند و نا امید. برای همین کم میام. دلم میخواد صبح بیدار بشم و ببینم آفتاب داره میزنه به پنجره و میگه امروز یه روز تازه است

2 comments:

ناشناس گفت...

سلام
فرض کن همین فردا آفتاب به پنجره میزنه و میگه امروز یه روز تازه است، خب برنامه ات چیه؟ چیکار میخوای بکنی؟
تو که نمیخوای بدون برنامه این روز تازه رو مثه بقیه روزها از دست بدی.

فبل از هرچیز پس سعی کن در اتاقی بخوابی که یک پنجره آفتاب خور داشته باشه. یعنی خودت مقدمات این روز تازه رو فراهم کن.

شاپرک گفت...

ممنونم از کامنت قشنگت